حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷ بیت
حقهای زر داشت مردی بیخبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش و دو چشمش پر آب
پس در آن موضع که زر بنهاده بودموشی اندر گرد آن میگشت زود
گفت فرزندش کزو کردم سؤال«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
گفت: «زر بنهادهام این جایگاهمن ندانم تا بدو کس یافت راه»
گفت: «آخر صورت موشت چراست؟»گفت: هر دل را که مهر زر بخاست
صورتش اینست و در من مینگرپند گیر و زر بیفکن ای پسر!