گنج

حکایت صعوه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۶ بیت
صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزارپای تا سر همچو آتش بی‌قرار
گفت: من حیران و فرتوت آمدمبی‌دل و بی‌قوت و قوت آمدم
همچو موسی بازو و زوریم نیستوز ضعیفی، قوَت موریم نیست
من نه پر دارم، نه پا، نه هیچ نیزکی رسم در گَردِ سیمرغ عزیز؟
پیش او این مرغ عاجز کی رسد؟صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد؟
در جهان او را طلب‌کاران بسی‌ستوصل او کی لایق چون من کسی‌ست؟
در وصال او چو نتوانم رسیدبر محالی راه نتوانم برید
گر نهم رویی به سوی درگهشیا بمیرم یا بسوزم در رهش
چون نیَم من مرد او، این جایگاهیوسف خود باز می‌جویم ز چاه
یوسفی گم کرده‌ام در چاهساربازیابم آخرش در روزگار
گر بیابم یوسف خود را ز چاهبر پرم با او من از ماهی به ماه
هدهدش گفت: ای ز شنگی و خوشیکرده در افتادگی صد سرکشی!
جمله سالوسی تو، من این کی خَرم؟نیست این سالوسیِ تو درخورم
پای در ره نه، مزن دم، لب بدوزگر بسوزند این همه تو هم بسوز
گر تو یعقوبی به معنی فی‌المثلیوسفت ندهند کمتر کن حیل
می‌فروزد آتشِ غیرت مدامعشق یوسف هست بر عالم حرام