گنج

حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خورد

گفت آن دیوانهٔ تن برهنهدر میاه راه می‌شد گرسنه
بود بارانی و سرمایی شگرفتر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی بودش و نه خانه‌ایعاقبت می‌رفت تا ویرانه‌ای
چون نهاد از راه در ویرانه گامبر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شکستش خون روان شد همچو جویمرد سوی آسمان برکرد روی
گفت تا کی کوس سلطانی زدنزین نکوتر خشت نتوانی زدن