گنج

بخش ۶۵ - در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۴۳ بیت
طلب کن گر بدیدی تو در اینجاعیان دوست ای پیوسته شیدا
ز شیدائی نیابی عقل کل توبمانی دائما در عین ذل تو
ز شیدائی نیابی راز جانانبمانی تا اَبَد در خویش پنهان
ز شیدائی نمیدانی سر از پایروی چون سایهٔ از جای برجای
ز شیدائی بماندی در تف و سوزاز آن اندر گدازی در شب و روز
ز شیدائی دلت ناچیز داریاز آن مسکن تو در دهلیز داری
ز شیدائی شدی دیوانه و مستاگر بر خود بگیری جای آن هست
ز شیدائی بمانی خوار و رسوانخواهی یافت اینجا سرّ یکتا
ز شیدائی بلای جان کشیدیاز ایرا درد بیدرمان کشیدی
ز شیدائی کجا یابی دل و جاندل و جان خواهی ای اسرار پنهان
ز شیدائی ندیدی هیچ اینجابر دستی در ده دمی باش رسوا
دل و جانت بلای خویش دیدندکسانی کان عیان از پیش دیدند
چنان آهسته بودند اندر این راههمیشه با ادب در حضرت شاه
کنون از خود برون کردند یکبارکه تا آمد عیان کل پدیدار
نمیگنجد در اینجا دامن ترکسی باید که باشد پیش دلبر
نهاده عاشق آسا جان و دل اوبکف تا مینگردد هم خجل او
کسی کو بر دل و بر جان بلرزدبنزد عاشقان کاهی نیرزد
کسی کو وصل خواهد اصل جویددرون را با برون کلّی بشوید
ز نقش بی نشانی در فنا باشکه تاگردد ترا اسرارها فاش
مگیر ای دوست بر جان تو زنهارکه جانت نیست جز بر دست دلدار
چرا خود دوست داری دائماً توکه گنجی داری اینجا بی بها تو
نه از تست گنج تو از وی حذر کنزمار و گنج اینجاگه حذر کن
نه آنِ تست گنج آخر چگوئیز بهر او تو اندر جستجوئی
یکی گنجی عجب داری درونتولی ماریست اندر بند خونت
یکی گنجی درون جان تو دارینمود گنج را پنهان تو داری
یکی گنجی است ماری بر سر آنفتاده دائما تو غمخور آن
یکی گنجی است مخفی زانِ یارستترا با گنج او اینجا چکار است
یکی گنجی است نزد آن طلسم استمر آن را دائما مخفیش اسم است
در این گنجست جای اژدهائیحذر کن تا نبینی زو بلائی
در این گنجست گوهرهای اسرارنمیآید بهر کس آن پدیدار
تو گر این گنج میخواهی که بینیچرا در بند خود دائم چنینی
تو گر این گنج میخواهی که یابیچنین اینجایگه آسان نیابی
بآسان کی بدست آید چنین گنجاگر این گنج میخواهی ببر رنج
اگر این گنج میخواهی بزودیکه یابی گنج حق اینجا تو بودی
در این گنج تو اسرار عیانستکنون این گنج از دیده نهانست
در این گنجست گنج اریار جوئینهادتست و تو دیدار اوئی
ولی زن گنج دائم در حجیبیکه از مار طبیعت در نهیبی
ز مار نفس اگر یابی رهائیبیابی گنج اینجا پادشاهی
تو داری گنج و اندر گنج خویشیچرا پیوسته اندر رنج خویشی
طلسم آزاد کن اندر سوی گنجنظر کن تا بیابی گنج بیرنج
زهی گنجی که اندر جمله پیداستدل عشّاق اندر گنج شیداست
بسا کس از برای گنج مردندبسوی گنج کل بوئی نبردند
کسی این گنج یابد از نهانیهموفاش آورد اندر معانی
از این گنجست اینجا شور و غوغااز این گنجست پنهانی و پیدا
از این گنجست اینجا پرده بستهوجود پرده اندر پرده جسته
اگر خواهی که گنج آسان دهد دستترا باید طلسم اینجای بشکست
طلسم بود خود بشکن تو اینجامکن چون دیگران تو شور و غوغا
طلسم صورتِّ خود زود بشکنمگو هرگز تو دیگر ما و یا من
طلسم چرخ اینجا صورت آمدنمیدانی از آن معذورت آمد
همه مردان در اینجا گنج دیدندولی کلّی بلا و رنج دیدند
طلسم و گنج پیوستست با همولی پیدا شد اینجاگه بآدم
از آن دم گنج حق آمد پدیدارکه آدم بود اینجا دید دیدار
از آدم گنج کل پیدا نمود استاز او این فتنه و غوغا نموداست
از آدم گنج اینجاگه شده فاشولی اینجا نمییابند نقّاش
طلسم آدم شکست و گنج دریافتولی او خویشتن زیر و زبر یافت
طلسم آدم شکست و گنج بنمودوگرنه گنج دراوّل نهان بود
طلسم آدم شکست و راز دریافتبه پنهان و به پیدا راز دریافت
طلسم آدم شکست و راز پیداستکنون آن گنج بر اصل هویداست
طلسم آدم شکست و بود آدمحقیقت گشت گنج او در این دم
عیان شد آدم از گنج نمودارز گنج ذات او آمد پدیدار
ز گنج ذات بُد آدم حقیقتسپرده راه کل اندر طریقت
ز گنج ذات بود آدم نهانیوزو پیدا شد اینجا هرمعانی
ز گنج ذات بود آدم هویدااز او افتاده اینجا شور و غوغا
ز گنج ذات بود و راز او دیددرون جنّت اینجاناز او دید
ز گنج ذات او سرّ نهان داشتدرون خودزمین و اسمان داشت
ز گنج ذات بود اندر صُوَر اوولی از مار و شیطان بیخبر او
ز گنج ذات گر بوئی بری بازدر این میدان کل گوئی مر این راز
ز گنج ذات اسراری ز آدمنَفَخْتَ فیه تو داری دمادم
ز گنج ذات داری زندگانینشاید گر چنین حیران بمانی
ز گنج ذات اعیانی در آفاقبمعنی اوفتادی در جهان طاق
ز گنج ذات اینجا بهره برگیرگهرها را از اینجا ناخبر گیر
بوقتی گنج یابی کز نمودارتو بشناسی یقین شیطان ابا مار
بوقتی گنج یابی رایگانیکه هم شیطان و تو هم مار دانی
بوقتی گنج یابی در صفا توکه باشی در عیان مصطفی تو
همه گنج او زدید مصطفایستدرون گنج اویت رهنمایست
سوی آن گنج او راهت نمایدبنور شرع ناگاهت نماید
سوی آن گنج رو از وی بدانحالکه آسانت نماید گنج فی الحال
از او گنج حقیقت شد پدیدارکسی کز شرع او باشد خبردار
نماید گنج اندر نور شرعشنماید سرّ گنج از اصل و فرعش
نماید گنج او اندر دل و جانکه او آمد یقین اعیان دوجْهان
حقیقت گنج او بشناس مطلقکزو دریافت منصور این اناالحق
حقیقت گنج ازو شد آشکارهولی کردندش اینجا پاره پاره
حقیقت گنج بنمود و فنا شدز راز خویشتن کلّی خدا شد
حقیقت گنج بنمود از نمودارز عشق خویشتن بر رفت بردار
حقیقت گنج بنمود او بعالمکه او را بود کل اعیان آدم
اناالحق حق عیان گفت و نمودشدرون جان او کلّی نمودش
یقین اسرار اینجا مصطفی گفتهمه سرّ عیان با مرتضی گفت
یقین اسرار او گفت از معانیبحیدر گفت سرّ مَنْ رَآنی
بحیدر گفت گوید صاحبِ رازعلی نور خدا بُد بیشکی باز
بچاه صورت اینجاگه بیان گفتدرون چاه او راز نهان گفت
از آنجا چون برآمد نی کمر بستدر اسرار معانی راز پیوست
همه نالش از آن دارد درون اوکه حیدر بودش اینجا رهنمون او
خروش و نالهٔ در تست بسیارکه میگوید عیان در عین گفتار
که میگوید چه میگوید نهان نیکه او در چاه تن خورده است از آن می
ازآن میخورد نِیْ اندر خروش است گهی نالان شده گاهی خموش است
از آن میخورد نِیْ دریافت بوئیهمی گوید عیان در گفتگوئی
از آن میخورد نِیْ اندر بَنْ چاهشدش ز اسرار حق اینجای آگاه
از آن میخورد نِیْ نالان و زارستکه اسرار خدائی بیشمار است
از آن میخورد نِیْ اسرار گویدهمه سرّ نهان یار گوید
از آن میخورد نِیْ تا مست آمددرونش نیست شد تاهست آمد
از آن میخورد نِیْ کاندر نمودستدرونش نیستی اندر نمود است
از آن میخورد نِیْ تا زخم خوردستدر اینعالم بسی فریاد کردست
از آن فریاد می دارد نهانیکه بشنفتست اسرار نهانی
از آن فریاد میآید ز جانشکه بشنود از علی راز نهانش
از آن فریاد می دارد که خویششز سوراخش نموده زخم ریشش
از آن فریاد می دارد که یارشز دَست اینجای ضرب بیشمارش
از آن فریاد می دارد که از خویشنمود خویشتن برداشت از پیش
از آن فریاد می دارد نهانیکه بشنودست سرّ کل معانی
از آن فریاد می دارد نمودارکه اندر وی بُدی بیشک دم یار
دم یارست کآن فریاد داردکس کاین سرّ جانان یاد دارد
دم یارست یاری و خروششاز آن اینجا نشاید شد خموشش
دم یارست اینجا شور و مستیاز این سرّ با خبر شو گر توهستی
دم یارست چون مردان دمادمزند فریادها در عین عالم
بیان راز میگوید از آن دمکه اینجا چون فشاند اسرار آدم
همه دردست زیرا درد داردجراحت در درون مرد دارد
همه دردست او را عین درمانبود پیوسته از اسرار جانان
همه دردش نهان اندر نهانستهمه گفتن زبان بیزبانست
همه درد وی از اسرار یارستکه زخم او عجائب بیشمارست
درون جان اودردست دائمنَفَخْتُ فیه او دیدست قائم
دم رحمانست نالان نی دم نیکه هر دم میزند نفخات در وی
نفخت فیه مِنْ روحَست گفتشکسی این راز او داند شنفتنش
که آدم باید اینجا اندر این دمبداند تا چه بد مردرد آدم
نی از درد وی اینجا یافت دردیکه آدم همچو نی فریاد کردی
ز درد آدم اینجا نفخهٔ یافتازآن در رازها در عشق بشتافت
ز درد آدم اینجا اوست نالاناز آن در چرخ بین صاحب وصالان
کسی کو درد دارد در دم نینهانی بشنود اسرار از وی
همی گوید بزاری زار زاریکه گر مرد رهی پائی بداری
چوآدم باش تو کار اوفتادهخر اندر گل شده بار اوفتاده
چو آدم باش با درد و ملامتکه صاحب درد را اندر قیامت
همی دیدار باشد اندر آن دردمیان انبیاء باشد بکل فرد
اگردردی درون جان تو داریچو مردان اندر اینجا پایداری
چو نی باش اندر اینجا مرهم جانبزن دمها تو در اسرار اعیان
چو نی باش اندر این عالم خروشانکه ذرّاتند اینجا حلقه گوشان
چو نی باش و کمر بر بند محکمکه تا یابی نهان اسرار آدم
چو نی باش و حقیقت دُر فشان توبگو با جملگی راز نهان تو
چو نی باش و درون جان همی نالکه بگشاید در او جان تو فی الحال
چو نی اندر سر خود معرفت باشمیان جزو و کل تو نی صفت باش
چو نی در سرّ خود می نال و می سوزکه ناگاهی ترا اینجا یکی روز
از آن دم این دم تو برگشایدعیان دلدار خود رویت نماید
چو نی در شورش و در شوق آیددل عشّاق اندر ذوق آید
یکی باید کز آن دم دم ببیندنمود عالم و آدم ببیند
از آن دم دمدمه اندر وی افتدهمه ازنالش و راز نی افتد
از آن دم نی دمادم راز گفته‌ستهمه با واصلان او باز گفته‌ست