باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان
شمارهٔ ۱میپنداری که جان توانی دیدنشمارهٔ ۲هرگه که تو طالب گهر خواهی بودشمارهٔ ۳آن نقطه که کیمیای دولت آن استشمارهٔ ۴قومی ز محال در جنون افتادندشمارهٔ ۵جانهاست در آن جهان بر انبار زدهشمارهٔ ۶از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرسشمارهٔ ۷در عقل اصول شرع از جان بپذیرشمارهٔ ۸قسمی که ز چرخ پرده در داشتهایشمارهٔ ۹تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخستشمارهٔ ۱۰نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُردشمارهٔ ۱۱هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایمشمارهٔ ۱۲دردا که دلم واقف آن راز نشدشمارهٔ ۱۳هم عقل درین واقعه مضطر افتادشمارهٔ ۱۴از معنی عشق اسم میبینم و بسشمارهٔ ۱۵جان گرچه درین بادیه بسیار شتافتشمارهٔ ۱۶دل در پی راز عشق، دلمرده بماندشمارهٔ ۱۷دل بر سرِ این راه خطرناک بسوختشمارهٔ ۱۸دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافتشمارهٔ ۱۹این دل که بسوخت روز و شب در تک و تازشمارهٔ ۲۰دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافتشمارهٔ ۲۱رازی که دل من است سرگشتهٔ آنشمارهٔ ۲۲شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنمشمارهٔ ۲۳دل والِه و عقل مست و جان حیران استشمارهٔ ۲۴دل او کاکح دیدار نداشتشمارهٔ ۲۵آن قوم که جامه لاجوردی کردندشمارهٔ ۲۶جان معنی لطف و قهر نتواند بودشمارهٔ ۲۷هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتنشمارهٔ ۲۸نه هیچ کس از قالب دین مغز چشیدشمارهٔ ۲۹این درد جگرسوز که در سینه مراستشمارهٔ ۳۰از دست بشد تن و توانم چه کنمشمارهٔ ۳۱در حیرانی بنده وآزاد هنوزشمارهٔ ۳۲تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذردشمارهٔ ۳۳گاه از شادی چو شمع میافروزمشمارهٔ ۳۴جانا! ز غم عشق تو فریاد مراشمارهٔ ۳۵زلفت که از او نفع و ضرر در غیب استشمارهٔ ۳۶بیچاره دلم که راحت جان میجستشمارهٔ ۳۷هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانستشمارهٔ ۳۸پای از تو فرو شد به گِلم میدانیشمارهٔ ۳۹آنها که درین درد مرا میبینندشمارهٔ ۴۰دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافتشمارهٔ ۴۱جز درد تو درمان دل ریشم نیستشمارهٔ ۴۲حالم ز من سوخته خرمن بمپرسشمارهٔ ۴۳هجرِ تو هلاکِ من بگوید با توشمارهٔ ۴۴غم کشته و رنج دیده خواهم مردنشمارهٔ ۴۵چون کار ز دست رفت گفتار چه سودشمارهٔ ۴۶گر جان گویم عاشق آن دیدار استشمارهٔ ۴۷دل رفت و نگفت دلستانم که چه بودشمارهٔ ۴۸عمری دل این سوخته تن در خون دادشمارهٔ ۴۹جز جان، صفت جان، که تواند گفتنشمارهٔ ۵۰جانی که به رمز، قصّهٔ جانان گفتشمارهٔ ۵۱در فقر، دل و روی سیه باید داشتشمارهٔ ۵۲سرّی که دلِ دو کَوْن خون داند کرد