گنج

مجمع مرغان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۲۰ بیت
مرحبا ای هدهدِ هادی شده!در حقیقت پیکِ هر وادی شده
ای به سرحدِّ سبا سِیرِ تو خوشبا سلیمان، منطق‌الطّیرِ تو خوش
صاحبِ سرِّ سلیمان آمدیاز تفاخُر تاجوَر زان آمدی
دیو را در بند و زندان باز دارتا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنیبا سلیمان قصدِ شادُروان کنی
خه‌خه ای موسیجهٔ موسی‌صفت!خیز موسیقار زن در معرفت
کرد از جان مردِ موسیقی‌شناسلحنِ موسیقیِّ خلقت را سپاس
همچو موسی دیده‌ای آتش ز دورلاجرم موسیجه‌ای بر کوهِ طور
هم ز فرعونِ بَهیمی دور شوهم به میقات آی و مرغِ طور شو
پس کلامِ بی‌زفان و بی‌خروشفهم کن بی‌عقل و بشنو، نه به گوش
مرحبا ای طوطیِ طوبی‌نشین!حُلّه درپوشیده، طوقی آتشین
طوقِ آتش از برای دوزخی‌ستحُلّه از بهرِ بهشتی و سخی‌ست
چون خلیل، آن کس که از نمرود رَستخوش تواند کرد برِ آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلمچون خلیل‌الّه در آتش نِه قدم
چون شدی از وحشتِ نمرود پاکحُلّه پوش، از آتشین طوقت چه باک؟
خه‌خه ای کبکِ خرامان در خرام!خوش‌خوشی از کوهِ عرفان در خرام
قهقهه در شیوهٔ این راه زنحلقه بر سِندانِ دارُالله زن
کوهِ خود در هم گداز از فاقه‌ایتا برون آید ز کوهت ناقه‌ای
چون مُسلَّم ناقه‌ای یابی جوانجوی شیر و انگبین بینی روان
ناقه می‌ران گر مصالح آیدتخود به استقبال صالح آیدت
مرحبا ای تُنْگ‌بازِ تَنگ‌چشم!چند خواهی بود تند و تیزخشم
نامهٔ عشقِ ازل بر پای بندتا ابد آن نامه را مگشای بند
عقلِ مادرزاد کن با دل بَدَلتا یکی بینی اَبَد را با اَزَل
چارچوبِ طبعْ بشکن مردواردر درون غارِ وحدت کن قرار
چون به غار اندر قرار آید تو راصدرِ عالم یارِ غار آید تو را
خه‌خه ای دُرّاجِ معراجِ الست!دیده بر فرقِ بلیٰ تاجِ الست
چون الستِ عشق بشنیدی به جاناز بلیِّ نَفْس بیزاری ستان
چون بلیِّ نَفْس گردابِ بلاستکی شود کارِ تو در گرداب، راست؟
نفس را همچون خرِ عیسی بسوزپس چو عیسی جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغِ جان را کار سازتا خوشت روح‌الّه آید پیش باز
مرحبا ای عندلیبِ باغِ عشق!ناله کن خوش‌خوش ز درد و داغِ عشق
خوش بنال از دردِ دل داوودوارتا کنندت هر نَفَس صد جان نثار
حلقِ داوودی به معنی برگشایخلق را از لحنِ خلقت ره نمای
چند پیوندی زِرِه بر نفس شومهمچو داوود آهنِ خود کُن چو موم
گر شود این آهنت چون موم نرمتو شوی در عشق، چون داوود گرم
خه‌خه ای طاووسِ باغ هشت‌در!سوختی از زخمِ مارِ هفت‌سر
صحبتِ این مار، در خونت فکندوز بهشتِ عَدْن بیرونت فکند
برگرفتت سِدره و طوبی ز راهکردت از سَدِّ طبیعت دل سیاه
تا نگردانی هلاک این مار راکی شوی شایسته، این اسرار را؟
گر خلاصی باشدت زین مارِ زشتآدمت با خاص گیرد در بهشت
مرحبا ای خوش تذروِ دوربین!چشمهٔ دل غرقِ بحرِ نور بین
ای میانِ چاهِ ظلمت مانده!مبتلایِ حبسِ تهمت مانده
خویش را زین چاهِ ظلمانی برآرسر ز اوجِ عرشِ رحمانی برآر
همچو یوسف بگذر از زندان و چاهتا شوی در مصرِ عزّت پادشاه
گر چنین مُلکی مسلّم آیدتیوسفِ صدّیق همدم آیدت
خه‌خه ای قُمری دمساز آمده!شاد رفته، تَنگ دل باز آمده
تَنگ‌دل زانی که در خون مانده‌ایدر مضیقِ حبسِ ذوالنّون مانده‌ای
ای شده سرگشتهٔ ماهیِّ نفس!چند خواهی دید بدخواهیِّ نفس؟
سَر بکَن این ماهیِ بدخواه راتا توانی سود فرقِ ماه را
گر بُوَد از ماهیِ نفست خلاصمونسِ یونس شوی در صدرِ خاص
مرحبا ای فاخته! بگشای لحنتا گهر بر تو فشاند، هفت صحن
چون بود طوقِ وفا در گردنتزشت باشد بی‌وفایی کردنت
از وجودت تا بُوَد مویی به جایبی‌وفایت خوانم از سر تا به پای
گر در آیی و برون آیی ز خوَدسویِ معنی راه یابی از خِرد
چون خِرد سویِ معانیت آوردخضر، آبِ زندگانیت آورد
خه‌خه ای بازِ به پرواز آمده!رفته سرکش، سرنگون باز آمده
سر مکش چون سرنگونی مانده‌ایتن بِنِه چون غرقِ خونی مانده‌ای
بستهٔ مردارِ دنیا آمدیلاجرم مهجور معنیٰ آمدی
هم ز دنیا، هم ز عقبی درگذرپس کلاه از سر بگیر و دَرنگر
چون بگردد از دو گیتی رایِ تودستِ ذوالقرنین آید جایِ تو
مرحبا ای مرغِ زرّین! خوش درآیگرم شو در کار و چون آتش درآی
هر چه پیشت آید از گرمی بسوززآفرینش چشمِ جانِ کُل بدوز
چون بسوزی هر چه پیش آید تو رانُزْلِ حق هر لحظه بیش آید تو را
چون دلت شد واقفِ اسرارِ حقخویشتن را وقف کن بر کارِ حق
چون شوی در کارِ حق مرغِ تمامتو نمانی، حق بماند و السّلام
مجمعی کردند مرغان جهانآنچ بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کارنیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود کاقلیم ما را شاه نیستبیش از این بی شاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیمپادشاهی را طلب کاری کنیم
زآنک چون کشور بود بی‌پادشاهنظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدندسر به سر جویای شاهی آمدند
هدهد آشفته، دل پرانتظاردر میان جمع آمد بی‌قرار
حله‌ای بود از طریقت در برشافسری بود از حقیقت بر سرش
تیزوهمی بود در راه آمدهاز بد و از نیک آگاه آمده
گفت: ای مرغان! منم بی هیچ ریبهم برید حضرت و هم پیک غیب
هم ز هر حضرت خبردار آمدمهم ز فطنت صاحب‌اسرار آمدم
آنک بسم الله در منقار یافتدور نبود گر بسی اسرار یافت
می‌گذارم در غم خود روزگارهیچ کس را نیست با من هیچ کار
چون من آزادم ز خلقان، لاجرمخلق آزادند از من نیز هم
چون منم مشغول درد پادشاههرگزم دردی نباشد از سپاه
آب بنمایم ز وهم خویشتنرازها دانم بسی زین بیش من
با سلیمان در سخن پیش آمدملاجرم از خیل او بیش آمدم
هرک غایب شد ز ملکش ای عجباو نپرسید و نکرد او را طلب
من چو غایب گشتم از وی یک زمانکرد هر سویی طلب کاری روان
زآنک می‌نشکفت از من یک نفسهدهدی را تا ابد این قدر بس
نامهٔ او بردم و باز آمدمپیش او در پرده هم‌راز آمدم
هرک او مطلوب پیغمبر بوَدزیبدش بر فرق اگر افسر بود
هرک مذکور خدای آمد به خیرکی رسد در گرد سیرش هیچ طیر؟
سال‌ها در بحر و بر می‌گشته‌امپای اندر ره به سر می‌گشته‌ام
وادی و کوه و بیابان رفته‌امعالمی در عهد طوفان رفته‌ام
با سلیمان در سفرها بوده‌امعرصهٔ عالم بسی پیموده‌ام
پادشاه خویش را دانسته‌امچون روم تنها چو نتوانسته‌ام
لیک با من گر شما همره شویدمحرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویشتا کی از تشویر بی‌دینی خویش
هرک در وی باخت جان از خود برستدر ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید و قدم در ره نهیدپای‌کوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بی خلافدر پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ، سلطان طیوراو به ما نزدیک و ما زو دور دور
در حریم عزت است آرام اونیست حد هر زفانی نام او
صد هزاران پرده دارد بیشترهم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
در دو عالم نیست کس را زهره‌ایکاو تواند یافت از وی بهره‌ای
دایما او پادشاه مطلق استدر کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آن جا که اوستکی رسد علم و خرد آن جا که اوست؟
نه بدو ره، نه شکیبایی از اوصد هزاران خلق سودایی از او
وصف او چون کارِ جانِ پاک نیستعقل را سرمایهٔ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره مانددر صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانایی کمال او ندیدهیچ بینایی جمال او ندید
در کمالش آفرینش ره نیافتدانش از پی رفت و بینش ره نیافت
قسم خلقان زان کمال و زان جمالهست اگر بر هم نهی مشت خیال
بر خیالی کی توان این ره سپرد؟تو به ماهی، چون توانی مه سپرد؟
صد هزاران سر چو گوی آن جا بوَدهای های و های و هوی آن جا بود
بس که خشکی، بس که دریا بر ره استتا نپنداری که راهی کوته است
شیرمردی باید این ره را شگرفزآنک ره دور است و دریا ژرف ژرف
روی آن دارد که حیران می‌رویمدر رهش گریان و خندان می‌رویم
گر نشان یابیم از او کاری بودور نه بی او زیستن عاری بود
جان بی جانان اگر آید به کارگر تو مردی جان بی جانان مدار
مرد می‌باید تمام این راه راجان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوارتا توان گفتن که هستی مردِ کار
جان چو بی جانان نیَرزد هیچ چیزهمچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردواربس که جانان جان کند بر تو نثار