گنج

پاسخ بایزید به نکیر و منکر

چون برفت از دار دنیا بایزیددید در خوابش مگر آن شب مرید
پس سؤالش کرد کای شایسته پیرچون ز منکر درگذشتی وز نکیر
گفت چون کردند آن دو نامداراز من مسکین سؤال از کردگار
گفتم ایشان را که نبود زین سؤالنه شما را نه مرا هرگز کمال
زانک اگر گویم خدایم اوست بساین سخن گفتن بود از من هوس
لیک اگر زینجا به نزد ذوالجلالباز گردید و ازو پرسید حال
گر مرا او بنده خواند اینت کاربنده‌ای باشم خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد اوبسته‌ای بند خودم بگذارد او
با کسی آسان چو پیوندش نبودمن اگر خوانم خداوندش چه سود
چون نباشم بنده و بندی اوچون زنم لاف خداوندی او
در خداوندیش سرافکنده‌املیک او باید که خواند بنده‌ام
گر ز سوی او درآید عاشقیتو به عشق او به غایت لایقی
لیک عشقی کان ز سوی تو بوددان که آن درخورد روی تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشیتو توانی شد ز شادی آتشی
کار آن دارد نه این ای بی خبرکی خبر یابد ازو هر بی‌هنر