گنج

گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش

یک شبی معشوق طوس، آن بحر رازبا مریدی گفت دایم در گداز
تا چو اندر عشق بگدازی تمامپس شوی از ضعف چون مویی مدام
چون شود شخص تو چون مویی نزارجایگاهی سازدت در زلف یار
هرک چون مویی شود در کوی اوبی شک او مویی شود در موی او
گر تو هستی راه بین و دیده ورموی در موی این چنین بین درنگر
گر سر مویی بماند از خودیتهفت دوزخ سر برآید از بدیت