باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن
شمارهٔ ۱خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،شمارهٔ ۲تدبیر تو چیست بغض با حب کردنشمارهٔ ۳تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئیییشمارهٔ ۴تا کی هنر خویش پدیدار کنیشمارهٔ ۵بد چند کنی کار نکو کن، بنشینشمارهٔ ۶تا بر ره خلق مینشینی ای دلشمارهٔ ۷ای دل هر دم غمی دگرگون میخورشمارهٔ ۸چون درد ترا تا به ابد درمان نیستشمارهٔ ۹ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی استشمارهٔ ۱۰زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفتشمارهٔ ۱۱جانا دل من خویش به دریا انداختشمارهٔ ۱۲اوّل دل من بر سر غوغا بنشستشمارهٔ ۱۳در راه تعب ترک طرب باید کردشمارهٔ ۱۴در عالم مرگ زندگانی دور استشمارهٔ ۱۵مردی چه بوَد؟ رند و مقامر بودنشمارهٔ ۱۶از جزو به سوی کل سفر باید کردشمارهٔ ۱۷هر پرده که بند پرده در خواهد خاستشمارهٔ ۱۸گر دریایی ز شور بنشانندتشمارهٔ ۱۹تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز؟شمارهٔ ۲۰گر همچو فلک سالک پیوسته شویشمارهٔ ۲۱هر روز مرا غمی دگر پیش آید