گنج

بخش ۷۳ - در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۹۷ بیت
کنون جبریل بیرون بر تو آدمکه گستاخی ندارد او در این دم
برون کن از بهشتم تا رود زودکه تا گردم از او این بار خشنود
برون شد آدم و حوّا ز جنّتفتاده هر دو اندر رنج و محنت
فتاده هر دو در اندوه نایافتبحالی جبرئیل اینجا و بشتافت
گرفته دست آدم را بزاریچنین میگفت آدم پایداری
نداری چارهٔ و من ندارمکه در فرمان حیّ کردگارم
زبان خود نکو میدارو بشتابمر این پند دگر از من تو دریاب
چو خود کردی چه تاوانست بر کسهمی گو دائما اللّه را بس
بهرکاری که آید در بر توبود اللّه بیشک رهبر تو
بهر کاری که پیش آید ترا هانبجز اللّه مخوان اللّه را دان
ندارد چارهٔ جبریل اینجاکه تا سازد ترادرمان در اینجا
کنون آدم مبین خود را زمانیکه خواهی یافت از حق داستانی
سوی دنیا تراخواهد فرستادکه دادی روزگارت جمله بر باد
سوی دنیا تو خواهی شد کنونتهمه خواهد بُدن مر رهنمونت
سوی دنیا تماشای دگر دانرخ از جانان بهر حالی مگردان
سوی دنیا ترا اسرار بسیارز حق خواهد شد ای آدم پدیدار
ترا در سوی دنیا راه دادستبسی اندوه بهر تو نهادست
قلم رفتست اندر لوح بر رازنخواهی یافت مر جنّت دگر باز
خیالی بود کاینجا مینمودتگنه کردی وز خود در ربودت
خیالی بود آن فر الهیفتادی این زمان ازمه بماهی
خیالی بود بگذشته از این زودچه چاره آدم اکنون بودنی بود
خیالی بود همچون تیر بگذشتره خود دید اندر کوه و در دشت
بشد آن عین دیداری که دیدیبجز عین خیالی تو ندیدی
بدادی عمر خودبر باد ناگاهفتادی از سر ره در بن چاه
قضا بُد از سر تو اینچنین رانددلت درحسرت جنّت چنین ماند
قضا بُد رفته اینجا بر سر توکه باشد بعد از این مر غمخور تو
قضا بُد رفته پیش از آفرینشنداند هیچکس علم الیقینش
هر آن چیزی که میخواهد کند اوبکن جانا که نیکو هست نیکو
هر آنچیزی که خواهد کرد آدماگر شادی بود آرد دگر غم
بنه تن تا بمالد روزگارتکه هم خواهد بُدن در دهر کارت
بلای دوست کش آدم بخواریکه او را هست با تودوستداری
کنون آدم بفرمان خداوندز جنّت دور باش و رخت بربند
برون شد آدم و حوّا ابا منفتاده هر دو اندر گفت و در گو
بهرجائی که آدم میشد از دورز درد عشق بُد در ظلمت و نور
یکی بادی برآمد بس پریشانز هم دور افکند زینجای ایشان
کنون گرمرد راهی باز دانیتو از عطّار کل راز نهانی
نمیدانی دلاکز که جدائیفتاده در میان صد بلائی
جدا افتادهٔ و میندانیبه هرزه ماند در دنیای فانی
جدائی این زمان از یار خود توبسر کردی بسی مر نیک و بد تو
جدائی مانده وندر صدر جان نارفتادستی میان خاک ره خوار
جدائی در بلا تو صبر کردهبماند در درون هفت پرده
شدی در پردهٔ دنیای غدّارنهان دره نمیآید پدیدار
ز یار خود جدا ماندی از آن دمجداگشتی تو چون حوّا ز آدم
در این دنیا چه خواهی یافت آخرزمانی باش اندر یافت آخر
نمیدانی که دلدارت کدامستهمه میل تو اندر ننگ ونام است
نمیدانی دلا اسرار بودتولی جانی تو میدانی چه بودت
تو جان میدانی آخر کز کجائیدر این دهر فنا کل از کجائی
تو ز آنجائی که جنّت در بر آنکجا باشد حقیقت همسر آن
تو ز آنجائی که جای انبیایستسکون انبیا و اولیایست
تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاستدر آخر عین راز جمله آنجاست
تو ز آنجائی که هیچی در نگنجدملک آنجا بیک حبه نسنجد
تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاستدر آخر عین راز جمله ز آنجاست
تمامت انبیا آنجا مقیمندهمه حوران درآن مجلس ندیمند
مقام جان در آنجاهست بیشکنمیگنجد دوئی آنجا به جز یک
مقام وحدت کل بیشک آنجاستز بهر آن قیام این شور وغوغاست
ز بهر آن مقام اینجاست گفتارکه آنجا گاه باشد دید دیدار
مقام صادقان و عاشقانستمقام رهبران و عارفانست
مقام جمله مردانست آنجاکه ذات حق یقین اعیانست آنجا
یکی باشد در آنجا هر چه بینیاگر تو مرد راهی پیش بینی
بمیر از خویش و بگذر تو ز صورتکه تا دائم بود اینجا حضورت
فناگردی ز صورت همچو عطّاربقای جاودان آید پدیدار
جهان جاودان ذاتست تحقیقولی هر کس در آنجا نیست توفیق
اگر از خود بمیری ناگهانیمر این گفتار را آنجا بدانی
اگر از خود بمیری زنده گردینظر کن این زمان چون حق تو گردی
اگر از خود بمیری در فنا توبیابی بود بود ابتدا تو
اگر از خود بمیری جان شوی کلیقین اینجایگه جانان شوی کل
اگر از خود بمیری و دو عالمگذاری جنّت اینجاگه چو آدم
رها کن جنّت و در خاک و خون روبکش دردی تو زین عالم برون رو
برون رو زین بهشت آباد دنیامیاور بعد از این تو یاد دنیا
برون رو زین بهشت ناتمامیکه تا پخته شوی زیرا که خامی
برون شو زین بهشت پرخیالیکه ناگاهت رسد زینجا وبالی
برون رو زین بهشت و زود بگذارکه ناگهی شوی مانند او خوار
رها کن این بهشت دوزخ آساکه تا ناگه نگردی هان تو رسوا
رها کن این بهشت و زودبگذراگر مردی رهی آنراتو منگر
دل خود در بهشت اینجا تو بستیعجب فارغ در اینجاگه نشستی
برون خواهی شدن اینجا بخواریخبر زین سر که میگویم نداری
بخواری زین بهشت خوش براندکه تاب هجر ناگه بر تو خواند
براند زین بهشتت ناگهان خواربمانی عاجز و مسکین و غمخوار
براند زین بهشتت رایگانیز ناگه خوارو سرگردان بمانی
براند زین بهشتت خوار و افگارمیان صد بلا ماند گرفتار
ز جسم و جان خبرداری که روزیمر ایشان راست اینجا درد و سوزی
جدا خواهند بود از هم یقین دانکه حق گفته‌ست این اسرار مردان
جدا خواهند شد در دهر فانیتو آنگه قدر این دم بازدانی
جدا خواهند بد اینجا حقیقتیقین خواهد سپردن در طریقت
نداری توخبر زین راز آخرکه خواهی رفت از اینجا باز آخر
نداری تو خبر زین دهر خونخوارکه خواهد ریخت اینجاخون تو خوار
بریزد خونت ایندنیا بزاریچه گر او را تو از جان دوستداری
بریزد خونت اندر خاک دنیاگذرکن زود از این ناپاک دنیا
همه دنیا بکاهی مینیرزدکه عشق و دوستی با او بورزد
ترا خواهد بزاری کشت اینجااگر مردی بدو کن پشت اینجا
بدین کن پشت و رویت درحق آوربدنیا هرچه اندر اوست منگر
بگردان رویت اینجا همچو مردانبعقبی آر و جانت شاد گردان
بگردان رویت از وی تا توانیکه تا اینجا سرآید زندگانی
چنان از وی حذر میکن بناچارکه عاقل بنگرد این دهر غدّار
یکی غدّار دان دنیای ملعونکه دائم داردت او خوار و محزون
یکی غدّار ناپاینده باشدکه ناگه جان و دلها میخراشد
چنان بفریبدت این گندهٔ پیرکند هر لحظه او صد رای و تدبیر
چنانت اوّل اینجا شاد داردز هر غم پیش خود آزاد دارد
که گوئی به از او هرگز نبینمبر او دائما شادان نشینم
ولی در آخر کارت بیکبارکند چون خونی دزدی گرفتار
گرفتارت کند چون مرغ در دامفرومانی تو در بندش بناکام
گرفتارت کند در عین زندانکه سجن مؤمن است اینجایِ ویران
همه شادی اینجا دان بلاتومرو جز بر طریق انبیا تو
تمامت انبیا دیدند بلایششدند در عاقبت اندر فنایش
تمامت انبیای کار دیدهازو هم رنج وهم تیمار دیده
تمامت انبیا گشتند از او دورز ظلمت آشنا گردند در نور
همه رنج وبلای او کشیدنداگر در عاقبت دلدار دیدند
چو این دنیا تلی خاکست پرغممقام حیرتست و جای ماتم
همه دنیا مثال گلخنی استدر این گلخن دلت چون شاد بنشست
در این گلخن که جای آتش آمدبه پیش انبیاء بس ناخوش آمد
گذر کردند از او و شاد گشتندز زندان بلا آزاد گشتند
گذر کردن از او دوری گزیدندکه تا آخر بکام دل رسیدند
گذر کردن از او چون باد در دشتترا هم عمر همچون باد بگذشت
دریغا درگذشتت عمر ناگاهبماندی خوار تو اندر سر راه
دریغا بر گذشت و عمر کم شدوجودت ناگهی عین عدم شد
دریغا هست عقل و هوش و رایتاز آن او میبرد جائی بجایت
دریغا رنج بردت ضایع آمدتو را از تو عجب دنیات بستد
نمیدانی که چون باشد سرانجامکه بشکسته شود ناگاهت این جام
اگر مرد رهی اوّل ببین بازکه چون خواهد بُدن انجام و آغاز
گرت ملک زمین زیر نگین استبآخر جای تو زیر زمین است
نماند کس بدنیا جاودانیبگورستان نگر گر میندانی
بگورستان نگر آخر دمی توچو مردان باش دائم در غمی تو
بگورستان نگر ای دل زمانیکه نشنیدی ز مردان داستانی
بگورستان نگر ای مرد غمناکببین آن رویها بنهاده در خاک
بگورستان نگر وین سر نظر کنولی خود را زمانی تو خبر کن
بگورستان نگر در آخر کارکه تو زو نیز خواهی شد گرفتار
بگورستان نگر ای مرد غافلکه خواهی رفت روزی زیر این گِل
بگورستان نگر ای دیده بنگرحقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر
بگورستان نگر ایشان همه خاکشده ذرّات شان در عین افلاک
بگورستان نگر پر خاک و پر خونکه ذاتت آمدست از چرخ بیرون
دمی بنگر قطار اندر قطارستز حدّ بگذشت او بس بیمارست
نهان او خرابی در خرابی استبسا تنها که آنجا در عذابی است
خراباتست گورستان نظر کندل تو بیخبر زیشان خبر کن
خرابات فنا اندر فنایستولی عین بقا اندر بقایست
خراباتیست پر از ماتم اینجابراه راست نبود مرهم اینجا
همه پاکان در آنجاگه مقیمندکه پاکان نیز اندر خوف و بیمند
بسا دلها که خونشد زیر این خاکپریشان برگذشت دوران افلاک
همه در خاک و در خون مانده ایشانولی مائیم اینجاگه پریشان
چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیمگهی در عقل و گاهی درجنونیم
اگر میریم از خود زنده باشیمخدا را بندهٔ پاینده باشیم
بمیر ای دل چو ایشان نیز از خودکه تا فارغ شوی ازنیک وز بد
بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچارگذر کن این زمان از پنج وز چار
تو ای دل هم در این دنیا چرائیبگو تا چند از این دستان سرائی
زدی بسیار اینجا مهره در طاسچو مهره خرد گشتی اندر این آس
بهر مکری که میکردی فسونیبهر دیوانگیها چون جنونی
ترا اینجا سؤالست و جوابستز قول حق ترا بیشک عذابست
در اینجا چه گدا چه میر باشدچو افتادی چهات تدبیر باشد
از اینسان تا سخن آمد پدیدارشدی عطّار اندر خود گرفتار
گذر چون کرده بودی بازگشتیمکن رجعت ز هرچه بازگشتی
که مردان ره از هرچه گذشتندنه چون مرغان بیهش بازگشتند
ز جان و دل گذشتی تو بیکبارز آب و گِل گذر کردی بیکبار
مرو بار دگر درخانه محبوسکه ناگه زار مانی خوار و مدروس
چو آمد دوش جان تن شدستیچو کفّارت چرا بت میپرستی
بت نفس و هوا را باز بشکنکه تا رسته شوی از ما و از من
چرا در بت پرستی همچون کفّاردمادم میشوی از جان گرفتار
بترک هرچه گفتی آن مبین تواگر مرد رهی اندر یقین تو
بجز اومنگر اندر عین وحدتحدود نفس را از دید کثرت
بیک ره محو کن اندر فنا توکه داری در جهان جان بقا تو
به یک ره محو کن این صورت خویشکه دیدستی حقیقت رازت از پیش
بیک ره محو کن بود وجودتچو دیدستی عیان مربود بودت
به یک ره محو کند این جانمودارشوی از جسم و جانت ناپدیدار
قدم زن همچو مردان طریقتچو شد رازت همه فاش حقیقت
حقیقت بود اصل عاشقانستترا زینجایگه زینسان بیانست
که داری جوهر ذات هواللّهزنی دم دائما در صبغةاللّه
دم تو دم زده است اینجا چو منصورشدت از نفس بت اینجایگه دور
دم تو از دم عین الیقین استچو مردان اندر اینجا راز بین است
دم تو زان دمست ای مرد واصلکه ذرّات جهان زین گشت واصل
دم تو زان دمست اینجا نهانیکه شد زو فاش اسرار و معانی
دم تو زان دمست اینجا دمادمکه الحق میزند او دم از آن دم
دم تو زان دمست ای جان جاناندرون دل همی بینی باعیان
دم تو در جهان بس نادر افتادکه رازِ مشکل عشاق بگشاد
دم تو از بقای ذات آمدنمود جملهٔ ذرّات آمد
دم تو زان دمست از کل سزاواراز ایندم شد حقیقت آن پدیدار
دم تو ز آن دم رحمان که آمدمراد خود ز معنی دیدبستد
دمی داری که آن دم آن نداردترا آن دم حقیقت درگذارد
دمی داری که دید انبیایستاز آن پیوسته در عین بقایست
دمی داری عجائب در معانیکه پیدا میکند راز نهانی
دمی داری که آن جوهر فشان استبرای زاد جمله رهروانست
دمی داری که ذات کل یقین استدر این دم اوّلین و آخرین است
دی این دم هیچ غیری در نگنجدجهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد
در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاشنمودستی حقیقت دید نقاش
در این دم جمله مردان اِلهستیقین دانی که این دیدار شاهست
در این دم منکشف عین الیقین استدر این دم اوّلین و آخرین است
در این دم مر دمادم سرّ اسرارهمی آید ز یک معنی پدیدار
در این دم هرچه بودست فاش گفتیعیان این جوهر اسرار سفتی
در این دم بحرمعنی مر تو دیدیچو مردان اندر او جوهر گزیدی
در این دم دم مزن جز از یکی توکه دیدستی در اینجا بی شکی تو
در این دم دم زدی از جُمله مردانترا جاگه شدست این چرخ گردان
در این دم دم مزن جز از دم یارچو گشتی در حقیقت همدم یار
در این دم دم مزن جز از نمودشچو پیدا کردی اینجا بود بودش
در این دم دم مزن جز از حقیقتنگه میدار اسرار شریعت
در این دم دم مزن جز از عیان تویکی بین در تمامت جان جان تو
در این دم دم مزن جز ذات بیچونبرافکن عرش و فرش هفت گردون
برافکن هفت گردون از نظر توکه تا مر ذات بینی سر بسر تو
دم او زن که او بنمایدت رازهمو بینی تو در انجام و آغاز
دم او زن به جز او غیر منگرسراسر در یکی در سیر منگر
دم او زن که اوهمدم ترا شدنمود عشق هم آدم ترا شد
ترا بنمود از دیدار خود اوهمیّت دان حیقت مر خدا تو
ترا بنمود از خود در جلالشعیان چون تو ببردی در وصالش
ترا بنمود از خود او بعالمکه شرح او کن از جان تو دمادم
ترا بنمود از خود تا شد او کمازو بودت حقیقت گفتگو هم
ترا بنمود از خود ناگهانیاز اودیده چنین شرح و معانی
ترا بنمود از خود تا بدانیزنی دم تو از اودر لامکانی
تو ذات پاک بیچون خدائیچو از بود خودت اینجا جدائی
از او گوی و وز او بشنو دمادممزن عطّار جز یکّی از او دم
یکی دیدی تو او بی مثل و مانندوجود جانت شد با دوست پیوند
یکی شد جانت اندر دیدن یارنمیگنجد به جز او هیچ دیّار
یکی شد بود بودت در بر اوکند درجانت جانان رهبر او
یکی شد جانت اندر جوهر ذاتهمه جان گشت اندر دوست ذرّات
یکی شد جانت و گم شد دویی بازبدیدی بیشکی انجام و اغاز
یکی شد جانت اندر نزد دلدارحقیقت جسم شد زو ناپدیدار
یکی شد جانت ای دل در بقایشفنا بنگر عیان دید لقایش
یکی شد جانت و جانت بقا دیدنهان کرد و نمود خود فنا دید
یکی شد جانت ودلدار دریافتبجز خود جملگی دلدار دریافت
چو دیدی ناپدیداری کنون تومشو اینجا دمادم در جنون تو
چودیدی دید دیدار خدائیاز این صورت گزیدی تو جدائی
چو دیدی آنچه گم کردی حقیقتبدیدی باز در عین شریعت
چودیدی یار گم کرده در اینجاحقیقت بر گرفتی پرده زانجا
چو دیدی یار خود جان جهانیترا زیبد کنون سرّ معانی
حقیقت یار بنمودست دیدارولی در بی نشانی ناپدیدار
حقیقت یار بنموست خود رایکی کرده در اینجا نیک و بد را
حقیقت یار بنمودست رویماز او باشد حقیقت گفتگویم
حقیقت جز یکی نبود نمودشیکی باشد در اینجا بود بودش
حقیقت یار ما عین العیانستولی از بود پیدا و نهانست
حقیقت یار ما ذات و صفاتستصفاتش بیشکی دیدار ذاتست
حقیقت یار ما در هر چه دیدمبجز او هیچ دیگر میندیدم
حقیقت یار ما در جمله پنهانستنمود جملگی و جان جانانست
حقیقت یار ما با جمله یارستولی صورت چو معنی بیشمارست
حقیقت یار ما گویای خود شددر اینجاگاه او جویای خود شد
حقیقت یار ما جان جهان شدبَرِ واصل بکل عین العیان شد
حقیقت یار ما گفت و شنودستاگردانی تمامت بود بودست
حقیقت یار ما هم اوّلین استنمود انبیا و مرسلین است
حقیقت یار ما دیدار خویش استدر این اسرارها گفتار خویش است
بسی آوردم و بنمودهام شانبآخر در فنا بنمودهان شان
بسی آوردم و بشکستم اینجاز ذات خود بخود پیوستم اینجا
بسی بنمودم و من بس نمایمدمادم دید راز خود گشایم
منم پیدا و پنهان گشته درخودکه بنمودم حقیقت نیک و هم بد
دوعالم دیدهام از خود هویداز خود گردم در اینجاگاه پیدا
ز خود مر خود نمودم آشکارهز خود در خویشتن کردم نظاره
ز خود گویا شدم در هر زمانممن اندر هر زبان عین العیانم
ز خود بینایم و دانای اسرارز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار
ز خودشان جملگی واصل کنم مننمود خویششان حاصل کنم من
دو عالم دید بیچون من آمدنمود هفت گردون من آمد
ز خود دائم توانم مینمانمکه من جمله بدید حق رسانم
حقیقت جسم و جان پرداختم منز دید خویشتن بشناختم من
حقیقت جسم و جان دیدار ما استزبان جملگی گفتار ما است
من اندر هر زبان گویای خویشممن اندر هر دلی جویای خویشم
من اندر دست جمله دستگیرمخداوند جهان بی نظیرم
نمود من منم خود هیچکس نیستبجز من هیچکس فریاد رس نیست
نمود من دو عالم آمد و بسبهشت و عین آدم آمد و بس
جمال خود نمودم عاشقان رانمایم سالکان و واصلان را
جمال من درون جان ببیندهمه با من ز من در من نشیند
جمال من همه آفاق داردنموددیدهٔ عشاق دارد
جمال من ز هر ذرّات پیداستکه ذاتم از نمود جمله یکتاست
جمال من عیان جمله آمدولی در کلّ پنهان جمله آمد
جمال من کسی اینجا ببیندکه با من خیزد و با من نشیند
جمال من یکی بیند سراسرنمود نار و ریح و ماه و آذر
جمال ماست اینجا هر چه دیدیاگر بینی چنین بیشک رسیدی
جمال ماست اینجا جمله اشیامنم اینجایگه در جمله پیدا
جمال ماست در خورشید انورکه پیدا میکنم ذرّات یکسر
جمال ماست در خورشید تابانز دید ماست در هر روز رخشان
جمال ماست اینجا نور او بیناگر مرد رهی او را نکو بین
جمال ماست کو را میدواندکه تا ناگه بمقصودش رساند
جمال ماست در بدر منیرمکه رخشانست عین بی نظیرم
جمال ماست اندر ماه هر ماهکه نور اندازدم از وی بناگاه
جمال ماست کو را میگدازدکسی کو تا که خود چون او ببازد
جمال ماست اندر هر کواکبکه رخشانست هر شب این عجائب
جمال ما همه نور و ضیایستچو گلشنها صفا اندر صفایست
جمال ماست در عرش آمده کلز دیدارم ابر فرش آمده کل
جمال ماست در لوحی نمودارقلم از من نوشته سرّ اسرار
جمال ماست اندر عین جنّتکه دید حوریان ازذات قربت
جمال ماست اندر جان نهانیکه بنمایم همه راز نهانی
جمال ماست چنین دیدار کردستکه اشیا نور ما اظهار کردست
ز نور ماست اینجا جوهر جانبمانده از نمود خویش پنهان
ز نور ماست دل روشن نمودهدر اعیان هفت گلشن رانموده
ز نور ما است عین دیدهٔ رازحجابم کرد از دیدار خود باز
ز نور خود همه پیدا نمودمبهرجانب دوصد غوغا نمودم
همه غوغای من بگرفت جانهانمودم فتنهها اندر جهانها
ندارم جز نمود خود یکی منکه دایمدر عیان کل بیشکی من
ندارم اوّل و آخر بدیدارهم آر اوّل و آخر بدیدار
ندارم اوّل و آخر نمایمنمود اوّل از ظاهر نمایم
ندارم اوّل و آخر نمودمدر آخر راز جمله برگشودم
ز صنع خود ببودم آشکارهز خود کردم یقین در خود نظاره
بدیدم دید خود را من ز اوّلدر آخر ذات خود کردم مبدّل
نمود ذات خود کردم صفاتمنمودار از نهان دیدار ذاتم
نمود خویش اندر جسم دو جْهانز پیدائی شدم در جمله پنهان
بهر نوعی برآوردم نمودمظهور آوردم اینجا بود و بودم
نمودم تا مرا از من شناسنداگرچه جمله بی فهم و قیاسند
نمودم تا یکی گردانم آخربراندازم نهان دیدار ظاهر
حقیقت یار ما خود رخ نمودستگره از کار خود او برگشودست
حقیقت یار خود برگفت اسراردمادم در یکی معنی بتکرار
همی گوید که من جان جهانمنمود آشکارا و نهانم
همی گویم که من بشناس و من بینبجز من هیچ غیری را تو مگزین
همی گوید که من دیدار دیدمز خود گفتم یقین از خود شنیدم
همی گوید که من عین وصالمدرون جمله در دید جلالم
جلال من که میداند که چونستکه دید من ز عقل و جان برونست
جلال من یقین جمله آمدوجود عاشقان از خویش بستد