باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن
شمارهٔ ۱جان سوخته سرفکنده میباید بودشمارهٔ ۲گر جان ببرد عشق توام جان آنستشمارهٔ ۳تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفتشمارهٔ ۴گفتی که نشان راه چیست ای درویششمارهٔ ۵عشقش به کشیدن بلا آید راستشمارهٔ ۶هر دل که طلب کند چنین یاری راشمارهٔ ۷این کار که صد عالم پنهان ارزدشمارهٔ ۸دل عزت خویش جمله از خواری یافتشمارهٔ ۹بهتر ز گشادگی گرفتاری منشمارهٔ ۱۰امروز منم نه کفر و نه ایمانیشمارهٔ ۱۱چون در ره دین نیامدی در دستمشمارهٔ ۱۲نه دین حق و نه دین زردشت مراشمارهٔ ۱۳چون من مگسم سایهٔ طوبی چکنمشمارهٔ ۱۴ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مردشمارهٔ ۱۵خود را به محال خود دچار آیی توشمارهٔ ۱۶ای تن دل ناموافقت میداندشمارهٔ ۱۷گه در وصف دین یگانهای میجوییشمارهٔ ۱۸چون کرد شراب شرک و غفلت مستتشمارهٔ ۱۹تا چند به فکر نفس مشغول شویشمارهٔ ۲۰هر دل که تمام از سردردی برخاستشمارهٔ ۲۱گر خاصه نیی تو، عام میباید بودشمارهٔ ۲۲ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُستشمارهٔ ۲۳هر چند که رنج بیشتر خواهی بردشمارهٔ ۲۴ای دل اگر از کار دگرگون آییشمارهٔ ۲۵امروز چو جمله عمر ضایع کردیشمارهٔ ۲۶نه در ره اقرار، قراری داریشمارهٔ ۲۷خود را چو زخواب و خور نمیداری بازشمارهٔ ۲۸چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشمشمارهٔ ۲۹چون بحر،دلی هزار جوش است مرا