گنج

بخش ۴۴ - در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۹ بیت
حدیث خوش دمی شیطان نگویدهمیشه جمله را آزار جوید
چه گوید هرچه گوید ناصوابستهمه کارش در اینجا خورد و خوابست
بجز خمر و زنا کاری نداردکه او زین ذات خود عاری ندارد
ره فسق و فجورت او نمودستکه عین آتش او پر ز دود است
همیشه هست کارش بی نمازیچو آتش دارد اینجا سرفرازی
تکبّر دارد وسواس و فحّاشبود مغزش تهی مانند خفّاش
چو آتش ذات او دارد ندیدیمیان آتشت خوش آرمیدی
بسوزد آتش اینجا هرچه بیندکسی هرگز در این آتش نشیند
میان آتشی خوابت ببردهبمانی در درون هفت پرده
ترا آتش درون پرده دریافتبسوزانید اینجا هرچه دریافت
تو درخوابی چرا اینجا نداریکه آتش سوخت اینجایت بخواری
زخمر حرص و شهوت زار و مستیچنین چون کافران بت پرستی
چو شیطان کافر است و بت پرستستز خمرو حرص جانش زار و مستست
ترا هر لحظه بفریبد بصد لونبرد بیرون ترا ناگاه از کون
بصد ره می ترا اینجا دواندولی چون در دل آید باز ماند
درون پردهٔ دل ره ندارداز آن اینجا دل آگه ندارد
ز خود بینی ره خود میسپارداز آن عمری بضایع میگذارد
ز خود بینی میان آتش افتادنهاد و بود او بس ناخوش افتاد
ز خود بینی او اسرار آدمدر اینجا ماند اندر نیش ارقم
ز خود بینی غرورش هست اینجاکجا گردد بذات حق هویدا
ز خود بینی برون در بماندستچوآبی عین در آذر بماندست
ز خود بینی شده مفلق ز حق اووگرچه برده بود از کل سبق او
ز خود بینی که کرد او دور شد بازستد او را ز جای عزّت و ناز
ز خود بینی بسر افتاد در چاهنمیدانست او افتاد ناگاه
ز خود بینی دون چه بماندستچو عکسی بر سر اینره بماندست
از اول بود در عزّت و نازمیان جزو و کل بودی سرافراز
سرافرازی او برتر ز جان بودبدست او همه کون و مکان بود
بدست او بُد اینجاهشت جنّتولیکن بیخبر از طوق لعنت
که چون بر لوح لعنت دید اینجانمیدانست این تا آن شد او را
ز طوق لعنت اینجا بیخبر بودکه استاد ملایک سر بسر بود
هم او را بود در عین حقیقتولیکن بیخبر بود از طبیعت
چه نوری بود روحانی و ناریسزد گر این معانی پایداری
چو نور و نار باهم متصّل شدنهاد صورت اندر آب و گل شد
چه گویم شرح آن چون میدهد دستولیکن چون بگویم نکته بامست
رسم اندر سلوک و شرح گویمکه این دم در عجب مانند گویم
چو در اوّل چنان اسرار حق دیدخود از جمله ببرده او سبق دید
چو لوح آنجا بخواند ودید لعنتنیندیشید کو را بود قربت
بخود اندیشه کرد آیا که باشدکه او را این سزا اینجا بباشد
مگر جبریل باشد یا که دیگرنمیدانست سرّ ربّ داور
مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیشبکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش
دگر ره گفت این سرّیست اعظممگر باشد کسی اینجا بعالم
مرا خود این نباشد هست مطلقکه نیکی داده است اینجا مرا حق
چو نیکم داد هرگز او کند بدچنین میگفت آن بیچاره با خود
ز سّر حق کس آگاهی نداردکسی دیگر کجا این سر بخارد
که نالی و اگرنه کار رفتستهمه نقشی از این پرگار رفتست
قضا بنوشته بد اینجا یکایکبیاید بر سر جمله یکایک
تو از پیش قضا چون میگریزیکه با حق این زمان برمیستیزی
قضای حق همه بر سر نوشته استعزیزاندر همه طینت سرشتست
قضای نیک و بد کل از خدایستولیکن قول ما بر انبیایست
براه انبیا رو از بدی دوربشو ای جان که مانی غرقه در نور
رضا ده بر قضا گر حق شناسیمکن اینجای جانا ناسپاسی
ز فعل بد تو کاری کن ز هر کارتو این هر بیت را یک یک بکار آر
بفعل بد مرو نیکی گزین توبجز نیکوئی اینجاگه مبین تو
بفعل بد نظر اینجا مکن هاندل خود را ز دست دیو برهان
چرا مغرور دیوی رفته از دستاگر بر خود بگیری جای آن هست
ترا شیطان ببرد از ره ندانیکه همچون او تو در لعنت بمانی
بکس اندیشهٔ کژّی مکن توبرو استاد خود کن این سخن تو
بد از خود بین و نیکی هم زخود بیندرون جان و دل دید اَحَدبین
منی را دور ساز و من مگو تومنی را کم شمر نیم من بجو تو
تو خود را خفته دان و بلکه کمترکه تا اینجا نمانی تو در آذر
منی شیطان سزد تو آدمی هاناز آن ای آدمی تو آدمی هان
تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرارتو داری نور حق اینجا مکن خوار
بترس از حق بقدر خود دمی زنکه هرگز مینباشد مرد چون زن
ولی فعل بد و باطل پدید استز عین حق عیان دل ندیدست
بترس ازدوست هرگز مینیندیشوگرنه از منی گردی تو دلریش
منی شیطان بگفت و در منی شدبگردن طوق لعنت صدمنی شد
منی دیوست تو فرزند آدمچرا مانندهٔ دیوی دمادم
منی دورت کند از عین هستیترا اندازد اندر بت پرستی
منی دورت کند از خانهٔ دلشود اینجایگه بیگانهٔ دل
منی دورت کند از سرّ مردانازین معنی دلت آگاه گردان
منی دورت کند از سِرّ اسرارکند از ناگهانت عشق بردار
منی دورت فکند از هر دو عالمشدی دور از همه سّر دمادم
منی دورت فکند از خانهٔ انسفروماندی میان نور جان قدس
طبیعت رهزنت شد در وجودتطبیعت کی کند اینجای سودت
طبیعت میکند مر سجده اینجاکه او دیو است دائم خوار و رسوا
طبیعت رهزنست و راه گم کرداز آن آدم فتاد اینجای در درد
طبیعت نزد آدم گشت گندمکه آدم میکند اینجایگه گم
طبیعت عین شیطانست دریاباز این معنی مکن تو نیز اشتاب
طبیعت راه دارد در صفت اوزند دستان تو در معرفت او
بپرهیز از طبیعت در خدا شوز بود فعل بد اینجا جدا شو
بپرهیز از طبیعت گر تو رازیمدان اسرار من اینجا ببازی
ببازی نیست اسرار شریعتبپرهیز از پلیدیّ طبیعت
ببازی نیست اسرار خداوندکه با شیطان بگیری خویش و پیوند
تو بازی میکنی ای دوست بازیکه با اسبان تازی لاشه تازی
تو بازی دان که کار کودکانستکناری گیر کاینجا خوف جانست
ببازی نیست اسرار دو عالمکه تا بازی شماری سّر آدم
همه ذرّات در بازی فتادنداز آن در راه کلّی سر نهادند
چو ذرّه باش اینجا پای کوبانز عشق دوست خود جان تو خندان
ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیشهمان زنهار اندر گفت و در کیش
بجز جانان مجوی و هرچه دیدینداد آن کز خوشی خوش آرمیدی
چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیسرها کن مکر را اینجا به ابلیس
جهان بر نام حق اِستاد قائمنماند مکر شیطان نیز دائم
چو باشد مکر شیطان مکر اللّهنظر کن تا شوی زین راز آگاه
ز دست نفس و شیطان کن کنارهمکن در فعل او هرگز نظاره
ز آدم دم زن ای آدم بچه دمکه این دم جز تو آدم نیست آدم
ز آدم دم زنی وز دید آن دمکه بنماید ترا رخساره دم دم
دم توحید آدم جوید اینجاحکایت باز کن تا گوید اینجا
در ایندم ماندهٔ از حق توغافلنهاده نام خود اینجای عاقل
در این دم در فنا و در بقائییقین میدان که در عین لقائی
تو درعین بقائی و بهشتیچو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت
بهشتت حاصلست ای آدم جانز دوری دور مانده از تو شیطان
ندارد نزد تو ابلیس راهیگرفته در درختت او پناهی
امید بسته کآید او به جنّتبرحمت اوفتد از عین لعنت
ز عین لعنت آید تا بر توبگندم خوردن آید رهبر تو
کند تا از بهشت جاودان دورتراگرداندت در خویش مغرور
تو در جنّت حذر کن شاد بنشینز ابلیس صور آزاد بنشین
مجو هم صحبتی با او تو بشنوباین نصّ کلام حق تو بگرو
مخور گندم بدان کین سرّ تمامستمرا سرّ با خواص آمد نه عامست
خواص اینجا نماید این نمودارکسی کز عشق باشد راز دلدار