بخش ۶۳ - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت
چنین دیدم من اندر لوح اسرارتو میدانی نمییارم بگفتار
که آدم گندمت اینجای خورد اودر این اسرار تو ماتم ببرد او
قضا پیوسته کن از پیش دانمدمی دیگر ز جنّات مرانم
تو پیوستی نمود لعنت منبکردستی بخود تو نخوت من
چنان دیدم که آدم را زبونستکه اسرار توام خود رهنمونست
مرنجانم در اینجا گه بزاریکه تاآدم خورد گندم بخواری
ورا اینجا زجنّاتت برون کندگر زهره ندارم تا که چون کن
مرا مقصود ز انعامت همین استکه میدانی مرا عین الیقین است
که آدم گندم اینجاگه خورد اوز فعل زود من فرمان برد او
همه اسرار در پیشم عیانستکه روی تو تماشاگاه جانست
چنان ابلیس بد از شوق مهجورز عکس تست اشیا جمله پر نور
خطابی آمدش آنگه بدو بازپس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز
یقین دانست شد حاجت قبولشز عشق آمد عیان صاحب وصولش
یقین دانست کاینجا کار افتادبشد نزدیک آدم زود چون باد
سلامی کرد بر آدم نهانیبگفت آدم تو نور جسم وجانی
توئی اعیان و استاد ملایکعیان کل توئی اینجا فذلک
تو داری سلطنت امروز اینجاتوئی در جزو و کل فیروز اینجا
تو داری نور اسرار الهینشسته این زمان بر تخت شاهی
ترا دیدند اینجا کاردانیترا دادست اسرار نهانی
نمود تست آدم جنّت و حورز عکس تست اشیا جمله پر نور
همه از نور تست اینجا مزیّنبتو شد آفرینش جمله روشن
ملایک کردهاند اینجا سجودتکه پنهان نیست اینجا بود بودت
توئی نوری که در ظلمت فتادیولی در عین این قربت فتادی
ترا دادست حق توفیق اینجاکه هستی این زمان نور مصفّا
حقیقت نور سرّ کردگاریدرون جزو و کل تو هوشیاری
بهشت عدن داری جاو ماواتوئی امروز اندر عشق یکتار
ز نور عشق و سرّ لامکانیدرون جنّت و عین العیانی
بتو پیدا شده سرّ خداوندابا معنی تو صورت گشته پابند
مشو پابند چون جمله تو داریکه اعیان خدای کردگاری
تو داری آدم اسرار دل و جانحقیقت هم تو هستی جان و جانان
نمیدانی که چون اینجا فتادیکه اندر صورت فانی نهادی
چرا اینجا بماندستی ندانیز من دریاب گر تو کاردانی
توئی حق مر ترا دانستهام کلچرا افتادهٔ در عین این ذل
بخور هر چیز کان داری تمنّاکه از بهر تو چون کردست پیدا
همه لذّات بهر تست و جنّاتخوشی میدار خود در عین لذّات
قضا را پیش آدم رسته شد آندمادم از نمود سرّ سُبحان
بهر سوئی که آدم شد در آنجادمادم رسته میشد آن از آنجا
بهرجائی که آدم ساخت مسکنبرستی در زمان فی الحال گلشن
اشارت کرد شیطان گفت آن خورکه خوش چیزیست آن فرمان من بر
در این جنّات به زین تو نبینیبشیرینی از این لذّات بینی
بخور این گندم آدم بر تو فرماندل خود را از این تو شادگردان
بدو گفت آدم ای مرد سخنگویبرو زینجا و کمتر زین سخن گوی
خداگفتهست کین اینجا مخور تومرا از قول حق آری بدر تو
نباشد شرط این خوردن در اینجاکه گردانی مرا در لحظه رسوا
خدا گفتهست و جبریل امینمندارم چشم کین گندم ببینم
نخواهم خوردن این را این زمان منوگرنه اوفتم از غم چنان من
ز حق من ناگهانی دور افتمز رنج و غم عجب مهجور افتم
مگو هرگز دگر این سرّ به پیشمکه من با حق چنان در قول خویشم
که گر جانم رود از تن در آن دمنخواهد خوردن اینجا گندم آدم
بدو ابلیس گفت آخر چه بودتز بهر چیست این گفت و شنیدت
اگر خواهی همی حق تو بخور زینتو داری رفعت آیینه میبین
خدا با تست تو هم با خدائیدوئی اینجا نگنجد در خدائی
چرا ترسان و بیچاره بماندیمگر از سرّ حق چیزی نخواندی
تو هستی حکمت ونور نمودارحجاب بیخودی از پیش بردار
خدا ما را ز بهر این فرستادز ذات پاکش او پیغامها داد
که آدم گوی تا گندم خورد زودکه ما هستیم زو پیوسته خوشنود
ز قول حق ترا این راز گفتمهر آنچه او بگفتت باز گفتم
نه من از خویش کردم اندر این دمتو دانی این زمان میدان تو آدم
اگر قول من آری مر تو بر جایبسی شادی ببینی اندر اینجای
خدا با من چنین گفتهست کین گویابا آدم تو رازم اینچنین گوی
که من آن دم ترا میآزمودموگرنه من غرض آنجا نبودم
چه باشد گر خوری در حضرت منکه تو داری نمود قدرت من
مرا مقصودم این بُد آدم اینجاکه فرمان بردی اندر حضرت ما
نخوردی مدتی گندم بجنّتترا میدیدم اندر عین قربت
درین قربت تو فرمانم ببردیمر این گندم بقول ما نخوردی
ولی این دم برو گندم همی خَورچو فرمان میبری فرمان من بَرْ
بفرمانم نخوردی هم بفرمانبخور گندم اجازت دادمت هان
ز قول حق ترا من گفتم اسراربگفت این و بشد او ناپدیدار
عجائب ماند آدم گشت حیراندر این اسرار بود او راز پنهان
که میداند که چرخ سالخوردهچه بنماید بزیر هفت پرده
قضا بُد رفته آدم را در آن رازکه بتواند که گرداند قضا باز
قلم چون سرنوشت اینجا که داندبجز او کو نوشت او خود بخواند
کسی بر سرّ حق واقف نگرددکسی کوره نشد واصف نگردد
نیاید راست این معنی بگفتنترا از گوش دل باید شنفتن
هر آن کو حق شناسد این بداندکه اسرار من اینجا باز خواند
نداند راز سرّ حق تعالیکه جمله مخفیست در سرّ الّا
قضا او رانده بر فرق هر کسدر این اسرار اکنون تن زن و بس
اگر دانای راز اوّلینیمر این اسرار اینجا بازبینی
اگر دانا و گرنادان فتادیز لا در لاآله اعیان فتادی
کسی کو باز بیند راز اولنمود آخرش اینجا مبدّل
شود بر هر جهت بر شش جهاتشولی یکسان بود دید صفاتش
بهر کسوت که گرداند ترا یارنمود راز او را پای میدار
اگر سنگت زند معشوقهٔ مستبه از کاری که با آن غیر پیوست
بلای قرب جانان خوش بلائیستکه آن جز با نمود انبیا نیست
بلای قرب جانان پای میداراگر خود مر ترا گرداندت خوار
بلای قرب جانان جمله خواریستبه پیش عاشقان این پایداریست
بلای قرب جانان هست محنتولی از بعد محنت هست دولت
بلای قرب جانان یافت آدمنه یک لحظه که او را بُد دمادم
بلای قرب کش در پیش جانانمیان ناخوشی دل شادگردان
بلای قرب را آدم کشیدستکه او آخر جمال دوست دیدست
بلای قرب کش تا دوست یابیچنان کآنجا کمال اوست یابی
بلای قرب کش وندر بلا باشبَرِ آن جان تو همچون انبیا باش
بلای قرب کش مانند ایشانچو خویشِ تست حق بگذر ز خویشان
بلای قرب کش با حق شو انبازز نور عشق او میسوز و میساز
بلای قرب کش تا جان سپاریاگر مردان مرد و هوشیاری
بلای قرب کش در باز جانتکه تا یابی لقای جاودانت
بلای قرب کش مانند جاناناگر خود لعنتت ازدست جانان
بلای قرب کش در ناتوانیکه تا یابی لقای جاودانی
بلای قرب کش در بود اللّهکه این باشد عیان مقصود اللّه
بلای قرب کش تا راز بینیهر آنچه کردهٔ گم باز بینی
بلای قرب آدم دید بس لانمودش باشد اندر لاهویدا
بلای قرب جانان نوح هم دیدکه تا کشتی بگرد بحر گردید
بلای قرب ابراهیم از آتشبدید و خوش در او خفتید خوشخوش
بلای قرب اسماعیل دیدهستکه مراسحق با او سر بُریدهست
بلای قرب موسی یافت بر طورکه باشد ز انبیا او راز مستور
بلای قرب هم دیدست یعقوبکه از پیش ویش گم گشت محبوب
بلای قرب یوسف در بُن چاهکشید افتاد او آنگاه در جاه
بلای قرب ایّوب پیمبربسی دیدست سرد و گرم بر سر
بلای قرب یونس یافت اینجاببطن ماهی اندر عین دریا
بلای قرب هم اینجا زکریابدیدست ازنمود یار اینجا
بلای قرب کردش پاره پارهکه با حکم ازل کس نیست چاره
بلای قرب اینجا هم توبرخوانز دید دیو اینجا چون سلیمان
بلای قرب پیغامبر کشیدستکه اسرار دو عالم او شنیدست
بلای قرب او اینجا بسی دیدز بوجهل لعین و زهر حسنی دید
بلای قرب او دیده نبوّتبرون آورد مر جمله ز محنت
بلا او دید و حلم یار دانستبهر دو عالم او اسرار دانست
حقیقت او بدانست جملهٔ رازبرش روشن شده انجام و آغاز
بلا دید و لقای جاودانیز حق دریافت اینجا درمعانی
بلا دید و سعادت یار او بودگرچه جهل در انکار او بود
بلا دید و سعادت بد مر او راز بهر اوست چندین گفتگو را
لقا اودید کو خاتم عیان داشتدر اینجا او نمود جان جان داشت
لقا او دید و ختم انبیا شدبگفت اسرار و عین مرتضی شد
محمّد(ص) با علی اسرار ذاتندکه اعیان گشته در نور صفاتند
زهی راز خدا هر دو شمائیدشما بر هر دو عالم پیشوائید
بلا دیدند ایشان از نمودارکه ایشان داشتند اسرار جبّار
ز بهرتست دنیا گستریدهچوهر دو چشم عالم کس ندیده
درون جان شما اندر برونیدکه اینجا رهنما و رهنمونید
شما در دید برتر از سمائیدکه ما را هر دم اینجا پیشوائید
درون دیدار جان و دل حقیقتنمودستند جانان مر حقیقت
حقیقت مرتضی سرّ خدا بودمحمد(ص) ازعیان سرّ بقا بود
اگر ایشان نبودی رهبر مابخاصّه در جهان پیغمبر ما
که من او را یقین بودم بتحقیقاز او من یافتم اسرار توفیق
درون جان من گویاست اینجااگرچه عقل کل جویاست اینجا
اگرچه عقل کل او بود رهبرنمود عشق او دان راز اکبر
یقین بشناس احمد رادل و جانکه جانانست اندر دید اعیان
ز شیطان دور شو از قول اللّهکه بفریبد ترا اینجای ناگاه
اگرچه رهزنست اینجای شیطانچو یاد حق بود اینجا به نتوان
که گِردِ تو بگردد گوشدار اینبجز دیدار حق چیزی بمگزین
ز یاد دوست جانت تازه گردانمگرد اینجایگه از دید مردان
ز یاد دوست دائم در بقا باشچو آیینه درون با صفا باش
ز یاد دوست یک لحظه مشو دورکه باشی تو همیشه غرقهٔ نور
ز یاد دوست جان و دل بر افشانچنین کردند اینجا جمله مردان
ز یاد دوست اوّل یار یابیاگر بود خودت اینجا بیابی
ز یاد دوست داری هر دو عالمز یاد دوست کن اینجا دمادم
دمادم یاد او از یاد مگذاردرون را با برون آباد میدار
بسی یادش کن و بگذار عالمبشکر آنکه داری سرّ آدم
بسی یادش کن اندر جان و در دلکه او بگشایدت مر راز مشکل
بسی یادش کن و او بین حقیقتمنه پایت برون جان از شریعت
حقیقت شرع اینجا پیشوایستنمود انبیا و اولیایست
حقیقت شرع بنماید ره راستکه دید حق در اینجاگاه یکتاست
حققت شرع دیدار اله استکه راهش مر ترا آن نیکخواهست
حقیقت شرع نیک از بد جدا کردنمود زشت منثور و هبا کرد
ز شرعت روشنی جانا نمایدترا دشوار یا آسان نماید
ز شرعت واصلی پیدا شود زودببینی ناگهان دیدار معبود
ز شرعت جان و دل گردد هواللّهببینی سرّ او اینجای ناگاه
حقیقت نور قرآن نور شرعستکه در جان نور او را اصل و فرعست
حقیقت نور قرآن در درونستسوی حق اندر اینجا رهنمونست
حقیقت نور قرآن جان جانانستولی از دیدهٔ اغیار پنهانست
حقیقت نور قرآن گر بدانینمود سرّ قرآن گر بخوانی
ترا اسرار کل گردد از آن فاشعیان بینی میان جان تو نقاش
چو نقاش ازل اینجا با تستدرون جان و دل یکتای باتست
نمیبینی تو او را در شب و روزاز آن هستی تو دایم در تف و سوز
نمیبینی تو او را چون کنم منکه شکها از دلت بیرون کنم من
نمیبینی تو او را از حقایقفروماندی تو در عین دقایق
ندیدی یار پنهان گشته اینجااز آنی دائما سرگشته اینجا
ندیدی یار خود اندر دل و جانز پیدائی بماندستی تو پنهان
ندیدی یار اگر او را بدانیدل و جان جملگی بر وی فشانی
ندیدی یار اندر عین دیدهکه ماندستی تو در راز شنیده
تو در تقلید اکنون باز ماندیچو اندر آذری و آز ماندی
تو از تقلید خیری مینیابیچو جَدْیی در کُهستان میشتابی
بسی گشتی ابر گِردِ کمر توکه باز اینجا بری بوئی اگر تو
بسی گشتی و مقصودی ندیدیدر این حسرت تو بهبودی ندیدی
بسی گشتی ندیدی تو نمودیزیان کردی ندیدی هیچ سودی
بسی گشتی تو اندر گِردِ عالمندانستی یقین اسرار آدم
بسی گشتی بگِردِ هر کسی تواز این دریاندیدی جز خسی تو
بسی گشتی تو تا جانان بیابینمود راز او پنهان بیابی
بسی گشتی و دیدی سرّ این کارنیامد ذرّهٔ کارت پدیدار
بسی گشتی در اینجا از تک و تازکه تا گم کرده را بینی دگر باز
بسی گشتی و خوردی خون دل توبماندی عاقبت اینجا خجل تو
بسی گشتی که تا یابی تو جوهرنبودی اندر اینجا هیچ رهبر
نبودت رهبر و حیران بماندینه راهست اینکه اندر چه بماندی
نبودت رهبر اینجا جز محمّد(ص)ندانستی تو مردیدار احمد(ص)
که تا درجات او را تو بیابیز جان و دل تو نزد او شتابی
بگوئی درد خود نزدیک اوفاشز بهر او تو اندر گفتگو باش
بجز شرعش مدان راز حقیقتحقیقت دان عیان را از شریعت
اگر جانت شود رهبر همین استکه او در جان ترا عین الیقین است
اگر جان رهبر آید اندر این راهرساند ناگهانت در بر شاه
اگر جان رهبر آید از دو عالمحقیقت بگذری تا عین آدم
اگر جان رهبر آید حق ببینیدر اینجا راز او مطلق ببینی
اگر جان رهبر آید غم نماندوجود عالمت این دم نماند
اگر جان رهبر آید در نمودارنماند نقطه و اسرار و پرگار
اگر جان رهبر عطّار گرددبگرد جمله چون پرگار گردد
چه شور است ای فرید آخر نگوئیکه پیوسته چنین در گفتگوئی
بگفتی قصّهٔ آدم تو اتمامبرافکندی بیک ره ننگ با نام
بگوئی فرع و اندر فرع پیچیحقیقت بی شریعت هیچ هیچی
حقیقت با شریعت پایدارستکه اسرار شریعت پایدارست
در اسرار شریعت جان ندادیقدم زینجایگه بیرون نهادی
حقیقت با شریعت هست محبوبکه شرع اندر حقیقت دار مطلوب
حقیقت با شریعت هر دو گنجندکه مخفی اندر این دار سپنجند
حقیقت با شریعت راز جانندکه پیدا در نهاد واصلانند
حقیقت با شریعت جانفزایندکه ناگاهی یقین جانان نمایند
حقیقت با شریعت پیشوادانز عین هر دو دیدار خدادان
حقیقت با شریعت رخ نمودندگره از کار عالم برگشودند
حقیقت با شریعت نور ذاتندکه در جان و دل اعیان صفاتند
حقیقت با شریعت نور حق دانکه ایشانند هر دو مرد و حق دان
حقیقت با شریعت جوهر یارنمود اندر تن عالم بیکبار
حجاب واصلان عین کمالست حجاب سالکان جمله وبالست
حجاب جان همین صورت در اینجاکه چون پیدا نموده عین غوغا
حجاب آدم از گندم بدان رازکه دورانداخت او را از عیان باز
حجاب تست صورت را معانیبقدر عقل تو راز نهانی
همی گویم مگر بیدار گردیز مستی یک زمان هشیار گردی
ترا چندین که گفتم بس نیامدغم تو رفت و دل با من نیامد
ترا چندین جواهرهای پرنورکه بنمودست بر مانند منصور
دم منصور زن اندر حقیقتجواهرها فشان اندر شریعت
دم منصور زن درعین مستیچرا چندین دراینجا بت پرستی
دم منصور زن گر میتوانیبرافکن خویشتن تا وارهانی
دم منصور زن اینجا میندیشحجاب هست خود بردار از پیش
دم منصور زن اندر لقا توبسوزان خویشتن اندر بقا تو
دم منصور زن اندر نمودارز عشقت گرکند اینجای بردار
دم منصور زن تو بی علایقمیندیش از همه دید خلایق
اگر اینجایگه قربان کنندتنمود جان یقین جانان کنندت
اگر اینجا یکی غوغا کنی تونمود جسم را رسوا کنی تو
بعزّت گوی راز دید جانانمکن اسرار را اینجای پنهان
بعزّت باش در هر دو جهان توچو مردان جان برافشان رایگان تو
اگر اسرار کل داری تو بنمایوگرنه پر مرو چندین بهر جای
اگر داری حقیقت فاش گردانبرافکن نقش خود نقاش گردان
اگر داری حقیقت همچو منصوراناالحق زن عیان ازنفخهٔ صور
اگر داری حقیقت راز گو فاشمیان جمله انسان نیکخو باش
اگر داری حقیقت همچو عطّارنمودش فاش گردان تو باسرار
اگر داری حقیقت زن اناالحقمترس و بازگو تو راز مطلق
اگر داری حقیقت حق بگو توچو مر حق حاضرست خود حق مجو تو
اگر داری حقیقت جانت در بازمکن از جان حذر هم سر تو درباز
سرت در باز تا شهباز بینیهمه گنجشک را شهباز بینی
سرت در باز در بازار دینیکه دیدستی بسی بازار دینی
سرت در باز و هم از جان میندیشاناالحق گوی هم در خویش بیخویش
سرت در باز و زین عالم برون شوهمه ذرّات اینجا رهنمون شو
سرت در باز تا جانت شود یارولی اسرار کی گویم باغیار
سرت در باز چون منصور حلّاجبنه بر فرّ معنی زود تو تاج
اگر چون او سرت بُرّی بتحقیقبری اندر میانه گوی توفیق
چرا بر جان همی لرزی چنین تواز آن اینجا نهٔ مر پیش بین تو
چرا بر جان همی لرزی تو چون بیدبخواهی یافت تو دیدار جاوید
چرا برجان همی لرزی وخوارینه بر مانند مردان پایداری
حیات جاودان در کشتن آمدشقی را زین میان برگشتن آمد
حیات جاودان دیدست عطّارسرخود را برید اینجایگه زار
حیات جاودانش گشت روزیچرا بر جان خود چنین بسوزی
از آن ماندی تو بر مانند خفّاشکه نتوانی که بینی شمس را فاش
حیات جاودانم مینماینددمادم از نمودم میربایند
حیات جاودانم در نهادستکه معنی اندر اینجا داد دادست
حیات جاودانم کل نمودستگره از کار من باری گشودست
حیات جاودانم در دل و جانستدل و جان زنده از دیدار جانانست
حیات جاودانم نور یارستکه جانم در عیان منصور یارست
حیات جاودانم کل نمودندهمه در ذات از دیدم نمودند
حیات جاودان را سرد گردانکه صورت را از این تو بیخبردان
حیات جاودان دیدار یارستدر اینجا نور جانان آشکارست
حیات جاودان در نور ذاتستکه دیدار خدا عین صفاتست
اگر جان و تنت روشن شود زودتنت جانست و جانت هست معبود
بگفتم سرّ اسرارت همه فاشولی کوری تو بر مانند خفاش
چو خفاشی بمانده چشم بستهدر این کاشانهٔ رنگین نشسته
ز کوری ره نمیدانی تو در روزکجاگردی تو ای بیچاره فیروز
علاج کورکی اینجا شود راست ز من بشنو که این معنی شود راست
علاج کور مردن هست بتحقیقکه چون مرده شود در سرّ توفیق
شود بینا در آن عالم بیکبارمگر اینجابداند سرّ اسرار
تو کوری صورت جانان ندیدهبزیر جاه دنیا پروریده
تو کور صورتی و مبتلائیفرومانده تو در عین بلائی
تو کوری صورت چیزی ندیدیچو کوران دائماً گفت و شنودی
تو چون خفاش اگر خورشید انورنبینی کی شوی بیچاره رهبر
تو چون خفاش در تاریک جائیندیده اندر اینجا هیچ جائی
شب تاریک چون خفاش پرّانتوئی اینجایگه در درد و درمان
نمیدانم چه گوئی ماند مسکینچگویم چون نئی اینجاتو حق بین
نمیدانی تو و غافل بماندیچنین در عشق کل بیدل بماندی
نمیدانی در اینجا کز کجائیفتاده اندر اینجا از چه جائی
نمیدانی که اوّل چون بدی تودر آخر چون بدانی چونشدی تو
نمیدانی که چون یابی تو دلدارگهی هشیار و گه در خواب و بیدار
نمیدانی زنادانان راهیکه بیدل در نمود دید شاهی
نمیدانی که چون بُد اوّلینتکجا یابی در آخر آخرینت
نمیدانی که می آخر چه بودتز بهر چیست این گفت و شنودت
نمیدانی که چون حیوان حیرانبمانده اندر اینجائی تو نادان
نمیدانی که جسمت از کجایستنمود جانت اینجا از چه جایست
نمیدانی که پیری پیشوایتکنی تا او شود مر رهنمایت
بدان غافل مباش و این تو دریاببسوی پیر خود آخر تو بشتاب
چو پیرتست اینجا در درونتهمو باشدبکلّی رهنمونت
چو پیر تست اینجا ره نمودهترادر جان و دل آگه نموده
چو پیر تست اندر عین دیداراگر او را شوی از جان خریدار
ز پیرت راز کلّی برگشایددر اینجا گه ویت جانان نماید
ز پیرت واصلی باشد بعالموز این دم اوفتی در عین آدم
ز پیرت راحت جان بازیابیکه خود گنجشک و او شهباز یابی
ز پیرت در سلوک آخر بیفتدکه آه اینجا حقیقت بر سر افتد
ز پیرت راز کل آید پدیدارتو پیر خویشتن در عین جان دار
ترا پیریست اندر جان نهانیکه اوگوید همه راز معانی
ترا پیریست اندر آرزویتگرفته هم درون و هم برونت
ترا پیریست اینجاگاه حاصلکه او مر سالکان کردست واصل
ترا پیریست رهبر حق نماهمکه دارند اندر اینجا در بقاهم
ترا بنماید اینجاگاه آن پیرکند در جانت اینجاگاه تدبیر
ترا آن پیر کل واصل کند زودهمه مقصود جان حاصل کند زود
ترا آن پیر کل با حق رساندولی چشمت عجب حیران بماند
ترا آن پیر اینجا دستگیر استکه رویش بهتر از بدر منیر است
ترا آن پیر گر بشتافتی بازنماید او ترا انجام و آغاز
ترا آن پیر کل همراه بودستاز اوّل مر ترا همراه بودست
یکی پیریست یک بین در حقیقتکه بسپردست او راه شریعت
یکی پیریست همچون ماه تابانبمعنی خوشتر ازخورشید تابان
یکی پیریست داد جمله دادهدرونِ جان خود را برگشاده
یکی پیریست دائم با صفا اوکه با هرکس کند اینجا وفا او
یکی پیریست حق را او بدانداز آن در عاقبت حیران بماند
یکی پیریست در عین فنایستز دید دید حق اندر بقایست
یکی پیریست جان درباخته اوکمال جان جان بشناخته او
یکی پیریست در لا راه بردهبدست اوست اینجاهفت پرده
یکی پیریست اندر راز اللّهزند دم در عیان قل هواللّه
یکی پیریست از وحدت زند دمندیده هیچ جز اللّه هر دم
یکی پیریست از راز نمودارکه کرده فاش او این جمله اسرار
یکی پیریست واصل از عیانیاگر اینجا تو قدر او بدانی
یکی پیریست جانان دیده اینجاشده در ذات کل اینجای یکتا
یکی پیریست نامش میندانموگردانم بر هر کس بخوانم
یکی پیریست در ذات الهیکه او دریافت آیات الهی
یکی پیریست ذات حق بدیدهبسی اسرار گفته هم شنیده
یکی پیریست روحانی صفاتستعیان مشتق شده از نور ذاتست
یکی پیریست کز وحدت سرآیدکسی کو دید اندوهش سرآید
یکی پیری است عالم زوست پر نورمیان واصلان این سرّ مشهور
یکی پیریست اینجا لا ابر لازده دم تا بمانده جمله یکتا
یقین میدان که پیر رهبر آمدکه از دیدار ربّ اکبر آمد
یقین میدان که ره او بازیابیوزو تو زینت و اعزاز یابی
یقین دارو یقین این سرّ جملهکند اینجایگه تدبیر جمله
از او یابی تو اینجاگاه درمانکند جان تو دراینجای جانان
حقیقت اوست اینجا رهنمایتنماید ناگهی دید خدایت
حقیقت اوست دیدار خداوندزبان اینجایگه ای دوست دربند
حقیقت فاش نتوان گفت به زیندرون جان نظر کن زود خودبین
حقیقت فاش کرد اندر نهادماز آن کین پیر خود را داد دادم
حقیقت فاش گشت و راز شد حقرخم بنمود اینجا یار مطلق
حقیقت فاش گشت و یار آمدکنون بی زحمت اغیار آمد
حقیقت فاش گشت و جان برون شددلم ذرّات کل را رهنمون شد
حقیقت فاش گشت و جان عیان دیدرخ دلدار بی نام ونشان دید
حقیقت فاش گشت و یار با ماستنمود جزو و کل در خویش آراست
عیان شد آنچه پنهان بود اینجابدیدم آنچه بد مقصود اینجا
عیان شد یار اندر گفتگویمندانم تا دگر چیزی چگویم
عیان شد یار و از دیده نهانستاگرچه جمله هم کون و مکانست
عیان شد یار و با ما آشنا شدنمود جسم اندر جان فناشد
عیان شد یار و کل برقع برانداختهمه آفاق را غلغل درانداخت
عیان شد یار و ناگه پرده برداشتیکی بُدْ هر که او در خود نظر داشت
عیان شد یار اینجاگه تمامینمیگنجد بر او نیکنامی
عیان شد یار و اینجا واصلم کردمیان جمله بیجان و دلم کرد
عیان شد یار و دیدارش بدیدمبآخر هم بکام دل رسیدم
عیان شد یار اندر ذات ما رابجان کردش بدل در ذات ما را
عیان شد یار و بیجان گشت عطّارحقیقت عین جانان گشت عطّار
عیان شد یار و در دیدار جملههمی گوید یقین اسرار جمله
عیان شد یار و برگفت آشکاراحقیقت فاش کرد اینجای ما را
عیان شد یار و او را کس ندیدستاگرچه در همه گفت و شنیدست
عیان شد یاروکل عین لقایستنمود ابتدا و انتهایست
عیان شد یار و میگوید دمادممیان جان و دل اسرار آدم
عیان شد یار و عین راز برگفتنبد کس خویشتن برگفت و بشنفت
بخود گفت آنچه بُدْ اسرار پنهاننمود خویشتن بنمود اعیان
رموز عشق اینجا کس نداندکه یار اینجا بخود کلّی بخواند
رموز عشق کس نگشاد جز حقکه او عشقست و معشوقست مطلق
رموز عشق اگر اینجا بدانیدل و جان بر رخ جانان فشانی
رموز عشق احمد برگشاد استکه او سرّ حقیقت داد دادست
رموز عشق بر وی منکشف شدوجود او بحق کل متّصف شد
رموز عشق در قرآن بیان کردوجود خویشتن کل جان جان کرد
رموز عشق کل بگشاد از دیدکه خود حق دید و خود را نیز حق دید
رموز عشق اینجاگه بیابیدرون جان اگر پیشش شتابی
رموز عشق او اینجا گشایدهمه راز نهانت رو نماید
رموز عشق اینجاگه کند فاشاگر مردی برو خاک درش باش
رموز عشق میگوید ترا اودرون جان تست ای مرد نیکو
رموز عشق ذرّاتِ دو عالمطلبکارند اینجاگه دمادم
رموز عشق میجویند ایشاناز آن پیدا شد اینجا راز پنهان
که دید عشق احمد دید در خوداز آن اسرار کل میدید در خود
ز عشق اینجاست چندین شور و افغاننمییابد کسی اسرار پنهان
ز عشق ار ذرّهٔ واقف شوی توابر ذرّات کل واصف شوی تو
ز عشق ار ذرّهٔ بوئی بری تودر این میدان همی گوئی بری تو
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نمایدنمود قطرهها دریا نماید
ز عشق ار ذرّهٔ حاصل شود زودحقیقت مرد را واصل شود زود
ز عشق ار ذرّهٔ در جان درآیدز هر قطره دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذرّهٔ خواهی بده جانکه دریابی در اینجا جان جانان
نهان شو عشق را دریاب در کلکه افکنداست مر ذرّات در ذلّ
نهان شو عشق بین بیخویشتن شودر اینجا گه برافکن جان و تن شو
نهان شو عشق را اینجا عیان بینتو عشق اینجا نمود جان جان بین
نهان شو عشق میگوید نهان شوبصورت این جهان و آن جهان شو
نهان شو عشق میگوید ترا بازحجاب جان توئی صورت برانداز
نهان شو در نمود عشق اینجاکه تا بینی نمود عشق اینجا
نهان شو عشق را معشوقه گردانچنین کردند اینجا جمله مردان
نهان شو تا عیان بینی تو دلدارچرائی بیخود آخر هان تو دلدار
نهان شو در بلائی دل میامیزاگرمرد رهی با عشق مستیز
نهان شو تا عیان اصل بینیدمادم در نهادت وصل بینی
نهان شو درنهان و بین تو پیدادرون را با برون در شور و غوغا
نهان شو همچو مردان جهان توببر گوئی از اینجا رایگان تو
نهان شو تا بمانی جاودانیکه چون گردی نهان کلی بدانی
نهان شو اصل اینست ای برادرنمود عشق واصل نیست بنگر
نهان شو حق درون بین از نموداراگر باشی تو اندر عشق بیدار
نهان شود تا تو جان با آشکارهببینی در زمان اینجا ستاره
کنی او را درون جان نهانیشوی واصل ز اسرار و معانی
اگر از وصل او بوئی بری راهتو باشی چون رسی با جملگی شاه
اگر از وصل او خواهی نشانیز من بشنو در اینجاگه بیانی
اگر از وصل او جان باختی توعیان او یقین بشناختی تو
اگر از وصل او نابود گردیدرون جان و دل معبود گردی
اگر از وصل او یابی دمی تونهی بر ریش جانت مرهمی تو
اگر از وصل او آزاد گردیدر اینجا بی نشان چون بادگردی
اگر از وصل او یابی تو اعزازحجاب جسم وجان یکره برانداز
اگر از وصل او دیدی تو قربتترا تا جاودانی هست دولت
ز وصلش عاشقان جانباز بودندازآن اینجای در اعزاز بودند
ز وصلش عاشقان جان برفشاندندنه بر مانند تو حیران بمانند
ز وصلش آنکه اینجا جان بدادستمیان عاشقان او داد داد است
ز وصلش جمله ذرّه درخروشنددر این دیگ فنا کلّی بجوشند
ز وصلش جمله اشیا هست گردانتو هم مانند ایشانی یقین دان
ز وصلش جمله حیرانند و مدهوشز خود دربسته و با عقل خاموش
ز وصلش بنگر ایشان را یقین توهمه در تست گردان باز بین تو
ز وصلش جملگی حیران و مستندچو بود یار اندر نیست مستند
ز وصلش آفتاب اینجاست گردانبسر پیوسته اندر چرخ گردان
ز وصلش ماه هر مه میگدازدعیان خویش بود یار سازد
ز وصلش آسمان جوهر فشان استبسی ره کرد و هم رازی ندانست
ز وصلش جملگی نابود گردنددر آن نابود کُل معبود گردند
ز وصلش گرچه آدم یافت جنّتاگرچه یافت آخر عین محنت
ز وصلش جان چنین اسرارگویدهمه ازدیدن دلدار گوید
ز وصلش گر عیان خواهی عیانستدرون جان بقای جاودانست
بقای جاودان دیدار یار استکسی کو واقف اسرار یار است
بقای جاودان دانم معانیکه تو دیدم نشان بی نشانی
بقای جاودان زو بازدیدمکه از یار است این گفت و شنیدم
بقای جاودان دیدم رخ یاررها کردم در اینجا پنج با چار
بقای جاودان دریاب در خودکه فارغ دل شوی از نیک و ز بد
بقای جاودان دیدم ز اعیانشده در دید یار خویش پنهان
بقای جاودان خواهی برون شوز خود آنگه درون وهم برون شو
بقای جاودان گور است اینجانبیند خویش را جز عین یکتا
بقای جاودان راکس نداندکه جان شکرانه بر جانان فشاند
بقای جاودان معنیّ قرآنستکزو مر جمله این اسرار پنهانست
بقای جاودان عشقست فانیشو ای بیچاره تا او را بدانی
بقای جاودان سلطان عشقستکه این اسرارها برهان عشقست
بقای جاودان از عشق یابیبوقتی کین نمود تن بیابی
بقای جاودان زو گشت حاصلکه جمله سالکان او کرد واصل
جهان دیدی که جمله در فنایستولی درسر همه عین بقایست
در آن سر جمله اندوه است و محنتدر آن سر جمله یابی عین قربت
در این سر جمله در غوغا فتادندبرستند آنکه اندر لافتادند
در آن سر هیچ شادی نیست تحقیقدر آن سر هست جمله عین توفیق
در این سر انبیا دیدند بلایشدر آنجا یافتند بیشک لقایش
در آن سر این همه اندوه ودردستدر آن سر جمله را یابی که فرداست
در این سر ماتم است اینجا دمادمدر آن سر نیست چیزی جز که آدم
از آن سری که آمد جمله پیدابدان سر بینی اینجابشنواز ما
در این سر کن تو حاصل آن سری راکه گفتهست این بیان شیخ سری را
در این سر گر بیابی سرّ آن سراگر مردی ز یک بینی بمگذر
گر این سر آنسرست آنسر این سرشوی واصل یکی بینی سراسر
از آن سر رفته است اینجا که دیدیاز آن سر سرّ آن سر میندیدی
از آن سر آمدند ذرّات اینجادر اینجا گه شدند بیشک هویدا
از آن سر آمدی پیدا شدی تواز آن حیران دل و شیدا شدی تو
از آن سر آمدی ای سر ندیدهچرائی اوّل و آخر ندیده
از آن سر آمدی و فاش بودییقین دانم که بانقاش بودی
از آن سر آمدی تا بودی عالمشدی پیدا و هستی بود آدم
از آن سر آمدی ای آدم جانسفر کردی درون عالم جان
از آن سر آمدی در عین اینخاکندیدی جوهر اعیان افلاک
از آن سر آمدی بنگر که آنیولیکن چون کنم تا سر بدانی
از آن سر آمدی ای خفته در خوابزمانی کرد بیدار و تو دریاب
از آن سر آمدی بیدار او شوچرا مستی دمی هشیار او شو
از آن سر آمدی در جنّت جانز پیدائی شدی در حق تو پنهان
از آن سر آمدی فارغ بماندیچو طفلی هان تو نابالغ بماندی
از آن سر آمدی و باز ماندیز حرص وشهوت اندر آزماندی
از آن سر آمدی در جستجوئیبهرزه دائمادر گفت و گوئی
از آن سر آمدی و جان جانتدر اینجاگاه هست اکنون عیانت
از آن سر آمدی و چشم بگشایهمه ذرّات رادیدار بنمای
از آن سر آمدی بگشای رُخسارجمال خویش را گردان پدیدار
جمال خویشتن بنمای اعیانجمال از دوستان خویش پنهان
مکن جانا که جمله عاشقانندبلاکش بهر تو بی جسم و جانند
مکن جانا چرا پنهان بماندیبیک ره دست بر ما برفشاندی
مکن جانا ترا این خو نباشدبه پیش عاشقان نیکو نباشد
جمال تو وصال عاشقانستلقای تو کمال جاودانست
دل وجانی و جان از تو خبردارتو هم از عاشقان خود خبردار
خبر داری که در فریاد و سوزمبپایان آمدم شب گشت روزم
خبر داری که جانم هست حیرانترا میجویم اندر دید مردان
خبر داری که در اندوه و دردمعیان بنمای تا من شاد گردم
خبر داری که در کوی تو هستمهمیشه خسته دل سوی تو هستم
خبر داری و میدانی تو حالمنمودی ناگهی عین وصالم
خبر داری که در وصلت چسانمکه هر شب آه بر گردون رسانم
خبر داری که اندر درد هجرانچو شمعی ماندهام پیوسته سوزان
خبر داری که چون خورشید فردمگهی سرخی نموده گاه زردم
خبر داری که چون ماهم گدازانبر خورشید رویت ای دل و جان
خبر داری کم از جنّت براندینپرسیدی که آخر چون بماندی