گنج

نکته‌ای که شیخ بصره از رابعه پرسید

رفت شیخ بصره پیش رابعهگفت ای در عشق صاحب واقعه
نکته‌ای کز هیچ کس نشنیده‌ایبر کسی نه خوانده‌ای نه دیده‌ای
آن ترا از خویشتن روشن شده‌ستآن بگو کز شوقْ جان من شده‌ست
رابعه گفتش که ای شیخ زمانچند پاره رشته بودم ریسمان
بردم و بفروختم خوش شد دلمدو درست سیم آمد حاصلم
هر دو نگرفتم به یک دست آن زماناین درین دستم گرفتم آن در آن
زانک ترسیدم که چون شد سیم جفتراهزن گردد‌، فرو نتوان گرفت
مرد دنیا جان و دل در خون نهدصد هزاران دام دیگرگون نهد
تا به دست آرد جوی زر از حرامچون به‌دست آرد بمیرد والسلام
وارث او را بود آن زر حلالاو بماند در غم و زور وبال
ای به زر سیمرغ را بفروختهدل ز عشق زر چو شمع افروخته
چون درین ره می‌نگنجد موی درنیست کس را گنج گنج و روی زر
گر قدم در ره نهی ای هم‌چو موراز سر مویی بگیرندت به زور
چون سر مویی محابا روی نیستهیچ کس را زهرهٔ این کوی نیست