بخش ۱۶ - درامامت امیرالمؤمنین و امام المتقین علی(ع)کرّم اللّه وجهه فرماید
امام است او یقین بعد محمد(ص)بیاب این راز و بیشک شو مؤیّد
امام است او یقین در هر دو عالمکز او پیداست اسرار دمادم
امام است او و بیشک او امام استکه او را جبرئیل از جان غلام است
امام است او حقیقت مؤمنان رابرد فردا ابر سوی جنان را
امام است و حقیقت حوض کوثربدست اوست میدار این تو باور
امام است او ز قول مصطفی دینبدان تا باشدت پاک و یقین دین
امام است وز بعد مصطفی اواگر این میندانی نیست نیکو
امام است او زاحمد بازدان توز عین دید حیدر راز دان تو
امام است او و من دانم امامشکه بشنیدم ز جان و دل پیامش
امام است و اگر این مینبینیکجا در دین من صاحب یقینی
امام است او و در عین حقیقتسپرده راه کلّ را در طریقت
عیان حق حقیقت مرتضایستکه در دیدارنفس مصطفایست
عیان سرّ حقیقت اوست در جاناز او دیدم تمامت راز پنهان
امامم حیدر است و پیشوایمدرون جان و دل او رهنمایم
امامم حیدر است وعین تحقیقبجان هم دوست دارم دید صدیق
امامم حیدر است و واصلم کردز دید دید خود هم حاصلم کرد
امامم حیدر است و جان ازویمدرون دل نموده گفتگویم
علی دیدست بیشک وصل جانانمرا بنمود بیشک سر سُبحان
علی دیدست بیشک قل هواللّهنبودستم بجان و دل سوی اللّه
علی درجان عطّارست رهبرکه او بر شهر علم آمد یقین در
در علمم گشود و شهردیدمحقیقت لطف او بی قهر دیدم
در علمم گشود از عین جانانوز او پیدا شدم اسرار پنهان
مرا بنمود اندر حق یقین رابدیدم اوّلین و آخرین را
مرا بنمود اسرار الهیرسیدم ازگدائی من بشاهی
مرا بنمود در خود حق شناسیبدان این راز را علم قیاسی
مرا بنمود وصل و اصل دیدمز اصل او حقیقت وصل دیدم
مرا بنمود وصل و واصلم کردعیانِ علم کلّی حاصلم کرد
مرا بنمود اینجا ذات یزداننمودم بیشکی در دار برهان
بهر نوعی که میگویم یکی استمرا دیدار حیدر بیشکی هست
مرا دیدار حیدر بس ز عالمکه بنماید مرا سّر دمادم
مرا دیدار حیدر بس ز دنیاکه دارم از محمد(ص) جمله عقبی
از ایشان هر دو بس باشد مرا حقکه ایشانند دید دوست الحق
تو ای عطار از ایشان سخن گویکه بردستی ز میدان سخن گوی
تو ای عطّار سرّ زیشان ندیدیابا ایشان تو در گفت و شنیدی
که با ایشان بود در پردهٔ رازببیند عاقبت انجام و آغاز
تو هم انجام و هم آغاز دیدیحقیقت نزد ایشان در رسیدی
از ایشان برگشاد این در بیک باراز آنی گوهر افشان تو در اسرار
گهرها می فشانی تو بعالمچو تو نامد دگر در دور آدم
تو صافی دل شدی اندر قناعتهمیشه راز دانی در سعادت
قناعت کردی و ایشان بدیدیتو سالک بودی و جانان بدیدی
ز معنی رو نمودی راز ایشانحقیقت باز دیدی جان و جانان
توئی واصل در این دور زمانهتو خواهی بود در خود جاودانه
توئی واصل ز عهد ذات قربترسیدی از نمود اندر ولایت
توئی واصل میان اهل تمکینکه داری مهر کل بگذشته از کین
توئی واصل که جز جانان نبینینه همچون دیگران ضایع نشینی
توئی واصل درون چرخ گردانز دید جُمله مردان رخ مگردان
توئی واصل بتوفیق الهیکه یکسانت سپیدی در سیاهی
توئی واصل که دیدی جمله یکسانز یکی میکنی پیوسته برهان
تو برهانی و گفتارت یقین استکه جان و دل ترا خود پیش بین است
ز برهان حقیقی راز گفتیهمه با اهل عرفان باز گفتی
ز برهان حقیقی اهل عرفانحقیقت می طلب دارند برهان
تو برهان داری از عین سوی اللّهنمیبینی تو غیری جز هواللّه
تو برهان داری اندر عین توحیدنمیگنجد سخن اینجا به تقلید
تو برهان داری و تقلید مشنواز این پس جز که بر توحید مگرو
ره توحید بی نام ونشانستکه بیشک اندر او عین العیانست
ره توحید جز مالک نداندکه تقلیدی در او حیران بماند
ره توحید اگرچه بیشمارستولی توحید صرفت پایدارست
ره توحید ذرّات دوعالمهمه کردند در اقسام آدم
ره توحید از او اینجا پدید استاگرچه جز یکی واصل ندیداست
عیان تو نباشد در یکی همنمود قل هواللّه بیشکی هم
یکی ره بود چندین اندر این راهکجا غافل از او گردید آگاه
کسی آگاه این معنی درآیدکه از جان دوستدار حیدر آید
ره توحید حیدر دید و بسپردبزرگانند پیش ذات او خُرد
ره توحید حیدر کل بدیدستاگر دیدی تو هم زان دید دیدست
تو در توحید او آگاه او شوز بهر دید اوآنجا نکو شد
تو در توحید ای مؤمن بیائیز صورت گرچه تو اهل فنائی
فنا باشد بقا گر بازدانیکجا اندر فنا توراز دانی
تو در راه فنا دیدار یکتاکه تو اندر فنائی نیز پیدا
فنا بودی از اوّل در فنا توبدیدی عاقبت عین لقا تو
فنا خواهی شدن هم سوی آخرکه اینجا درنگنجد موی آخر
فنا خواهی شدن تا بازدانیکه جز عین لقا را حق نخوانی
فنا خواهی شدن زین عین صورتبقا جوی اندر این عین کدورت
فناخواهی شدن اینجا تو در یارسر موئی نگنجد هیچ در کار
فنا خواهی شدن و اندر فنائیفنا را جو که در عین بقائی
فنا جُستند مردان زین نموداراز آن دیدند بیشک دیدن یار
فنا بودست اینجا در وجودتفنا بنگر حقیقت بود بودت
فنا برگویم اینجا آشکارهاگر بیشک کنندم پاره پاره
فنا جویم من و گردم فنا زودکه من در این فنا خواهم لقا زود
فنا جویم در این تحقیق مردانچو دیدم در جهان توفیق ایشان
فنا باشد جدایی تن زنم مندر این مر نفس دون گردن زنم من
فنا باشد عیان دید حقیقتنیابی این به جز راه شریعت
فنا در شرع عین مرگ آمدکه آن در عاقبت کل ترک آمد
فنا شو تا لقای دوست یابیحقیقت مغز جان بی پوست یابی
فنا در شرع باشد آن جهانیترا میگویم این سرّ گر بدانی
فنا شو چون همه مردان فنایندکه در عین فنا عین بقایند
فنا شو چون نخواهی شد تو از خویشحجاب صورتی بردار از پیش
نه صورت در فنا آمد پدیدارفنا خواهی شدن در آخر کار
چو گردی ناگهان روزی فنا توکه باشد ابتدا این رهنما تو
فنا عین حقیقت دان سراسربقای خود از او بین زین تو بگذر
بدو بشناس او را و فنا شوکه باشد ابتدا این رهنما تو
بدو بشناس او را در فنا بازکز او یابی لقا و هم بقا باز
بدو بشناس او را راهت اینستطریق جان معنی خواهت این است
بدو بشناس او را تا توانیکه چون فانی شوی حق را بدانی
بدو بشناس اورا بی صور توکه او را ماندهٔ در رهگذر تو
بدو بشناس عین آن فنا کلکه در عین فنا باشد لقا کل
فنا بد راز در انجام و آغازکسی اینجا نداند آن فنا باز
که بیند مر فنا اینجا چه گوئیکه چرخ اندر فنا مانند گوئی
همی گردد زعشق آن فنا اوکه دیدست از فنا عین لقا او