گنج

بخش ۶۴ - پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۳ بیت
باو گفتم که او این دم کجایستتو میدانی که این دم در چه جایست
اگر دانی بگویم تا بدانمکه بهر چیست این راز نهانم
ز پیغمبر یقین بهتر نباشدچو او اینجایگه رهبر نباشد
تو دید انبیا و پیشوائیحقیقت این زمان عین خدائی
بگو اسرار او تا من بدانمدر این سر نهان روشن بدانم
مرا گفتاندانی باش خاموشسخن میران تو ازعقل وهم از هوش
کجا بینی وگربینی ندانیچو بینی قول من بیشک بدانی
تو او را دید خواهی جاودانهازو بنگر رموزش در میانه
تو او را بینی اندر شهر بغدادکه خواهد داد من عشاق را داد
تو او را چون ببینی یارگردیازین مستی بکل هشیار گردی
بدان اورا چه میگوید اناالحقکه او دارد حقیقت سر مطلق
نمودی باز بین ازواصل راهکه او دیده است بیشک در مکان شاه
همه عشاق عالم شاهشان اوحقیقت سالکان آگاهشان او
اگر آگاه راهی از زمان تویقین منصور میبین جان جان تو
چه منصور است جان جان و رابینحقیقت این زمان دید خدابین
خدا منصور را داده است مستیکه همچون دیگران نی بت پرستی
نیامد تا حقیقت یار شد اوز دید عشق برخوردار شد او
چو سر عشق درمنصور آمداز آن در آخر اومشهور آمد
چنان این دم دمی دارد در آفاقکه جز او نیست اندر جزو و کل طاق
چنانش وصل آنجادست دادستکه هم بادانش و با دین و داد است
همه علمی بر او راهست اعیاننمیبیند حقیقت جز که جانان
همه جانان همی بیند جهان اوهمه بادست و او اندر میان او
همه با دست اینجا در حقیقتسپرده او یقین راه شریعت
همه یار است ره بسپرده اینجانه همچون دیگران در پرده اینجا
همه یار است و کل دلدار داردز وصل حق دل هشیار دارد
چنان در سرّ قربت کامرانستکه اینجاگه بکلی جان جانست
چنان در سرّ قربت پایدار استکه گوئی دایماً برروی داراست
حقیقت ذات حق در اوست موجودمیان عاشقان کل اوست موجود
یقین منصور حق درکاینات اوستنمود واصلان و سرّ ذات اوست
همه ذاتست اندر آفرینشبدو روشن تمامت چشم بینش
تمامت سالکان را پیشوایستهمه ذرات عالم رهنمایست
که باشد همچو او دیگر نباشدجز او همراز و هم رهبر نباشد
سوی منزل رسیده یار دیدهحقیقت قصهٔ بسیار دیده
ریاضت میکشد هر دم بدم اوطلب کل میکند عین عدم او
ازل را با ابد کردست پیونددر آنجاگه گشاده بند از بند
همه بندش بصورت بازگشتهمیان عارفان شهباز گشته
شد کونین عام مصطفایستکه بر کل امم او پیشوایست
هر آن قدری که آنجا یافت احمدکه بُد در عشق محمود و مؤید
از آن منصور احمد بود در رازکه اسرار یقینم گفته سرباز
نگفت او سر ما کس داشت پنهانکه بد بیشک حقیقت جان جانان
چو جانان بود امر کل عشاقنگفت و شد درون جزو و کل طاق
از آن طاق دو ابرویش دو تابودکه اندر من رآنی کل خدا بود
خدا بود و بگفت از عزت یاراز آن کل گشت اندر قربت یار
خدا بود و نگفت اینجا اناالحقاز آن شد رهبر ذرات مطلق
خدا بود و خدا آن سرور دیناز آن آمد حقیقت رهبر دین
از آن اورا حقیقت کل معانیکه زد دم در یقین از من رآنی
حقیقت خضرش اینجا چاکر آمدکه او بر کل عالم سرور آمد
حیات جاودان بخشید او رامرا ز آب حیات آن شاه بینا
حیات جاودان زو یافتستماز آن در قرب اوبشتافتستم
چودیدم اوست بیشک شاه عالمهمودانم یقین آگاه عالم
چوآگاهی ازو دارد دل و جانشدم بر درگه او همچو دربان
یقین منصور از وی گشت حاصلمراوراجان جان در عشق واصل
ازو منصور راز خود بگویددوای عاشقان اینجا بجوید
ازو منصور گوید سر اسرارنماید اندرو دیدار دلدار
ازو منصور اینجا در یقین استخداگشته بکلی پیش بین است
ازو منصور دم زد آخر کارکنون خواهد شدن در آخر کار
کنون منصور دریای یقین استنمودم جملگی عین یقین است
در آن دریا من اورادوش دیدمز عشق او را به کل بیهوش دیدم
چنان بیهوش گشت ومست جانانحقیقت بود و نیست و هست جانان
چنان مستغرق دریای لا بودکه گوئی در جهان عین فنا بود
عیانش منکشف دلدار گشتهولیکن خویشتن بیزار گشته
چو او رادیدم اینجا ساکن یارحقیقت بوده اینجا ساکن یار
دمی در بود او کردم قراریباستادم در اینجا برکناری
چودیدم شاه دیدم بر رخ خاکدمادم گفت از جان پاسخ پاک
نه چندان گفت آن شب سر توحیدکه اعیان بودش آنجا گه بتقلید
همه توحید بیچون گفت اینجابسی درهای معنی سفت اینجا
به آخر تهنیت بسیار کرد اوچرا کاندر جهان بُد نیک فرد او
بسی بگریست دمدم شاه عشاقصدازد آنگهی در کل آفاق
میان بحر آوازی برآوردز هر جانب صد آغازی برآورد
اناالحق میزد اندر روی دریاتمامت ماهیان از سرّ دریا
اناالحق نیز ما با او هم بگفتندصدفها درّ معنی هم بسفتند
دمی خوش من که خضرم اندراینجااز آن بگشاد کل بر من در اینجا
درم بگشاد آن دم در نمودارز هر سو باز دیدم من رخ یار
مرا علم لدنّی بود اولبر اسرار اوآمد معطل
معطل شد همه علم یقین بازمرا بنمود اینجا ای سرافراز
زناگه روی در سوی من آوردکه ای خضر از چه هستی صاحب درد
بسی گشتی تو اندر گرد آفاقبسی دیدی عجایبها توای طاق
یکی میجوی از ارزندهٔ توحیاتی یافتی و زندهٔ تو
بآبی گشتهٔ قانع در اینجاکجا آخر توانی خورد دریا
اگردریا فرو نوشی تمامیدگر کی پخته گردی و تو خامی
تو اینجا گه حیات خویش هستیحیات جاودان مسکین نجستی
حیات جاودان اینجا طلب کنحقیقت جان جان اینجا طلب کن
در این ظلمات اینجاگه خوش آمدمقامت عین آب و آتش آمد
در این آتشکده مغرور گشتینخورده آبی از وی دورگشتی
از آن دوری که اندر نزد عشاققبولی کردهٔ خود را بآفاق
نظر کن تا ترا بخشم حقیقتاگر بسپردهٔ راه طریقت
اگر ره کردهٔ در سوی منزلرسیدستی بگو اینجا تو از دل
اگر آری خبر از جان جاناننظر کن بحر کل در عشق عیان
تو خضراکنون بدان اسرار منصورکه هستی بر یقین دردار منصور
ترا کار است دایم در سر بحرکجا دانی شدن تو اندرین قصر
اگر ره بردهٔ اندر سر آبدرون رو در میان بحر غرقاب
اگر فردا شبت باشد کناریسوی بغداد ما را هست یاری
در آن خلوت چو بینی روی او بازسلام ما رسان او را سرافراز
بگو اینک رسیدم هست نزدیککه تا روشن کنم این راه تاریک
بگو اسرار او با ما در اینجاکه ترا میگوید منصور دانا
درین اسرار ار اگر باشی خبردارز تو هستیم میدان پیر هشیار
در این سر فنا بنگر بقایممگردان صورت اینجا جابجایم
چنان باش اندر اینجا لابالّاکه باشد در یکی عین تولا
خابین باش نه خودبین مطلقاگر از کل زنی دم از اناالحق
خدابین باش طاعت دمبدم کنوجود بود خود کلی عدم کن
عدم کن بود خود تا باز بینیدر اینجا بود آندل بازبینی
بیکباره یکی شودر حقیقتوصال یار میبین در طریقت
چنان خود بازکن کاینجا مراتوهمی گویم چو هستی پیشوا تو
بجز حق را مبین و حق شو آنگهحقیقت ذرهٔ مطلق شو آنگه
وصال یار میخواهی چو ما باشبکل یکبارگی عین لقا باش
چو نتوانی بذات او رسیدنترا بایدجمال ما بدیدن
کنون خواهیم آمد سوی بغدادکه خواهیم از عیان ما دادخودداد
یکی دیدیم خواهیم آمدن بازکه بنمائیم اینجا عز و اعزاز
تو فتوی ده چو بینی یار مطلقکه تا ازجان زنیم اینجا اناالحق
همه خصمان ما خوشنود گردانوجود ما بکلی بود گردان
بده فتوی عوام الناس ای یارکه باید کرد مرمنصور بردار
مرا بردار کن تا سر نمایمترا اسرار کل ظاهر نمایم
مرا بردار کن کز پیش گفتمترا این درّ معنی کل بسفتم
کنون ای خضر ما را بازبین توز باغ عشق برخوردار بین تو
چنان گردد و یکی در دهر فانیکه باشد باز در عین عیانی
منم امروز کل دلدارگشتهبخاک و خون بزیر دار گشته
نداند قصّهٔ من جز خداوندکه اودارد ابا او خویش و پیوند
مرا پیوند اکنون کردگاراستمرا با عشق او بسیارکار است
همی گویم اناالحق در جهان مندمی گویم اناالحق راز جان من
دم خود را حقیقت یار بینمدم من لیس فی الدیار بینم
شب وصل است امشب خضر دیگردر امشب از عیان ما تو برخور
شب وصلست و روز وصل دیگرحقیقت روز وصلم میشود سر
شب وصل است و روز اصل بینیتو در بغداد ما را وصل بینی
شب وصلست و جانانست پیدامرا خورشید تابانست پیدا
شب وصلست و ما را روز آمددر اینجا یار جان افروز آمد
شب وصل است خضرا راه کن تومر آن دلدار آگاه کن تو
همی گوئیم بالجمله خدائیمنه چون سالوسیان بیوفائیم
خدا با ماست و با تو گفت اسراربه بینی بعد از آتش برسر دار
تو بردارش شناساگرد آخرچو اسرارش شود در عشق ظاهر
که دارد در عیان صاحبقرانیتو بردارش نظر کن تا بدانی
ز دید احمد مختار داردسراپایش حقیقت یاردارد
کنون خضر از محمد گشت واصلکزو مقصود کل بینی تو حاصل
ز احمد بردار از من عیان شوز احمد راز دان و در نهان شو
چو من از سرّ او گشتم فنا کلحقیقت گشتهام عین لقا کل
سراپایم محمد شد حقیقتچو بسپردم ورا راه شریعت
حقیقت مصطفی عین خدا بوداز آن منصور شد در عشق معبود
بگفت این و بشد در قعر دریافتاد اندر میان بحر غوغا
دمادم موج میزد بحر الحقدر اینجا شورش او بود الحق
اناالحق در درون بحر دیدمنظر کردم ورا در قعر دیدم
درون بحردیدم دید منصورمرا ازگفتن این دار معذور
بجز جانان نخواهد بود اینجاکه او خواهد بُدن معبود اینجا
همیشه بود و باشد جاودانهنماید سرها اندر زمانه
همه اسرار او پنهان نباشدسخن با عاشقان درجان نباشد
اگر جزوی تو میبینی در اینجاکجا بگشایدت کلی در اینجا
اگر اینجا گشاید در بتحقیقبود بیشک بنزد عشق توفیق
ترا توفیق اینجا بایدت یافتدراینجاراز یکتا بایدت یافت
کنون ای شیخ اینجا گه سخن دانکه منصور است دایم بود جانان
چو از عبدالسلام اسرار دیدمکنون منصوررا بر دار دیدم
همه اسرار دان لامکانستکه امروز اندرین روی جهانست
نداند جز من او را شیخ دریابهمی منصور بحرتست دریاب
خدا با اوست دید یار دارددر اینجا بیشکی دیدار دارد
تو باقی حاکمی ای شیخ اعظمچه فرمائی جنیدت را درین دم
هر آن چیزی که فرمائی در اینجاحقیقت آن کنیم ای پیردانا