بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
گهنکارم ز فعل خود گنه کارخداوندا توئی دانای اسرار
گنهکارم که فرمانت نبردمولیکن بادهٔ لطفت بخوردم
بکردی توبهٔ همچون نصوحابدادند جام معنیت مصفّا
تو گشتی پاک و معصوم و مطهرگرفتی دامن اولاد حیدر
از آنکه شربت ایشان چشیدیدوعالم پیش خود چون بیضه دیدی
ز مشرق تا بمغرب کو جوانیکه گوید همچو مظهر داستانی
اگر یک قطره از جامش کنی نوشکنی تو هستی خود را فراموش
شوی واصل بدریای یقینیاناالحق گوئی و منصور بینی
اگر از جام او نوشی تو بادهنگردی تو بگرد شیخ لاده
اگر از جام او داری تو نامیبکن عطّار مسکین را سلامی
اگر از جام او داری تو شوقیتو داری در معانیهاش ذوقی
اگر از جام او خوردی پیالهنمیخواهی ز اعظم یک نواله
اگر از جام او داری تو لذّتنهای با شافعی محتاج صحبت
اگر از جام او گردی تو سالکترا کاری نباشد خود به مالک
اگر از جام او گردی مکمّلتو گردی فارغ ز گفتار حنبل
اگر از جام او نوشی بعالمببینی جملگی اسرار آدم
اگر از جام او نوشی بتحقیقشود گفتار ما آن جات صدیق
ز مشرق تا بمغرب نام دارمز فضل او هزاران جام دارم
اگر از جام او نوشی بمعنینهند بر فرق تو صد تاج تقوی
اگر از جام او نوشی به اسرارببینی نور او در عین دیدار
اگر از جام او نوشی دمادمتو را باشد سلیمانی و خاتم
اگر از جام او نوشی چو احمدشریعت را بدانی همچو ابجد
اگر از جام او نوشی چو حیدردو عالم بیشکت گردد مسخّر
اگر از جام او نوشی حسن وارخدا یار تو باشد در همه کار
اگر نوشی تو از جام حسینیبظاهر هم بباطن نور عینی
اگر تو جام او نوشی چو سجّادتو باشی جان و روح جمله عبّاد
اگر تو جام او نوشی چو باقرشود بر تو همه اسرار ظاهر
اگر تو جام او نوشی چو صادقتو باشی بر تمام علم حاذق
اگر تو جام او نوشی چو کاظمبمانی از بلای نفس سالم
اگر تو جام او نوشی رضا گویدرا در دین و دنیا پیشوا گوی
اگر تو جام او نوشی تقی وارشوی از خواب غفلت زود بیدار
اگر از جام او نوشی نقی بینمبین خود دشمنان آل یاسین
اگر تو جام او نوشی چو عسکرتو را قطره نماید حوض کوثر
اگر تو جام او نوشی چو مهدیتو باشی در زمان خویش هادی
اگر تو جام او نوشی امینیظهور اولین و آخرینی
اگر تو جام او نوشی چو منصوراناالحق گوئی و باشی همه نور
اگر تو جام او نوشی چو سلمانمحقّق گردی اندر عین عرفان
اگر تو جام او نوشی چوبوذرترا باشد مقام قرب قنبر
اگر تو جام او نوشی چو اشترشود شمشیر تو مانند آذر
اگر تو جام او نوشی چو مختارچو ابراهیم اشتر باش سردار
اگر تو جام او نوشی چو حارثشوی شمشیر بابش را تو وارث
اگر تو جام او نوشی چو عمّارمسیّب بینی اندر عین این کار
اگر تو جام او نوشی چو مسلمچو ز مجی از بلا باشی تو سالم
اگر تو جام او نوشی بایّامببینی بایزیدش را به بسطام
اگر تو جام او نوشی به آبیتمامی علمها را خود جوابی
اگر تو جام او نوشی شوی مستبگوئی عشق خوددر پیش ما هست
نبی این باده خورد و نعرهها زدهزاران آتش اندر جان ما زد
نبی این باده خورد و حال ما گفتطریق عاشقان را بر ملا گفت
نبی این باده خورد و گفت ای جانچرا غافل شدی از شاه مردان
نبی این باده خورد و گفت اودادزسر بگذشتم و از پای آزاد
نبی این باده خورد و شادمان شدبه پیش عارفان اسرار خوان شد
نبی این باده خورد و بیخودی کرددلم را پر ز نور سرمدی کرد
نبی این باده خورد و گشت عاشقز دُرد بادهاش منصور عاشق
نبی این باده خورد و گفت واللهتوئی در جان و دل بیدارو آگاه
نبی این باده خورد و جان فدا کردبه اسرار خدایم آشنا کرد
نبی این باده خورد و گفت عطّارتوی اندر میان عاشقان یار
نبی این باده خورد و گفت مظهردرون سالکان را کرد انور
نبی این باده خورد و رفت در راههمی نالید و میگفت ای تو آگاه
نبی این باده خورد و دستها زدسماع گرم را او با صفا زد
نبی این باده خورد و از چه درآمدخروش و غلغل آن شه برآمد
همه گویند عشق این تخم کشته استکه حق او را بدست خودسرشته است
ز اسرارش همه دلها شود شادکه داده خرمن هستی خود باد
ز اسرارش جهان آباد گردددل عشّاق دانا شاد گردد
ز اسرارش منوّر جان عاشقکه انور گشته زآن ایمان عاشق
ز اسرار تو مظهر گشته عارفازو آواز میآید که هاتف
تو هاتف را ندانی کو بغیب استسر خود در گریبان کش که جیب است
ز جیب او همه اسرار دیدمهمه مُلک ومَلک عطّار دیدم
ز اسرارش همه دیدار دیدمخدا را پیش آن دلدار دیدم
محمّد هست دلدار الهیگواه پاکی او ماه و ماهی
شریعت با طریقت حقّ او دانظهور اوست اندر ذات ایشان
شریعت خانهٔ امن و امانستطریقت راه قرب راستانست
حقیقت اصل وصل آن امین شدچو نوری سوی ربّ العالمین شد
از آن می خورد هر کو مست حق شدوجودش پاک و صافی چون ورق شد
از آن می هر که خورد او بی هوس شدفغان و نالهٔ او چون جرس شد
وجود من پر از نور ولی جوهمی خواهم که گویم با تو نیکو
ولی ازدست این مشتی منافقنمی گویم من این اسرار لایق
وگر گویند عطّار است رافضهر آن کو این بگوید هست حایض
به پیشم کمتر از حیض زنان استهر آن کس کو ورا خود این گمانست
دو و پانصد کتاب اولیا رادوباره خواندهام هم انبیا را
دگر با اولیا بسیار بودمحدیث اولیا چون جان شنودم
دگر احمد بحیدر راز گویمز اهل فضل کی اسرار جویم
مرا یاریست اندر پرده پنهانکسی گوید که رو تو راز خود دان
دگر میگویدم آن یار برگوباو کن ختم معنی این زمان تو
نبی اسرار و عرفان مرتضی شدهمی درجان منصور او خدا شد
همو معنیّ و آیات کلام استز غزّت بر محمّد او پیام است
امین کبریا چون جبرئیلستبخلق و لطف و عصمت چون خلیل است
خدا او را ولیّ الله خواندهبرفعت مصطفایش شاه خوانده
بهر قرنی برون آید به لونیازو آباد میدان این دو کونی
محمّد با علی از نور ذاتنددرون جان عاشق خود حیاتند
خدا نور است و او نور خدای استبه شرعم این معانی مقتدایست
محمد از وجود خویش برخاستتمام نور خود با نورش آراست
چو قطره سوی بحر آمد نکو شداناالحق گوی در معنی هم او شد
چه میگوئی تو ای فاضل بیا گوبرو انسان کامل را دعاگو
ز انسان نور تابد در معانیتو از انسان کامل وا نمانی
حقیقت را درون جان ما بینشریعت آستان آن سرا بین
دو عالم پیش من خود یک نگین استبه تحقیق و یقین دانم چنین است
من این دعوی ز اصل کار دارمجهان را اندرو مردار دارم
من این دعوی بمعنی باز گویمبه پیش شاه خود این راز گویم
من این دعوی به دانا کی توانماز آنکو گفت باشد در زبانم
مرا دعوی به غیری باشد ای یارکه او دو بین شده در عین پندار
مرا دعوی مُسلّم گشت در دینکه شرعم از محمّد هست تلقین
مرا دعوی رسد در کلّ آفاقکه هستم در معانیهای او طاق
مرا دعوی رسد کز وی بگویمنشان پای او را من بجویم
بعمر خویش مدح کس نگفتمدُری از بهر دنیا من نسفتم
مرا گنج معانی شد مُسخّربیمن همّت اولاد حیدر
مرا گنج معانی همنشین استترا استاد شیطان لعین است
مرا گنج معانی راهبر شدترا از این معانی گوش کر شد
مرا گنج معانی در درونستبه پیشم دین بیدینان زبونست
مرا گنج معانی بیشمار استحضور ذوق من دیدار یار است
مرا گنج معانی هست در دلکتبهایم شده فضل فضایم
مرا گنج معانی بی زوال استتو را سرّ معانی قیل و قال است
مرا گنج معانی در قطار استکه اشترهای مستم بی مهار است
مرا گنج معانی در ظهور استاز آن این مظهر من گنج نور است
مرا گنج معانی بی کلید استمگو کین از جنید و بایزید است
مرا گنج معانی رهنمایستامیرالمؤمنینم پیشوای است
مرا گنج معانی در ضمیر استز اسرارم خوارج در زحیر است
مرا گنج معانی بس کبیر استامیرالمؤمنینم دستگیر است
مرا گنج معانی خود زعشق استنه جانم کوفه و مصر و دمشق است
مرا گنج معانی گفت برخیزبرو از جمع بیدینان بپرهیز
مرا گنج معانی مرتضایستکه او خود تاج و عین اولیایست
مرا گنج معانی در کتاب استکه نام یار من دروی خطاب است
مرا گنج معانی آن امام استکه او را جبرئیل از جان غلام است
مرا گنج معانی آن امیر استکه او جبّار اکبر را وزیر است
مرا گنج معانی جعفر آمدکه او باب علی را چون درآمد
مرا گنج معانی شاه داده استچنانکه قبرش را ماه داده است
مرا گنج معانی جفر شاه استکه هر دو کون پیشش چون گیاه است
مرا گنج معانی نهج او شداز آن گفتار من در دین نکوشد
مرا گنج معانی او بدادهمنم خاک ره آن شاهزاده