بخش ۲۶ - تمثیل آنکه هرکرا جوهر قابلیت معنی هست پاک سخن را بهتر از جواهر قیمتی داند و خودرا بنافرمانی از نظر پادشاهان معنی نیفکند
شاه غازی شاه محمود آنکه داشتبرجهان حکم نکونامی گذاشت
بود شاه عادل و بس هوشمندهیچ خلقی را نبوده زو گزند
صیت عدلش در جهان مشهور بودزنگ ظلمت از دل او دور بود
داشت سلطان در جهان یک جوهریگوهری در بحر معنی مظهری
بود او را یک غلام راز داننام او را خود ایاز خاص خوان
گفت سلطان خود ایاز خاص رارو طلب کن جوهروقّاص را
جوهری اندر خزینه خاص بودنام آن جوهر یقین وقّاص بود
آن جواهر را بگویم کز که بودوز که آمدآن جواهر در وجود
خود سلیمان داشت آن جوهر نگینزو رسیده تا به آن و تا به این
خود تبرّک بود آن جوهر بدهرصدهزاران کُشته گشته زو بزهر
گوهری بود او و روشن همچو خورکرده او را اهل دنیا نام دُر
رفت ایاز و در خزینه گشت زودیافت جوهر راکه سلطان مینمود
پس بد او درّی بزرگ و قیمتیهرکرا باشد ندارد محنتی
گفت سلطان کن بهایش از قیاسز آنکه هستی در جهان جوهرشناس
گفت ایاز خاص کی سلطان جودمن بگویم خود بهایش هرچه بود
لیک سرّی اندر او موجود هستدردل آن سرّی از معبود هست
گر نبودی آن بهایش کردمیآنچه مقصود تو بودی گفتمی
گفت سلطانش که آن سر را بگوتا شوم دانا بر آن معنی نگو
گفت ایازش گر کنی تصدیق تومن بگویم تاکنی تحقیق تو
قرنها بوده است این سر خود نهانمیشوداندر زمان تو عیان
در درونش کرم بی برگی بوددر دهان او مگر برگی بود
رو تو بشناس این در معنیّ خودتانیفتی دور از تقویّ خود
چیست درّ و کرم در معنی بگوگر نمیدانی مرو در کوی او
جسم دُردانِ کرم عقل و برگ عشقکی توانم کرد هرگز ترک عشق
عشق چبود معنی عرفان جهاناین معانی در میان جان بدان
شد درون جوهرم عشقش نهانلیک در مظهر کنم او را عیان
چونکه این سرّ از ایاز آن شه شنیدگفت میخواهم شود این سرّ پدید
بشکنم او را بدست خویش زودتا عیان گردد که پنهانی چه بود
خود درون گوهر است آن سرّ غیبمن برون آرم از آن چون زرزجیب
گفت بامیری که بودی قدرتشبشکن این گوهر مبین در قیمتش
گفت امیر اشکستنش از عقل نیستاین جواهر خود خراج ملکتی است
نشکنم گفتا که هست ازعقل دورتو خراج ملک را مشکن بزور
کرد امروگفت سلطان کی ایازبشکن این جوهر که بینم سرّ راز
تا ببینم کرم و برگش را عیانزآنکه بوده سالها این سرّ نهان
چون ایاز از امر سلطان درشکستجمله میران را برفت از کار دست
که چرا بشکستی این در را علنگفت از امر شه است اینت سخن
من ز گفت شه شکستم درّ اوگفت او درّ است و این دانم نکو
چون شما از امر شه لب بستهایددرّ گفت شاه را بشکستهاید
خود شما صورت همی بینید و جسمز آنکه نشناسید معنی را ز اسم
من ز معنی گفتم این اسرار راتو بصورت خود مبین گفتار را
من ز گفتار کسی گویم سخنبرکنم بنیاد بد ازبیخ و بن
زآنکه او اسرار در نیکیم دادوین چنین گنجی بجان من نهاد
هست این اسرار معنیام بجوشمیکنم در عالم معنی خروش
جوهر ذاتم که اشکستش نبوددرمعانی همّت پستش نبود
جوهر من خود لدنّی آمده استنه چو ن جوهر که کونی آمده است
جوهر معنی من در بحر عشقغوطهای خورده بدیده شهر عشق
چون برون آمد ز جوهر کرمکیشاه گفتا با ایازش نرمکی
کاین زمان گردید بر من این عیانکرمکی یک برگ دارد در دهان
جوهر معنیّ من گوید سخنرو تو اسرار خدا را گوش کن
جوهر معنیّ من گوید بتوتا بکی باشی چو صورت تو بتو
جوهر معنی من گوید که روپیش عشاق رخم کن جان گرو
جوهر معنی من این رمز گفترو تو با اهل خدا میباش جفت
جوهر معنی من معنی شکافتوز شکاف آن معانی عشق یافت
جوهر معنی من از عشق گفتاین چنین اسرار زو باید شنفت
جوهر معنی من خود یار دیدنه چو تو خوددید و او اغیار دید
جوهر معنی من مظهر شدههمچو درّی در صدف گوهر شده
ای که مهر تست در جان نور منای تو گشته ناظر و منظور من
مهر تو در کام جانم ریختهجان بمهرت از ازل آمیخته
جوهر ذاتت بود عالی بسیپی نخواهد برد بر ذاتت کسی
چون ایاز این لطفها از شه شنیدخویش راکمتر ز خاک راه دید
گفت شاها بندهٔ خاص توامدر هواداریت رقّاص توام
من تمام ازخود برونم آمدهدر ره عشقت زبونم آمده
در زبان و در بیان من توئیآشکارا ونهان من توئی
جز خداوند جهان در پیش و پسغیر تو دیگر نبینم هیچکس
چونکه شد بشنید این راز از ایازز آتش غیرت در آمد در گداز
گفت هستی تو بجای جان منبا تو یک شخصیم در یک پیرهن
این سخن را عشق میگوید تمامتا شوند آگاه ازین هر خاص و عام
منکران عشق کوران رهندهرکسی را کی چنین می میدهند
جوهر معنی به بینایان دهنداین سعادت کی برعنایان دهند
جوهر معنی من عالم گرفتتو نپنداری همین آدم گرفت
جوهر معنیّ من حقّ ساختهدین ودنیا را به یک جو باخته
جوهر معنی من شادان شدههمچو نوری در میان جان شده
جوهر معنی من انسان شدهغرقه در دریای بیپایان شده
جوهر معنی من واصل شدهجوهر ذاتم ازو حاصل شده
جوهر معنی من عطّار شدزآنکه او با دین احمد یار شد
جوهر معنی من کرّار شدز آنکه او از دید حق دیندار شد
جوهر معنی من توحید گفتسرّ اسرار خدا ازدید گفت
جوهرمعنی من ایمان شدههمچو درّی در میان جان شده
جوهر معنی من واصل شدهجوهر ذاتم ازو حاصل شده
جوهر معنی من زو راه یافتز آنکه او از سرّ حق آگاه یافت
جوهر معنی من مظهر شدهدر میان عینها انور شده
جوهر معنی من خود نور دیدهمچو موسائی که او بر طور دید
جوهر معنی من حقدان شدهفی المثل از کفر با ایمان شده
جوهر معنی من شاداب شدز آنکه در بحر نبی غرقاب شد
جوهر معنی من از احمد استزآنکه او از رحمت حق سرمداست
جوهر معنی من شاه ولی استزآنکه درعین محمّد چون علی است
جوهر معنی من ایشان بُدندز آنکه ایشان معنی جانان بُدند
جوهر معنی من انسان شدههمچو حیدر رحمت رحمن شده
جوهر معنی من زو نور شدجوهر ذاتم از او مشهور شد
جوهر معنی من از مظهر استدر درون این صدف چون گوهر است
جوهر معنی من اصلی بودز آنکه اورا با علی وصلی بود
جوهر معنی من معنی اوستاین معانی را یقین میدار دوست
جوهر معنی من از اصل بودزآنکه با او شاه مردان وصل بود
جوهر معنی من دریا شدهواندر آن دریا بسی غوغا شده
جوهر معنی من از کین گذشتزآنکه شاهش بر دل مسکین گذشت
جوهر معنی من اسرار شدهمره منصور خود بر دار شد
جوهر معنی من آدم بُد استز آنکه او در دین حق محرم بُد است
جوهر معنی من طوفان شدههمچو نوح از کشتی عرفان شده
جوهر معنی من داود بختبوده او رادر معانی تاج و تخت
جوهر معنی من جان یافتهچون سلیمان ملک و فرمان یافته
جوهر معنی من سرّ جلیلاین معانی ظاهر از ذات جلیل
جوهر معنی من برهان نمودهمچو اسمعیل جان قربان نمود
جوهر معنی من اسحق بودزآنکه اودر ملک معنی طاق بود
جوهر معنی من خندان شدهز آنکه یعقوبم بسی گریان شده
جوهر معنی من آگاه بودزآنکه او با یوسف اندر چاه بود
جوهر معنی من ز آن صالح استکین چنین ناقه ز جان صالح است
جوهر معنی من همراه بودهمچو جرجیسی که با الله بود
جوهر معنی من پاک آمدههمچو ادریسی که چالاک آمده
جوهر معنی من برکوه تافتموسی اندر کوه از آن انوار یافت
جوهر معنی من با خاک گفتهمچو یوشع سرّ معنی در نهفت
جوهر من سرّ غیبی را نمودبعد از آن راز شعیبی را نمود
جوهر معنی من دریای شوقهمچو الیاس او گرفته جام ذوق
جوهر معنی من مات آمده استهمچو عیسی جوهر ذات آمده است
جوهر معنی من خضر نبیصاحب اسرار کشتی و صبی
جوهر معنی من چون جوش کردهمره ذوالکفل عرفان نوش کرد
جوهر معنی من آمد پدیدزآنکه احمد را چو بحر نور دید
جوهر معنی من شد سرّ صورچون علی شد واصل دریای نور
جوهر معنی من گفت از حسنزآنکه اودر جان من دارد وطن
جوهر معنی من چون عشق دیدگفت حسینی مذهبم دارم دو عید
جوهر معنی من دارد ظهورزین عبّاد است در جانم چو نور