گنج

داستان کبک

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۷ بیت
کبک بس خرم خرامان در رسیدسرکش و سرمست از کان در رسید
سرخ‌منقار وَشی‌پوش آمدهخون او از دیده در جوش آمده
گاه می‌برید بی‌تیغی کمرگاه می‌گنجید پیش تیغ در
گفت: من پیوسته در کان گشته‌امبر سر گوهر فراوان گشته‌ام
بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمرتا توانم بود سرهنگِ گهر
عشق گوهر آتشی زد در دلمبس بود این آتش خوش حاصلم
تفت این آتش چو سر بیرون کندسنگ‌ریزه در درونم خون کند
آتشی دیدی که چون تأثیر کردسنگ را خون کرد و بی‌تأخیر کرد
در میان سنگ و آتش مانده‌امهم معطل، هم مشوش مانده‌ام
سنگ‌ریزه می‌خورم در تفّ و تابدل پر آتش، می‌کنم بر سنگ خواب
چشم بگشایید ای اصحاب من!بنگرید آخر به خورد و خواب من
آنک بر سنگی بخفت و سنگ خوردبا چنین کس از چه باید جنگ کرد؟
دل در این سختی به صد اندوه خستزآنک عشق گوهرم بر کوه بست
هرک چیزی دوست گیرد جز گهرملکتِ آن چیز باشد برگذر
ملک گوهر جاودان دارد نظامجان او با کوه پیوسته مدام
من عیار کوهم و مرد گهرنیستم یک لحظه با تیغ و کمر
چون بود در تیغ گوهر بر دوامزآن گهر در تیغ می‌جویم مدام
نه چو گوهر هیچ گوهر یافتمنه ز گوهر گوهری‌تر یافتم
چون رهِ سیمرغ راهِ مشکل استپای من در سنگِ گوهر در گِل است
من به سیمرغ قوی‌دل کی رسم؟دست بر سر، پای در گِل کی رسم؟
همچو آتش برنتابم سوزِ سنگیا بمیرم یا گهر آرم به چنگ
گوهرم باید که گردد آشکارمرد بی‌گوهر کجا آید به کار؟
هدهدش گفت: ای چو گوهر جمله رنگ!چند لنگی، چندم آری عذرِ لنگ؟
پا و منقار تو پُر خون جگرتو به سنگی بازمانده بی‌گهر
اصل گوهر چیست؟ سنگی کرده رنگتو چنین آهن‌دل از سودای سنگ
گر نماند رنگ او سنگی بوَدهست بی سنگ آنک در رنگی بوَد
هرک را بویی‌ست او رنگی نخواستزآنک مرد گوهری سنگی نخواست