گنج

باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم

شمارهٔ ۱دل خون شد و کس محرم این راز نیافتشمارهٔ ۲دل را همه عمر محرمی دست ندادشمارهٔ ۳سرمایهٔ عالم درمی بیش نبودشمارهٔ ۴دردا که درین سوز و گدازم کس نیستشمارهٔ ۵کو مستمعی تا سخنش برگویمشمارهٔ ۶این سوز که خاست با که بتوانم گفتشمارهٔ ۷چشم من دلخسته به هر انجمنیشمارهٔ ۸چندانکه به درد عشق می‌پویم منشمارهٔ ۹آنکس که غمِ کهنه و نو می‌داندشمارهٔ ۱۰کی باشد و کی که من مانم و اوشمارهٔ ۱۱آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کردشمارهٔ ۱۲در پای بلا فتادهام، چتوان کردشمارهٔ ۱۳دردا که ز درد ناکسی میمیرمشمارهٔ ۱۴پیوسته زبون روزگار آمده‌امشمارهٔ ۱۵یک دم دل محنت کشم آسوده نشدشمارهٔ ۱۶ای آن که به کلّی دل و جان داده نه‌ایشمارهٔ ۱۷هر دل که نه در زمانه روز افزون شدشمارهٔ ۱۸هر انجمنی، در انجمن مانده‌اندشمارهٔ ۱۹قومی که زمین به یک زمان بگرفتندشمارهٔ ۲۰با قوّت پیل‌، مور می‌باید بودشمارهٔ ۲۱با اهل‌، توان قصد معانی کردنشمارهٔ ۲۲من توبهٔ عامی‌، به گناهی نخرمشمارهٔ ۲۳هرکاو سخنی شنود یکبار از من