باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ بیحوصله و معانی كه تعلّق به
شمارهٔ ۱هر جان که بدان سرِّ معما نرسیدشمارهٔ ۲هر دل که بجان طریق دمساز نیافتشمارهٔ ۳سنگی که نه در فروغِ خور خواهد ماندشمارهٔ ۴مردند همه، در هوسی، چتوان کردشمارهٔ ۵کو دل که بداند نفسی اسرارششمارهٔ ۶گر دیدهوری مرد لقا باید شدشمارهٔ ۷چون می بتوان به پادشاهی مردنشمارهٔ ۸ای در طلب گره گشائی مردهشمارهٔ ۹ای همچو سگی به استخوانی قانعشمارهٔ ۱۰ای جان تو در ذُلِّ جدائی قانعشمارهٔ ۱۱هرگاه که سِرِّ معرفت یابی بازشمارهٔ ۱۲چون مرغ دلم حوصلهٔ راز نیافتشمارهٔ ۱۳ای مرد فسرده راز مینشناسیشمارهٔ ۱۴از مال همه جهان جوی داری توشمارهٔ ۱۵کو عقل که قصد آن جلالت کردیشمارهٔ ۱۶چون حوصله نیست تا خبر خواهد شدشمارهٔ ۱۷چون بسیارم تجربه افتاد از خویششمارهٔ ۱۸جانا جانم غرقهٔ دریای تو بودشمارهٔ ۱۹این کار که عشق تو مرا پیش آوردشمارهٔ ۲۰در بادیهٔ تو منزلی میبایدشمارهٔ ۲۱گر یک دم پاک می برآید از منشمارهٔ ۲۲در عشق رخت علم و خرد باختهامشمارهٔ ۲۳دل در طلب وصال تو جان میباختشمارهٔ ۲۴چون طاقت عشق تو ندارم آخرشمارهٔ ۲۵چون خون دلم بی تو بخوردم آخرشمارهٔ ۲۶در قلزم عشق تو که دیار نماندشمارهٔ ۲۷جان نتواند ز عشق بر جای بُدنشمارهٔ ۲۸آهی که ز دست غم برآرم بی توشمارهٔ ۲۹هر روز ره عشق تو از سر گیرمشمارهٔ ۳۰هر کس که ز زلف تو ندارد تابی