گنج

بخش ۶۱ - اسرار گفتن عبدالسلام با شیخ جنید از حقیقت منصور

ورا عبدالسلام آنگه چنین گفتکه این مرد این همه عین الیقین گفت
که چشم من در این اسرار افتادشدم من از وجود خویش آزاد
چو دیدم روی اودیدم حقیقتنمود سرّ بیچون در شریعت
سراپایش نظر کردم خدایستابا ذات حقیقت آشنایست
جلال اندر جمالش هست پیدادر اینجا کرد رازم آشکارا
سخن کاینمرد میگوید همان استکه این بیچاره اندر جان عیانست
سخن کاین مرد گفت اینجا یقین بازمیان عاشقان آمد سرافراز
سخن کاین مرد گفت از بود بود استکه ذات جسم و جان در کل نموداست
سخن کاین مرد میگوید خدایستهمه ذرات اینجا رهنمایست
هر آنکو ره برد او را بداندچو داند اندر و حیران بماند
من این دلدار میدانم که چونستکه از عقل خلایق آن برونست
تو اکنون ای جنید ار بازدانیسزد کز پیر خود این راز دانی
سخن از عقل میگوئی دگر بازکجا عقل این تواند گفت سرباز
سخن از عشق میگوید عیانیبر هر کس یقین راز نهانی
سخن از عشق میگوید در اینجاتو میدانی چه میجوید در اینجا
فراقی در وصال بازدیده استوصال آنگاه کلّی باز دیده است
وصالش در فراق آمد پدیدارنمیبینی همی جز دید دلدار
مرا بود این زمان این یار رهبرتو نیز ار گفت او درعشق ره بر
حقیقت این زمانش گر بزنداندل او را در اینجاگه بسوزان
مرنجان خویشتن گر بود اوئیکه با او این زمان در گفت و گوئی
تو اوئی او ترا و می ندانیکه من با او عیانم در نمانی
منم با او و او با من حقیقتنمودش یافتم اندر شریعت
منم او را و او با من یقینستکه اودر من حقیقت رازبین است
ز بهر من در این بغداد آمدکه کل از جسم و جان آزاد آمد
ز جسم وجان طمع بریده است اوکه صاحب درد و صاحب دیده است او
چو باشد آفتاب اندر درونشهمان خورشید اندر رهنمودنش
کسی دارد مثال آفتاب اواز آن اینجاست اندر تک و تاب او
از آن خورشید رهبر بود بر ذاتنهاده روی سوی جمله ذرات
همه ذرات گرد اوست اینجاکه میبینند با او دوست اینجا
حقیقت دوست با اودر میانستاناالحق گوی با وی در بیانست
چو حق او راست پس مطلق چه گویدبجز حق در درون او که گوید
خدا با اوست اینجا راز گفتهابا ما و تو اینجا بازگفته
خدا با اوست میگوید که مائیماناالحق تا سراسر مینمائیم
خدا با اوست از بهر نموداربخواهد کردنش اینجای بردار
بخواهد سوختن در آخر کارشود در آخر کار او خبردار
اگرچه هر خبر دارد بظاهرخبر کل باز یابد او در آخر
بآخر هم بسوزانید او راچنان باشد مر اورا گفتگو را
ولیکن چون کنند اینجای بردارحقیقت گوید این سر صاحب اسرار
که من هستم خدا بیشک بدانیدحقیقت حق منم یک یک بدانید
از اول اندر اینجا گه زبانشبرون آرند اینجا از دهانش
ببرندش دگر دست و دگر پایاناالحق چون بگوید جای بر جای
به آخر دست او بالا پذیردنمودش جمله اینجادست گیرد
بسوزانند آخر ظاهر یارشود در آتش آنگه ناپدیدار
بگوئید آن زمان خاکستر اواناالحق همچنان در گفت و درگو
بسی راز است او رااندر اینجابهل تا زود بگشاید در اینجا
جنید او را تو اکنون دان ز مندوستحقیقت حق نگر او را که حق اوست
درون او نظر کن راز مطلقحق است اینجا و میگوید اناالحق
اناالحق میزند در دید یار استمر اورا ذات جانان آشکار است
جنیدا این نگهدار و نگو رازتو این اسرار جز با صاحب راز
چو این مرد است از مردان دیندارمیان عاشقان صاحب اسرار
بخواهد یافتن او سرفرازیحقیقت دان تو او را بینیازی
بپرسیدم دگر از پیر خود منترا این سر کرا کردست روشن
بگو تا من چو تو این راز دانندحقیقت سرّ کلی بازدانند
تو این از خویش میگوئی مرا رازو یا از دیگری بشنیدهٔ باز
بگو این مرد را تا من بدانمکه من بر تو حقیقت مهربانم
جوابم داد کای شیخ سرافرازمرا مر خضر گفته‌ست این سخن باز
شبی در خلوت اسرار بودمدمی دم دیدهٔ دیدار بودم
چنانم وجد بُد یا حضرت ذاتکه گوئی جان شدم مر جمله ذرات
دل وجانم چنان درآشنائیدل آن شب یافت اسرار خدائی
فرو رفتم درون خود حقیقتبرستم من ز نیک و بد حقیقت
حقیقت وقت من خوش بد در آن دمنمودم راز جانان من چودیدم
دمادم رخ نمودم سر اسرارشدم ازدیدن دم ناپدیدار
چو درعین عیان من راز دیدموصال یار آن شب باز دیدم
عیانم منکشف شد اندر اینجاخدا را یافتم من در همه جا
درونم با برون حق یافتم منحقیقت سرّ مطلق یافتم من
نبودم من همه کلی خدا بودکه ما را اندر آن دیدار بنمود
دمی خوش خوش درآن حالت فتادمزمانی بر زمین من رخ نهادم
چو با خویش آمدم اینجا یقین منبدیدم در زمان خورشید روشن
یکی پیری بدیدم ماه رفتارکه شد در خلوت من او پدیدار
چنان پیری که نورش بود در رویابا من بود اینجا روی در روی
چو آن حالت بدیدم من در آن شبکه پیری آنچنان آمد در آن شب
چو با خویش آمدم کردم سلامیبر من کرد پیر دین قوامی
دمی خاموش بودم بعد از آن پیرمرا گفتا درین حالت چه تدبیر
دمی خوش دست دادت در زمانهطلب کردی وصال جاودانه
طلب کردی ندانندت یقین دوستکجایابی ازین عین الیقین دوست
ترا آن دم دل و جان محو باشدکه مکرت را بآخر صحو باشد
اگر ازجان درین ره بگذری توجمال یار اینجا بنگری تو
جمال یار میجوئی و با تستکجا یابی چنین کاری چنین سست
زمانی با وصال او نبودتخیالی ازوصال اینجا نمودت
خیالی دیدی و حیران شدی توچنین در عشق سرگردان شوی تو
وصال یار را تابی نداریکه اینجا این توانی پای داری
نمودت همچو منصور حقیقیکه یارد کرد با او هم رفیقی
تو این دم حالتی خوش دست دادتولی کلی ندیدی نور ذاتت
دل از جان دور کن تا یار یابیدرون جان به کل دلدار یابی