بخش ۶۸ - حکایت منصور و ختم کتاب
ترا گفت آنگهی سلطان معنیحقیقت نکته در برهان معنی
که میگویم خدایم درجهان بینتو امروزم یقین گنج نهان بین
طلسمت بشکن آنگه گنج بردارترا میگویم از هستی خبردار
نمانده هیچ گنجت آشکار استترا منصور جان دیدار یار است
ترا منصور گنج است از حقیقتمراورابین که هست امروز دیدت
قصاص شرع چون میرانی ای گنجشود کل آشکارا بیغم و رنج
بساگفتیم اینجا شیخ از دیدبسی خواهیم گفتن هم زتوحید
تو فتوی ده ز گفتار من اینجاکه تا میبشنوی یار من اینجا
ز گفتار من اینجا ده تو فتویمکن سستی درین سر کان تقوا
که سر منصور را یابد در اینجابکشتن تا چه بنماید در اینجا
ز قول من بگو این کشتنی استمیان خاک و خون آغشتنی است
بباید کشت مر منصور رازاربباید سوخت او را بر سردار
بباید کشتن او اینجا بزاریبباید کردنش هر لحظه خواری
که سرّ کل بگفت اینجا حقیقتنهانی کرد سر پیدا حقیقت
کجا دلدار کرد اینجایگه فاشبباید کشتنش در نزد اوباش
حذر گیرند مردم زین حکایتکه جانان کرد از این کس شکایت
نباید گفت این کس گفت زنهاروگرنه ما کشیمش اندرین دار
چنان کو گفت دیگر مینداندوگرنه او روان را برفشاند
بترسان خلق را زین گفت شیخاکه جان تو چنین در سفت شیخا
شریعت گفتم این یک نکته خوبکه تا طالب پدید آید ز مطلوب
ترا اسرار با جانست امروزنه با صورت پرستانست امروز
سخن از شرع میگویم کنون بازحقیقت گویدت اینجای چون باز
بگو اکنون و فتوی ده حقیقتکه بس کس کشتنی آمد حقیقت