بخش ۴۰ - بخ بخ لک یا اباالحسن اصبحت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنة
من ولای تو بجان کردم قبولزانکه هستی این زمان نور رسول
چون عمر راند این معانی بر زبانمن ندارم از تو این معنی نهان
گفت بادت این مبارک بوالحسنکه شدی مولای جمله مرد و زن
چون عمر بوبکر هم اقرار کردروسیه شد هر که او انکار کرد
باطن ایمان ما را روح از اوستباطن انسان همه مفتوح از اوست
ریخت پیغمبر بگوش جمله دراز محبت جملگی گشتند پر
هر که او اقرار کرد ایمان ببردهر که کرد انکار او خود جان نبرد
تو بغفلت عمر خود ضایع مکنمشنو ازمنکر در این معنی سخن
زانکه انکار از خدا دورت کندوز طریق مصطفی کورت کند
باولی اقرار ننمودن که چهبر طریق کافران بودن که چه
پی نبردی خود براه راست توزانکه در معنی نداری هیچ بو
در دل دانا ز معنی گنج شددر دل نادان معانی رنج شد
خلقها در رنج گنجاند اونهانگنج دارم من بعین تو عیان
گنجها از گنج او آوردهامواندر آن یک جوهری پروردهام
من کلید آن ز مظهر ساختمباب آن از مهر حیدر ساختم
هست شهرستان علم مصطفیتو بمظهر کن در آخر التجا
گر نمیدانی تو شهر و باب راباب، حیدر دان وشهرش مصطفی