باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودن
شمارهٔ ۱خواهی که دلت محرم اسرار آیدشمارهٔ ۲هر چند که در ره دراز استادیشمارهٔ ۳نه جان تو با سرّ الاهی پرداختشمارهٔ ۴گر میخواهی که مرد مقبول شویشمارهٔ ۵در راه طلب مرد بهمت بایدشمارهٔ ۶ای مرد رونده مرد بیچاره مباششمارهٔ ۷تا مرغ دل تو بال و پر نگشایدشمارهٔ ۸تا کی دل تو گرد جهان بر پرّدشمارهٔ ۹تا چند نه آرام ونه بشتافتنتشمارهٔ ۱۰از غیب گرت هست نشان آوردنشمارهٔ ۱۱گر مرد رهی راه نهان باید رفتشمارهٔ ۱۲خواهی که به عقبی به بقایی برسیشمارهٔ ۱۳رعنائی و نازکی رها باید کردشمارهٔ ۱۴کو راهروی که رهنوردش گویم؟شمارهٔ ۱۵جان را که ز تن رحیل میباید کردشمارهٔ ۱۶تا چند ز نیستی و هستی ای دلشمارهٔ ۱۷جانی دگر است و جانفزایی دگر استشمارهٔ ۱۸آن گنج که من در طلب آن گنجمشمارهٔ ۱۹مرغ دل من که بود چون شیداییشمارهٔ ۲۰نه جان رهِ جانفزای خود یابد بازشمارهٔ ۲۱وقتیست که دیدهیی به دیدار کنمشمارهٔ ۲۲با قوّت عشق تو به جان میکوشمشمارهٔ ۲۳در عشق تو هر دلی که مردانه بودشمارهٔ ۲۴در عشق، گمان خود عیان باید کردشمارهٔ ۲۵گر مَردِ رهی، میانِ خون باید رفتشمارهٔ ۲۶هر لحظه ز چرخ بیش میباید رفتشمارهٔ ۲۷نردِ هوسِ وصال میباید باختشمارهٔ ۲۸بنشستهای و بسی سفر داری توشمارهٔ ۲۹چون تو غم بیشمار خود خواهی داشتشمارهٔ ۳۰ای آنکه هزارگونه سودا داریشمارهٔ ۳۱از بس که غم دنیی مردار خوریشمارهٔ ۳۲از دورِ فلک زیر و زبر خواهی شدشمارهٔ ۳۳هرچند که دریای پرآب آمد پیششمارهٔ ۳۴کی نیک افتد تو را که بد میباشی؟شمارهٔ ۳۵ای دوست! اگر تو دوستدار خویشیشمارهٔ ۳۶اوّل قدمت، دولت انبوه مجویشمارهٔ ۳۷ای بیخبران! دلی به جان دربندیدشمارهٔ ۳۸تو خفته وعاشقان او بیدارندشمارهٔ ۳۹ای پای ز دست داده! در پی نرسیشمارهٔ ۴۰دل بستهٔ روی چون نگار او کنشمارهٔ ۴۱گر هست در این راه سر بهبودتشمارهٔ ۴۲هر دل که ز سِرِّ کار آگاهی یافتشمارهٔ ۴۳بی ره رفتن، رموز میاندیشیشمارهٔ ۴۴گر باز نماید سَرِ یک موی به توشمارهٔ ۴۵یا دست از این هوس بمیباید داشتشمارهٔ ۴۶پیوسته به دست خود گرفتاری توشمارهٔ ۴۷هرگاه که گوهر محبّت جوییشمارهٔ ۴۸ای خلق! چرا در تب و تفتید آخر؟شمارهٔ ۴۹آن را که کلید مشکلی میبایدشمارهٔ ۵۰گه پیشرو نبرد میباید بود