بخش ۲۶ - در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید
بده جان گر خبر داری در این توزمانی بازدان عین الیقین تو
بده جان از سر شوق و ارادتکه تا یابی عیان اندر سعادت
بده جان و ببین گم کرده را بازدرون پرده در انجام و آغاز
چو حل خواهی شدن درآب دنیاچرا باشی چنین غرقاب دنیا
چو حل خواهی شد بشتاب در خودنظر کن در شریعت نیک یا بد
چو حل خواهی شدن فانی بباشیسزد گر تخم نیکی را بپاشی
بپاش این تخم تا آنگه دهد برطلب کن سر که تا باشدت رهبر
چو دنیا میگذاری عاقبت بازطلب آید در اینجا عاقبت باز
طلب کن عاقبت در خویشتن توتو منگر در نمود جان و تن تو
ز روباه طبیعت دور شو دورنباشی غرقه ای درویش مغرور
زهی مانده چنین مغرور غافلچه خواهی کرد اینجاگاه حاصل
زهی مانده اسیر اندر تن خودندانی این بیان از نیک و از بد
تنت در چار میخ جاهلی بازدلت در عین جهل و کاهلی باز
در این محنت سرا در محنتی چونفتادی ور نخواهی رفت بیرون
ز جان دادن شود دشوار آسانوگرنه جای ترس است و هراسان
اگر با خوف اگر بی خوف باشیهمی در عاقبت حیران بباشی
همه دنیا بیک جو زر نیرزدچه یک جو بلکه نیم ارزن نیرزد
همه دنیا نیرزد قطرهٔ آباگر تو مرد راهی زود بشتاب
همه دنیانیرزد یک پشیزینظر کن زانکه اینجا بس عزیزی
همه دنیا نیرزد پیش داناکه یک برگ حقیقت پیش بینا
همه دنیا نیرزد حبهٔ خاکگذر کن زود از او ای مؤمن پاک
همه دنیا سرشت دوست با پایدر اینجا تو نظر کن جای تا جای
همه دنیا درون پر اشک و خونستوفا جستن ز اشک و خون جنونست
همه دنیا نظر کن خاک آدمکه میخفتند اندر او دمادم
همه دنیا گرفته موج خون بینولی خود را تو از موجش برون بین
همه روی زمین برگ گیاهستدرون دلها پر از دردست و آهست
همه روی زمین فرسنگ فرسنگتن سیمین و گیسوی سیه رنگ
همه کوه و بیابان گام تا گامقد چون سرو بین و چشم بادام
همه دریا ببین خون عزیزانکه اندر کانها شد لعل ریزان
دل و جان خون من چون جان گرفتستدرون جان من جانان گرفتست
ز دنیا هیچ عاقل شاد نبوددل دانا در او آزاد نبود
ز دنیا کی شود شادان دل تواز او کی برگشاید مشکل تو
ز دنیا درگذر وانگاه عقبینظر کن بر چه اینجا ز دنیا
قدم بیرون نه از چاه بلا توبگو تا چند باشی مبتلا تو
قدم بیرون نه از این چاه و رستیکه بیخود عاقبت در آب جستی
چو در جوشی بمانی همچنین توکه تا پخته شوی اندر یقین تو
درون دل کجا باشد به جز جانکه چون پخته شوی در دید جانان
درون جان و دل دلدار بنگرعجائب خویشتن بردار بنگر
درون جان و دل بنگر یقین بازچرا ماندی تو کاهل این چنین باز
ندیده خویشتن دزدیده بنگرکه بیشت بس بود برده که رهبر
جهانی خلق بودند و برفتندبدرد و غصّه زیر خاک خفتند
ز چندانی کسی آگه نگشتندکه چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودندچنان کو جمله را میداشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان کیستنه تن را آگهی از تن که آن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خودنه دیده با خبر از دیدن خود
نه آگاهی از این گشتن فلک رانه جنّ و انس و شیطان وملک را
فرو رفتند بسیاری در این کویبسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کو میرود زین راز آگاهنه آن کآمد خبردارد از این راه
چنان گم کردهاند سر رشته رازکه سر موئی نیاید هیچکس باز
بباید داشت گردن زیر فرمانکه جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیمکه با وی بگذارند بر لب از بیم
بمعنی مویها بشکافم منطریق آخر خموشی یافتم من
همه جز خامشی راهی نداریمکه یک تن زَهرهٔ آهی نداریم
چو خاموشیست بس خاموش گردیز دید یار ما مدهوش گردیم
چو چشمه تا به کی در جوش باشیمچو دریا این زمان خاموش باشیم
ز خاموشی رسی در وحدت کلّبرون آئی تو از پندار و هم ذلّ
ز خاموشی شوی مانند دریاچو چشمه میمکن چندین تو غوغا
ز خاموشی همه مردان عالمنمودندم نهان سرّ دمادم
ز خاموشی شوی واصل در اسرارببینی در میانه عین دیدار
دلا خاموش اولیتر که مستیرها کن جسم تا کی بت پرستی
بت طبع و هوا بشکن بیک دمبرون جه زین چنین گرداب معظم
تو در گرداب دنیا غرقه ماندیدریغا کشتی از اینجا نراندی
میان موج دریا چون گذشتیبرست از خوف بیشک نیز کشتی
چو کشتی آیدت اندر کنارهکنی سیر و سلوک خود نظاره
در این دریا بسی سرّ عجیبستولی نفس تو بس چیزی غریبست
همه دریا صدف دارد سراسرولیکن مختلف را نیز بنگر
در این دریا بسی کشتی براندمبآخر رخت در دریا فشاندم
در این دریا عجایب بیشمارستولیکن عین دریا بی کنارست
کنار بحر کشتی بین و ره کننهنگان طبیعت را تبه کن
کناری جوی هم در دید کشتیبرآن بنگر که آنگه چون گذشتی
چو بگذشتی از آن دریای پرخونبگویم عاقبت چون آی بیرون
تو در دریائی و افتاده بیخوددرون کشتی صورت ز هر بد
شدی فارغ که در دریا نهنگستچگویم چون بجای هوش منگست
شدی فارغ تو ای ملّاح رهبرکجائی کشتی از دریا به در بر
در این دریا که پر از موج خونستدل دانا از این دریا برونست
دل دانا در این دریا نماندچو عاقل عین ناپروا نماند
دل دانا نداند راز تحقیقمگر وقتی که یابد دُرّ توفیق
چو زین دریا بیابد سرّ اسرارنماید سرّ حق با ذرّه اظهار
در این دریای پر درّ الهیاسیرانند از مه تا بماهی
در این دریا یکی جوهر پدید استکه سرّ آن ز نادان ناپدید است
در این دریا که من دیدم حقیقتفرو شوید همه عین طبیعت
در این دریا کز او عالم گرفتستهمه موجش دمادم در گرفتست
در این دریا مرا شد آرزوئیکه در قعرش زنم من های و هوئی
در این کشتی صورت ماندهام منبسی در بحر کشتی راندهام من
در این دریا که خورشیدست قطرهشکر بگذارد اینجا نافه طرّه
در این دریا که بگرفتست این موجکجا این دُرّ ببینی تو در این اوج
اگر میدانی اینجا آشنائیبکن از بهر خود اینجا شنائی
بیاب این درّ معنی در عیانتصدف کن در درون خود نهانت
صدف بشکن جواهر را برون آرنمای آنگاه و خود را بی جنون آر
تو در بحر فنائی جوهری جویکه جوهر کس کجا دیدست در جوی
تو در بحر فنائی چون شوی کلز الاّ اللّه در الّا شوی کل
تو در بحری ولی گشتی در این موجگهی اندر هبوط و گاه در اوج
تو در حیرت فروماندی بگردابکه افتی ناگهان اینجای غرقاب
چو آب از سر گذشت و غرقه گردیکجا اینجایگه مرد نبردی
در این دریا شناها بی شمارستچرا کین دید دریا بی کنارست
در این دریا اسیرانند بیخویشهمه اینجا فقیرانند بیخویش
درون بحر در جوشست چون دیگدرونش خردهٔ سنگ است و هم ریگ
درون بحر پردُرّست و گوهرولی میبایدش اینجای رهبر
اگر کشتی خرابی آورد زودبگو تاکت وطن اینجا کجا بود
در این بحر عمیق افتادهٔ توسراندر سوی چین بنهادهٔ تو
همی پرسم که بی خود غرقه گردیاز این دریا نشاید شد به مردی
چو تسلیم آئی و بردی طمع توز جمله گردی اینجا مستمع تو
بود کاینجا خلاصت باز بینیکه این دم مانده بی عین الیقینی
بسا کِشتی که موجش در ربود استتو گوئی هرگز آن کشتی نبود است
بسا کِشتی که راندند و برفتندره چین و ختا در بر گرفتند
بسا کِشتی که پر سیم و زر آمداز آنها یک سفینه بر درآمد
بسا کِشتی که در این بحر اسرارشده غرقه یکی نامد پدیدار
بسا کشتی که در دریا فتاداستاز آنجا تختهٔ عمر اوفتاداست