گنج

بخش ۷۱ - در عتاب کردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم در گندم خوردن و عاجز شدن آدم در گناه و مقرّ شدن و توبه کردن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۰ بیت
ندا آمد زحضرت ناگهانیز من بشنو تو این سرّ معانی
که ای آدم نگفتم مر تراهانبخوردی گندمت آخر بخورهان
بگو تا گندم از بهر چه خوردی؟تو فرمان من اینجاگه نبردی
ز نافرمانیت اکنون چسازمترا در آتش غیرت گدازم
بسوزانم کنونت در تف نارایا آدم همی روزی بصد بار
تو هستی بیخبر اکنون ز ذاتمتو افکندی عیان اینجا صفاتم
بگو با من کنون و ده جوابموگرنه ز آتش غیرت بتابم
بسوزانم بیک لحظه دل وجانتبگو با من کنون اسرارو برهانت
ز شرم و خجلت آنجاگاه آدمبعجزی برگشاد آن لحظه او دم
زبان بگشاد کای دانای اسرارتو میدانی چگویم من بگفتار
تو دانائی من اینجاگه چگویمستاده مبتلا و زرد رویم
تو دانائی و میدانی ز حالمکه این دم اوفتاده در وبالم
تو دانائی و آگاهی ز اسرارنمییارم زدن دم را بگفتار
گنه کارم فتاده در چَه و گِلکه از قولت نبودم آگه دل
گنهکارم فتاده در بُن چاهمرا ابلیس گردانید گمراه
مرا ابلیس اینجا وسوسه کردبدادم گندم اینجا را ابر خورد
مرا ابلیس اینجا رهنمون شددلم از خویشتن کلّی برون شد
مرا ابلیس کرد اینجا بخوارینکردم من ز رازت پایداری
مرا از ره ببرد و داد گندممرا کرد ازوصالت ناگهان گم
مرا از ره ببرد و کرد خوارمتبه کرد او بهرزه روزگارم
مرا از ره ببرد و داوری ساختچو مومم ناگهان در نار بگداخت
مرا از ره ببرد و کرد رسواتو میدانی که هستی ذات یکتا
تو میدانی کس اسرارت نداندکه آدم اینچنین مسکین بماند
تو میدانی و دانائی ترا استکه ذات تو ببود جان بپیوست
کنون تو حاکمی بد کرد آدمبر این ریش دلش هم نه تومرهم
اگرچه من بدی کردم در اینجاشدم اندر نمود خویش رسوا
اگرچه من بدی کردم در آخرتوئی دانا توئی اوّل تو آخر
بدی کردم ببخشم رایگان توکه هستی مر خدای غیب دان تو
بدی کردم در اینجا بد مگیرممیان این بلا تو دستگیرم
بدی کردم بنفس خویشتن منشده تاریک چون شب روز روشن
بدی کردم بنفس خود نهانیفتادم در بلا اکنون تودانی
بدی کردم بنفس خود یقین مننبودم اندر اول پیش بین من
بدی کردم ندانستم گنهکارمنم، تو عالِمِ سرّی و ستّار
بدی کردم بپوشان سرّم اینجاکه در درگاه تو هستیم رسوا
ز رسوائی کنون طاقت ندارمکه سر در حضرت جانان برآرم
ز رسوائی مرا طاقت شده طاقکه در درگاه تو ماندم چنین عاق
ز رسوائی که آمد بر سر منتوخواهی بود اینجا رهبر من
برسوائی چنین مگذار آدمکه عاجز مانده است او اندر این دم
چنین مگذار آدم را تو حیرانبفضل خود تو او را شاد گردان
چنین مگذار آدم را چنین خواربپوشان سرّ او دانای ستّار
چنین مگذار آدم را دلش خونبمانده در بهشتت زار و محزون
چنین مگذارم و تو دستگیرمکه کس نبود به جز تو دستگیرم
چنین مگذار اینجا مبتلا بازچنینم در بلای عشق مگداز
دلم خون شد در این رسوائی خودکه میدانم که بد کردم همین بد
بدیّ من ببخش و درگذارمکه هستی در دو عالم کردگارم
چو شیطانم بدی کرد و بدی ساختچنین بازی مرا اینجا بپرداخت
چنین بازیچه دادم در بهشتمچو یاد تو من از خاطر بهشتم
چنین بازیچه دادم بیخود اینجاابا من کرد شیطان مر بد اینجا
چو شیطان بود اینجا همچو دشمنچنین کرد اودر اینجایم ابامن
ولیکن من زخود دیدم ز شیطانتوئی ستّار و هم غفار و رحمان