گنج

سخنی از رابعه

زو یکی پرسید کای صاحب قبولتو چه می‌گویی ز یاران رسول
گفت من از حق نمی‌آیم به سرکی توانم داد از یاران خبر
گرنه در حق جان و دل گم دارمییک نفس پروای مردم دارمی
آن نه من بودم که در سجده گهیخار در چشمم شکست اندر رهی
بر زمین خونم روان شد از بصرمن ز خون خویش بودم بی‌خبر
آنک او را این چنین دردی بودکی دل کار زن و مردی بود
چون نبودم تا که بودم خودشناسدیگری را کی شناسم در قیاس
تو درین ره نه خدا و نه رسولدست کوته کن ازین رد و قبول
تو کفی خاکی درین ره خاک شواز تبرا و تولا پاک شو
چون کفی خاکی سخن از خاک گویجمله را تو پاک دان و پاک گوی