بخش ۹۳ - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
یکی منصور را پرسید ناگاهکه ای گشته ز سرّ جمله آگاه
یقین اینجا تو داری راز مطلقکه دیدستی تو حق را عین مطلق
یقین داری عیان جمله آفاقکه هستی دمدمه در کلّ آفاق
نمود عشق جانان کل تو داریکه بر عشّاق شاهی شهریاری
کسی باشد که جانان کل ببیندبگفت آری کسی کاینجا ببیند
نمود کشتن خود را یقین پیشمن اینجا دیدهام اسرار در پیش
کنون پیر منم اینجا بماندهز جزوم لیک کل پیدا بمانده
سوی بغداد آخر من دهم دادسر خود اندر اینجاگاه بر باد
دهم بیشک که دیدستم نهانیبرم مکشوف شد عین العیانی
مرا فاش است اینجا کشتن خودحقیقت فارغم از نیک وز بد
قضا را راه حج بُد کین سؤالشکه کرد آنجایگه او از کمالش
دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تویقین دانم که صاحب دیدهٔ تو
ولیکن این جنونست از یقین بازکه گفتی با من اینجا صاحب راز
نداند هیچکس در غیب اللّهتو هستی زین بیان امروز آگاه
که در بغداد چونت خون بریزندحقیقت جملگی بردارویزند
تو این اسرار میگوئی عجب فاشکه من هستم عیان هم نقش و نقّاش
نمود جملگی از پیش داریحقیقت این عیان با خویش داری
ولی من ماندهام در شک یقینمنمودی از تو اکنون من نبینم
نمودت خواهم از تو پایدارمنمای اینجایگه مر پایدارم
اگر بیشک تو دیدار خدائیمرا امروز مر رازی نمائی
نمایم راز بر هر سر که باشدمرا بیشک از آن خونی نباشد
پس آنگه چون از او بشنید این رازحجاب آنگه تو بیچاره برانداز
نظر بگماشت آنگه مرد بر ویز مستی زد بر او یک بانگ کای هی
نظر نیکو کن اندر دید دیدمکه من هستم که جمله آفریدم
نظر کن این زمان بشناس ما راکه میبینی در این ساعت لقا را
لقای من نظر کن این زمان توکه میبینم همه کون و مکان تو
لقای ما کنون اینجا نظر کندل بیچاره از ذلّت خبر کن
خبر کن ای دل و جان راز بنگربجزمن هیچ دیگر باز منگر
چو آن مرد جهان دیده چنان دیدورا برتر ز هفتم آسمان دید
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوشستاده در تحیّر مانده خاموش
چنان مست لقای او بماندهعجایب در لقای او بمانده
زبان بگشاد و آنگه صاحب رازکه ای مانده چنین حیران ما باز
چه میبینی خبرده این زمانمکه تا مردید دیدت را بدانم
تمامت قافله آنجا بماندنددعا و آفرین بر خود بخواندند
که ای شیخ جهان و پیر اللّهتو هستی بیشکی از خود تو آگاه
چرا این پیر اینجا گشت حیرانبمانده این زمان مانند گنگان
زبانش الکنست و باز مانده استعجب حیران و دست از کل فشاندست
تو گویا کن ز راز پادشاهیحقیقت بر تمامت نیک خواهی
بدیشان گفت آن دم راز منصورکه این دم او شده حیران در آن نور
ندارد او خبر اینجا بماندستعجب حیران و دست از کل فشاندست
شده فارغ ز دنیا و زعقبیکه دیدارست او را سرّمولی
چه باشد جمله دنیا پیش آن مردحقیقت مانده حیران در یکی کرد
نداند هیچ او بیشک جز ازمنکه از من شد ورا اسرار روشن
ز من روشن شدش اسرار اینجاشدست این دم ز جسم و جان مصفّا
یقین آگه شدست و بی زبانستکه دیدار منش عین العیانست
منش دیدار بنمودستم اینجاحقیقت هم منش بودستم اینجا
درونست و برون کلّی گرفتهز دید دید ما ازخویش رفته
ز دید خویشتن بیزارگشتهحقیقت صاحب اسرار گشته
ز دید خویشتن گشته مبرّاحقیقت راز پنهانست و پیدا
ندارد تا زبان او راز گویدیقین شرح شما را باز گوید
چو با هوش آید آن دم در نهانیزند او دم در اینجا در معانی
بگوید آنچه او دیدست ما رایقین از بهر دیدار شما را
اشارت کرد آن و زود منصورکه بیرون آی و دم زن زود از نور
بساعت باز هوش آمد در آن دمبساعت نوحهٔ در داد و ماتم
مر او را گشت پیدا های و هوئیفتادش در قدم مانند گوئی
فتاد آن لحظه در اندوه و زاریبگفتاکردمت من پایداری
چرا باز آمدی ای جان در اینجافتادی دیگر اندر عین غوغا
مقام اوّلت چون باز دیدینظر کردی و کلّی راز دیدی
مرا مکشوف شد عین العیانتبدیدم جملگی راز نهانت
در این بودیم ما در شهر بغدادتو دادی اندر اینجا بیشکی داد
تو دادی داد دیدم آنچه دیدینظر کردم تو کلّی راز دیدی
طپیدم در میان خاک و خونتزدم دستی عجایب رهنمونت
مراکردی در اینجا پاره پارهجهان و خلقم اینجا در نظاره
بدیدم من تو بودم تو منی جانکه هستم من تو و تو من مرا هان
بیک ره چون نمودی عین دیدارمرا کردی ز خواب مرگ بیدار
در اینجا حشر کردستی مرا یاردگر درآتش سوزان بمگذار
رهانم این زمان ازدست دشمنکه گفتار منی بی ما و بی من
نگویم پیش کس اسرارت اینجامرا بس باشد این دیدارت اینجا
ز دیدارت منم حیران و مدهوشتو بودی در من بیچاره خاموش
اگرگویا شدی و رازگوئییقین بی درد من درمان نجوئی
یقین درد من اینجا کن تودرمانبرو اکنون که آزادی دل و جان
توئی کعبه یقین اینجا ستادهخودی ره سوی خود بیشک نهاده
همه در دید تو حیران بماندهچنین در دید تو نادان بمانده
سوی تو رخ نهاده این چنین رازتو اینجا ظلم ای جانان مینداز
که خواهی کرد بر من آشکارههمه از بهر تو اندر نظاره
سوی تو رخ نهاده جمله دلشادتو ازجمله چنین استاده آزاد
روا باشد چنین جان داده مردانترا چه غم که هستی جان جانان
نخواهم کعبه بی دیدار رویتبخواهم مردن اندر خاک کویت
بخواهم مرد خواهم زنده گشتنترا تا جاودان مر بنده گشتن
منم بنده توئی سلطان آفاقکه در شورند از تو کل آفاق
منم بنده توئی تابنده چون نورکه درجانها دمیدستی عیان صور
از آن منصوری از دیدار اللّهکه افکندی مرا در قربت شاه
توئی شاه و به جز تو کس ندیدمکنون نزدیکت ای جان آرمیدم
بگفت این و بزد یک نعره آنگاهبیفتاد آن زمان در عشق یک تاه
شد و جان داد آنجا رایگان اوحقیقت در بر کون و مکان او
حقیقت جان جان دید و فنا شدبر او آن همه آنجا بقا شد
حقیقت بود جانان دید منصورکه آفاق آمدست از راز او نور
چو زانسان قافله او را بدیدندتمامت عاشقان آنجا طپیدند
چون منصور آن چنان دید اندر اینجاکه برخواهست آمد شور و غوغا
یقین صورت پرستان زور کردندنهاد خویشتن پر شور کردند
که این کس جادوئی آراست اینجابباید کشتنش تحقیق این جا
جوابی داد سر منصور ایشانستاد آنجایگه ازدور ایشان
بدیشان گفت کای نادیده گمراهمنم بیشک یقین دیدار اللّه
در این دم اندر اینجا میتوانمکه مر جمله زغوغا وارهانم
ولکین این زمان نی وقت رازستکه این دم عین جانها درگدازست
شما را آنقدر بس تا بدانیدهمه در ذات من حیران بمانید
شما را آنقدر بس اندر اینجاکه او برگفت سرّ جمله پیدا
یقین من کعبهام هم جان جانانبخواهم رفت در اینجای پنهان
ولی پیریست واصل اندر این دممیان جملگی او هست محرم
وصالی دارد اینجا صاحب دردبود او در میان جمله شان فرد
ز بهر او شما را من بِحِل هانبکردم تا برید اینجایگه جان
رها کردم شما را در بر اوکه نبود هیچکس بی رهبر او
بگفت این و نهان شد او زعالمکه مکشوفست از او سرّ دمادم
نمود عشق او در خویشتن بیندم آخر تو خود بیخویشتن بین
برافکن جسم و جان وگرد خاموششو اندر عشق کل اینجای مدهوش
نظر کن راز جانان باز بین هانترامیگویم اکنون راز بین هان
ترامنصور کل اندر نهادستترا این راه در پیشت فتادست
وصال کعبهٔ جان خواستی توعجائب قافله آراستی تو
همه ذرات باتست ای ندیدهوصال کعبه اندر جان ندیده
چو منصور حقیقی داری ای جانقدم تو بیش از این اینجا مرنجان
بخواه اسرار چون رویش ببینیاز او کن من طلب گر مرد دینی
که بنماید ترا اینجا نظر اوکند از دید خویشت باخبر او
درون پرده پنهانست بیچوننظر کن در رخ او بیچه و چون
مر او را یک زمان بنگر تو بیخودزمانی گرد فارغ نیک با بد
همه یکسان ببین در دیدهٔ دوستوجودت باز کن در دیده بین کوست
ببین کو در درون دیدهٔ تستنهان اینجایگه در دیدهٔ تست
یقین در دیده اینجاگاه رویشمکن اینجا حقیقت گفتگویش
وصال اینجا یقین زو بازبینیاگر مرد ره و صاحب یقینی
حقیقت یاب او را در بر شاهکه تا مجنون نگردی تو از آن ماه
حقیقت چون رخت اینجا نمایدترا از یک طبیعت برزداید
مصفّاات کند آیینه کردارهمه در آینه آید پدیدار
همه در آینه بینی نهانیتو دانی بیشکی جمله تو دانی
همه در تست هستی آینه تونموده روی خود درآینه تو
نمیبینی اگر بینی یقینشیکی بینی حقیقت کرده بیشش
یکی بینی نمود ذات درخویشحجابت دور گردانی تو از پیش
حجابت دور گردان ای دل ریشکه تا یابی حقیقت یار در خویش
حجاب صورت تست ای دل و جانز دید حق توئی خود را مرنجان
نظر کن تا چه میبینی تو در خودکه ماندستی چنین و بی برِ خود
نخواهی یافت چیزی جز که این دمترا من مینمایم راز عالم
بجز این دم طلب اینجا مکن توهمین بس باشدت از این سخن تو
که دریابی که جانانت درونستتراگویا و بینا رهنمونست
ترا او رهنمونست ار بدانیدرون جان تست و تو ندانی
که سر تا پای تو دیدار شاه استولیکن این بیان با مرد راهست
که بشناسد نمود جسم با جانکند مرجان خود در دوست پنهان
کند پنهان وجود خودبیکبارکه تا پیدا شود اینجایگه یار
وصال یار بی صورت بیابیکه اندر جان و دل نورت بیابی
یقین منصور خود بشناس در خویشحجاب جسم و جان بردار از پیش
یقین منصور خود بشناس اینجانهاد ذات شودر خویش یکتا
چرا اینجا چنین ساکن بماندیدر این زندان چنین ایمن بماندی
تو آن داری که صورت ره نداندوگرداند در آن حیران بماند
تو آن داری که هرگز کس ندید استز چشم آفرینش ناپدیدست
نهان خویشتن بشناس اینجاز دیو هفت سر مهراس اینجا
تو اندر هفت پرده رخ نمودیعجب زینسان که درگفت و شنودی
نمیدانی درونت نور داردنهادت سر بسر منشور دارد
چرا منشور شه داری چنین خواربماندستی چنین رنجور و غمخوار
ز حکم شه چه آوردی ابر جایگریزانی ز حکمش جای بر جای
مرو بیرون ز حکم شاه اینجایقین میباش هان آگاه اینجا
یقین آگاه باش و بر تو فرمانمشو اینجا بخود مغرور و نادان
تو دانا باش و ساز خویش گیروگرنه ترک جان و دید تن گیر
بنزد شاه فرمان بر یقین توکه تا گردی بنزد شه امین تو
بنزد شاه شو با ملک دستوربرد یک سر ترا تا عین گنجور
ترا بخشند شه اینجا تمامتولکین می حذر کن از ملامت
حذر میکن تو از شمشیر ناگاهمکن گستاخیت اندر بر شاه
چگویم چون تو شه نشناختستیبهرزه عمر خود در باختستی
بدادی عمر اکنون رایگانیز دست ای ابله اکنون می ندانی
که عمرت رفت ناگاهی ابر بادبکردستی در اینجا خانه آباد
چه خواهی برد با خود جزغم و دردتو خواهی بود ای جان دائما فرد
در آن فردی سخن گفتیم بسیارولی تو ماندهٔ در عین پندار
ترا پندار از حق دور کردستحقیقت ابله و مغرور کردست
چنین ماندی اسیر و خوار اینجاز بهر نفس سگ غمخوار اینجا
ترا این نفس جسمانی مرداربیک ره برده از ره ناپدیدار
شدی یکبارگی درخوف مجروحشدستی بی نمود قوّت روح
کجا راهی بری آنجا بحضرتکه ماندستی چنین در فکر نخوت
ترا این فکر دنیا خوار کردستز حق یکبارگی بیزار کردست
دلت در تنگنای غم بماندستکنون ریش تو بیمرهم بماندست
کنون مجروحی و خود را دوا کندرونت با برون یکسر صفا کن
ترا چون کعبهٔ دل هست حاصلچرا ماندی چنین حیران و بیدل
چنین حیران و بیدل ماندهٔ بازچنین دستت زجان افشاندهٔ باز
ره خود این زمان کن تا توانیکه داری این حیات و زندگانی
ترا امروز چون عین حیاتستنمودارت در اینجا نور ذاتست
اگر امروز کام خود نرانییقین تو تا ابد حیران بمانی
بران امروز کامی تو ز دنییکه بهتر زین نیابی تو ز معنی
بران امروز کامی نیک اینجاکه برخورداری ازدیدار یکتا
در معنی بیکباره گشادستدلت حیران در اودادی ندادست
بده امروز داد ملک معنیکه خواهی رفت بیرون تو بعقبی
سوی ملک فنا داری عجب راهبماندستی چنین مسکین و گمراه
خبر معنی دمادم آر و از دوستتو هستی بیخبر درمانده در پوست
نداری هیچ اینجاگه خبر توبماندستی چنین اندر بشر تو
بشرگرد و یقین صورت شناسیچرا از صورت خود میهراسی
گهی دشمن شوی جان را حقیقتگهی تمییزش آری در طبیعت
اگر میدوستداری هردو اینجایکی کن هر دو را اینجا مصفّا
مصفّا کن تن و جانت نهانیمجو چیزی یقین جز بی نشانی
نشان بی نشان اینجا طلب کنچو دیدی گه بیابی آن سر و بن
نشان بی نشان دیدار یارستکسی نزدیک آن ناپایدار است
نشان بی نشان دیدم یقین مننمود اوّلین و آخرین من
در او دیدم ولی این سر که داندوگر داند در آن حیران بماند
نمود اوّلین دارد حقیقتنیابد کس مرا اندر طبیعت
نمود اوّلین من دیدهام بازدمادم نزد آن گردیدهام باز
نمود اوّلش چون سیر کردم دگر آهنگ سوی دیر کردم
ز حیرت آن چنان اوّل بماندمکه یک ره دست از جان برفشاندم
در آخر چون نظر کردم بظاهرشدم مکشوف اوائل تااواخر
اوائل تا بآخر بود یک ذاتولیکن مختلف در سیر ذرّات
بدیدم آنچنان کان کس ندیدستکسی در ابتدایش نارسیدست
چگونه شرح این آرم بگفتارکه میگردم در این سر ناپدیدار
چگونه وصف آرم بر زبانمکه الکن شده بیکباره زبانم
حقیقت وصف او گویم بتحقیقکسی کو را بود از دوست توفیق
بیابد این معانی آخر کارحجابش دور گردد کل بیکبار
حجابش صورتست و دور گرددسراسر دید دیدش نور گردد
حجابش چون برافتد نور بیندهمه ذرّات را منصور بیند
اناالحق گوی بیند جمله ذرّاتتمامت صنع خود تحقیق آیات
همه یارست ای مسکین غمخوراگر مردی سراسر خویش بنگر
همه یار است اینجاگه نهانیولی این راز اینجاگه ندانی
همه یارست غیری نیست بنگرهمه کعبه است دیری نیست بنگر
یکی بنگر که در یکی یکی استنمود ذات اینجا بیشکی است
یکی بنگر که در یکیّ شکی نیستصفات و ذات فعلت جز یکی نیست
یکی بین هرچه هست و نیست اینجاکه بیشک مر مرا یکی است اینجا
یکی دیدم دوئی بگذاشتم مننمودم از میان برداشتم من
یکی کردم درآن دیدار خود منشدم فارغ یقین ازنیک و بد من
یکی میبینم اینجا هرچه دیدستیکی محوست کلّی ناپدیدست
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدمحقیقت در یکی آمد پدیدم
اگر در اصل یکی رهبری دوستبیابی و برون آئی تو از پوست
نمود جان جانانت شود فاشبیابی ناگهانی دید نقاش
حقیقت نقش میبینی و دوریگزیدستی از آن اندر نفوری
هر آن کو دور شد از یار اینجاکشید او زحمت بسیار اینجا
مکن دوری ونزدیکی گزین توکه تا یابی نمودار یقین تو
دریغا چارهٔ اینجا نداریفرومانده از آن تو شرمساری
که ماندستی چنین در بند صورتز صورت دان حقیقت این غرورت
براه راستی آخر قدم نهکه چیزی نیست جز از راستی به
حقیقت راستی دانم یقین منکه حق در راستی دیدیم روشن
حقیقت راستان خود گوی بردندطریقت اندر این معنی سپردند
حقیقت راستی هر کو کند حقشود از راستی او نور مطلق
هر آن کو راستست در حضرت یاررسید اینجایگه در قربت یار
هر آنکو کرد اینجا راستی اوندید اینجایگه خود کاستی او
ترا بهتر کجا باشد از این کارکه باشی راست اندر نزد دادار
کمان کژ نگر باتیر اینجاهمه چون تیر داند اندر اینجا
کمان کژ، راست میبین تیر اینجادرون جمله میدان پر ز غوغا
کجی را چون بدید اندر کمان اویقین بشناختش خود بیگمان او
از او دوری گزید و از برش جَستبشد پرتاب وز نزدیک او جَست
کمان صورتت چون کل کژ افتاداز آن بازو ز قوّت در کج افتاد
اگر کژ اندر اینجا میستیزدیقین میدان که جان ناگه گریزد
ز پیشش دور خواهد شد بناچارچنین دان اسم این دنیای غدّار
کمانی دان تو دنیای دنس راکه نتواند بدیدن هیچکس را
همه چون تیر داند اندر اینجادرون جمله میدان پر ز غوغا
همه در شست خود اینجا بسازدکمان دست ناگه سرفرازد
بیندازد تمامت بیخبر اونمیداند حقیقت راهبر او
بیندازد تمامت از بهانهکه تا تیری زند سوی نشانه
همه تنها مثال تیر سازددمادم این چنین تدبیر سازد
نه کس از دست او جان برد اینجاکه بودند او بجان بسپرد اینجا
همه جانها ز قالب دور کرده استچنین خود را همی مغرور کرد است
نخواهد ماند دنیا جاودانیولی میدان تو عقبی رایگانی
اگر اینجا نداری هیچ رستیبعقبی فارغ و شادان نشستی
وگر داری بیک سوزن در اینجاشمارم من ترا میزن در اینجا
نخواهی برد باخود چیزی ای دوستمگردان در نظر جز دیدن ای دوست
مکن با هیچکس اینجا بدی تووگرنه کمتر از دیو و ددی تو
صفائی جوی و بگسل طبع ازبدتو نیکی کن در اینجاگاه با خود
بدی اینجا مکن تا نیک یابیبوقتی کاندر آن حضرت شتابی
ز نیکی و بدی آنجا سئوالستبسی مردان دراین سر گنگ و لالست
زبانت چون دهد پاسخ بر یارفرومانی در آنجاگه بیکبار
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوستکه نیکی مغز آمد چون بدی پوست
ندیدی هیچکس اینجا که بد کردکه نیکی بازدید ای صاحب درد
بدی بد دان و نیکی نیک بشماربجز نیکی مکن ای دوست زنهار
چه باشد نیکنامی خُلق خوش دانکه خلق خوش محمد داشت زینسان
بخُلق خوش خدایش گفت اینجاحقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا
یقین خلق عظیمش گفت اینجاکه بیراهان بخلق آورد اینجا
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیقز خلق خوش که او را بود توفیق
کدامین انبیا مانند او بودکه گوئی از تمامت خلق بربود
نیابد همچو او دوران افلاککجا یابد چو او ای مؤمن پاک
تو داری این زمان دین هدایتترا این بس بود عین سعادت
که هستی امّت احمد یقین بودتوئی بیرون ز راه کفرو دین بود
تو داری دین او ای عاقل مستنمیدانی تو این آخر کرا هست
ز دنیا آنچه تو داری که داردکه این دین و شرف مر کس ندارد
تو داری راه اینجا دین تو داریتو در هر دوجهان مر شهریاری
ره شرعش سپار و باز او بینتو همچون او همه چیزی نکو بین
که او از نیکوئی اینجا یقین استکه جان اوّلین و آخرین است
همه جانها ازآن نورست اسراروز او شد عالم جانها پدیدار
تمامت دینها را برفکندستحقیقت سلسله او در فکندست
بگرد کرهٔ عالم سلاسلز نور شرع بنگر مرد واصل
یقین شرع ویت جان شاد داردزهر بدها ترا آزاد دارد
ره شرعست راه حق یقین دانمحمد را در این ره پیش بین دان
ره او دان حقیقت راه اللّهاگر هستی تو از اسرار آگاه
ره او گیر و راه کفر بگذارسر بتها در اینجا کن نگونسار
بت نفس و هوایت را تو بشکنحقیقت این بیان بشنو تو از من
تو ترک لذّت نفس و هواگیرز شرع احمدی راه خداگیر
چو راه حق یقین مر راه شرعستکه پیدا اندر او هر اصل و فرعست
اگر صورت نگهداری چنین کندمادم با تو میگویم یقین کن
دل و جانت در این سرهای بیچونمگو اینجایگه این چیست و آن چون
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کندل خود رادر این معنی خبر کن
که عقلت هست در غوغای عالمفتادست اندر این سودای عالم
همه تشویش تو از صورت افتادکه خواهد ناگهی از تو ابر داد
نمود عقلت اینجا کاربستستدلت در غصّهٔ بسیار بستست
از آن کاینجا بغصّه عقل درمانداز آن اینجایگه بیرون درماند
از آن بیرون بماندست و گرفتارکه خودبین است عقل ناپدیدار
غم نامش ابا ننگ است ماندهدمادم پر ز نیرنگ است مانده
بسی نیرنگ اینجا گاه کردستیقین در سرّ جانان ره نبردست
نبرده است او ره اندر عالم جاناز آن اینجایگه ماندست حیران
که چون مستی است عقل اینجا فتادهاز آن پیوسته در غوغا فتاده
که ره پر کرد و ره سویش نبردستیقین جز راه در کویش نبرد است
ره نابرده اینجا چون بداندنمود عشق از آن درخود نماند
در اینجا با صور در آخر کارشود در زیر گل کل ناپدیدار
ولیکن عشق سلطان جهان استکه برتر از زمین و از زمان است
حقیقت عشق میداند که چونستکه او در جمله اشیا رهنمونست
طریق عشق گیر از بردباریاگر این سرّ معنی پایداری
طریق عشق گیر و گرد آزادبیک ره نام وننگت ده تو بر باد
طریق عشق گیر و نام بگذارحقیقت ننگ عالم شو بیکبار
ترا گر ذات کلّی آرزویستدر اینجاگاه جای جستجویست
از اول چون قدم خواهی نهادنندانی تا کجا خواهی فتادن
قدم چون مینهی در حدّ پرگارتو سر بیرون اینجاگاه پندار
برون کن از سرت پندار دنیامشو تو بعد از این غمخوار دنیا
بیک ره محو کن دنیا حقیقتکه دنیا سر بسر دانم طبیعت
همه دنیا ز بودت محو گرداناگر مردی از او رخ را بگردان
بگردان رخ از او ای دوست زنهاررخ او را نگر در حضرت یار
نمود سالک اوّل این قدم دانپس آنگاهی صفاتت را عدم دان
عدم گردان وجودت ای دل اینجاحقیقت برگشا این مشکل اینجا
عدم کن بود خود تابود گردیحقیقت در فنا معبود گردی
عدم کن جسم و جانت در بریارمبین خود رادر این جاگه بیکبار
صفاتت چون بیابی بیگمان تویقین بیرونی از کون و مکان تو
ولیکن چون کنم تا این بدانیحقیقت تو خداوند جهانی
ولی نه این جهان نی آن جهان دوستکه آنجا مغز آمد وین جهان پوست
جهان جاودان دیدار یابیدر آنجا جملگی اسرار یابی
جهان جاودانی جوی و رستیبرون رو زود از این کوی درستی
از این گلخن طلب کن گلشن جانچگویم هر زمان خود را مرنجان
مرنجان خویش و یکباره فنا گرددر آن مسکین عیان انبیا گرد
عیان انبیا شو زود در ذاتکه بینی سر بسر اینجای ذرّات
همه ذرّات جویای تو باشندحقیقت جمله گویای تو باشند
رهی نارفته وین ره را ندیدهبسی از بهر یکدیگر شنیده
یکی نادیدهٔ درد و بماندیدمی مرکب در این منزل نراندی
در این منزل تمامت در خروشندز بهر یکدیگر اینجا بکوشند
بخون همدگر تشنه شده پاکهمه ریزند خون اینجایگه پاک
چنان مر راز دنیا باز دیدمهمه پر شهوت و پر آز دیدم
همه پر شهوتست و بر فراز استنشستی مرورا سوی فرازاست
همه در محنتاند این قوم دنیاتمامت بیخبر از نوم دنیا
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگببسته دل در این دنیای بی برگ
همه در خواب و فارغ گشته از خویشکه راهی اینچنین دارند در پیش
همه در خواب و فارغ گشته از جانگرفته این ره اینجاگاه آسان
چنین در خواب کی بیدار گردندچنین اغیار کی با یارگردند
کسانی کاندر این منزل نمودندیقین اندر ربود بود بودند
همه در سرّ این قومند حیرانچنین این قوم در توحید حیران
اگر اینجا یقین بیدارگردندازاین معنی دمی هشیار گردند
دمادم روی اینجا مینمایندگره ازکار ایشان میگشایند
ولی ایشان چنان مستند و در خواببمانند کسی کاینجای غرقاب
بوند ایشان همه غرقاب دنیاشده کل اندر این گرداب دنیا
دراین گرداب جمله مبتلایندفرومانده در این عین بلایند
بلای خویش میبینند از خویشحقیقت میخورند از خویشتن بیش
بلا و رنج ایشان هم از ایشانستاز آن پیوسته شان خاطر پریشانست
بلا اینجا نمود انبیا بودکه دائم انبیا عین بلا بود
بلای نفس دیگر دان در اینجارخت را زین بلاگردان در اینجا
بلای دل بکش هم تاتوانیوگرنه در بلا حیران بمانی
بلای صورت اینجا برکشیدیاز این معنی به جز آن غم ندید
بلای عشق کش در قربت دوستکه بیشک این بلا اینجاست ای دوست
بلا چون انبیا کش در ره عشقاگر هستی حقیقت آگه عشق
بلا چون انبیا کش اندر این دهرحقیقت چون عسل کن نوش این زهر
بلای عشق دیدند جمله عشاقولی منصور بوده در میان طاق
چنان اندر بلا شد پایدار اوکه برّندش سر اندر پای دار او
چنان اندر بلا راحت عیان یافتکه خود را اندر اینجا جان جان یافت
بلا اینجاکشید و کل لقا شداز آن اینجایگه عین بلا شد
بلا اینجا کشید و زد اناالحقیقین شد در همه جانان مطلق
بلا اینجاکشید او ازتمامتوز اوگویند بیشک تا قیامت
که بد منصور اندر عشق جانانحقیقت نور عشقش بود دوجْهان
گمانش برتر از کلّ جهان دیدکه او حق بود جمله حق از آن دید
که ذاتش با صفات اینجا یکی شداگرچه اصل او اندر یکی بُد
بسی فرقست اندر دید صورتبدانی این بیان وقت حضورت
بوقتی کز حضور آئی تو ساکنشوی از نفس و از شیطان تو ایمن
حقیقت جان و دل یکتا کنی توز پنهانی دلت پیدا کنی تو
حضورت همچو او آید حقیقتنگنجد هیچ از تو در طبیعت
حضورت آنچنان باشد بر یارکه میچیزی نبینی جز که دلدار
یکی باشدعیان فعل و صفاتتشده پنهان همه در نور ذاتت
تو باشی در جهان جویای جملهتو باشی در زبان گویای جمله
تو باشی عین بینائی بتحقیقتو باشی عین دنیائی ز توفیق
توانی یافت این معنی بیکبارولی گاهی که نبود نقش پرگار
توئی از جمله پیدا آمده دوستحقیقت مغز داری تو عیان پوست
همه او دان ولی اندر بطونتببین تا کیست اینجا رهنمونت
پس این پرده گرداری گذارهزمانی کن در این معنی نظاره
پس این پرده بنگر تا چه بینیعیان بینی اگر صاحب یقینی
پس این پرده بینی جان جانانرخ او در همه پنهان و اعیان
پس این پرده او را هست مسکناگرچه جمله او را هست مأمن
پس این پرده دارد پرده بازیمدان این پرده ای عاشق بازی
حقیقت پرده باز اینجاست ما رااز آن هر لحظهٔ غوغاست ما را
حقیقت یار اینجاگه بیابیاگر در این پس پرده شتابی
همه جان میدهند نزدیک جانانولی در این پس پرده است پنهان
نهان رخ مینماید ناگهانیکه تا او تو نبینی و ندانی
اگر او را تو بشناسی در اینجاکند این پرده اینجاگاه پیدا
ترا بنماید او از دید خویشتنهانی پرده بردارد ز پیشت
عیان بینی جمالش ناگهی بازولی گر هستی اینجا صاحب راز
بتقوی پردهٔ حقّت براندازچو بینی روی او میسوز و میساز
دوئی نبود ولی یکی عیانینماید رویت اینجا در نهانی
دوئی نبود در این اسرار بنگرحقیقت نقطه از پرگار بنگر
حقیقت نقطه و پرگار یک بوددلت در صورت اینجا پر زشک بود
ندانستی از این معنی رخ یارنبودی یک زمان آگه تو از یار
نمودی و ندیدی روی او توچنین حیران میان کوی او تو
بماندستی عجب شوریده اینجانهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا
اگرچه صاحب اسرار و رازیطلب کن اندر اینجا سرفرازی
بگو اسرار خود با جمله ذرّاتحقیقت محو گردان جمله در ذات