گنج

دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت

داد از خود پیر ترکستان خبرگفت من دو چیزدارم دوست تر
آن یکی اسبست ابلق گام زنوین دگر یک نیست جز فرزند من
گر خبر یابم به مرگ این پسراسب می‌بخشم به شکر این خبر
زانک می‌بینم که هستند این دو چیزچون دو بت در دیدهٔ جان عزیز
تا نسوزی و نسازی همچو شمعدم مزن از پاک بازی پیش جمع
هرک او در پاک بازی دم زندکار خود تا بنگرد بر هم زند
پاک بازی کو به شهوت نان خوردهم در آن ساعت قفای آن خورد