گنج

بخش ۵۷ - در سر صفات بعیان عین الیقین فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۹ بیت
لقای خالق الخلق قدیممکه بسم الله الرحمن الرحیمم
مرا اینجا نباید خویش و پیوندحقیقت نه زن و نی یار و فرزند
نمانم هیچکس را من به تحقیقدهم هر کس که خواهم عین توفیق
صفاتم بین منزه از همه کسمرا بنگر تو هم از پیش و از پس
نداند وصف من کردن به جز منز اسرارم حقیقت هست روشن
منم منصور شاه آفرینشحققت عذر خواه آفرینش
بیان میگویم این اسرار سربازکه خواهم باخت اینجا نیک و بد باز
وصالم آفرینش پایدار استدلم با جان در اینجا بردبار است
سزای خود دهم اینجای با خودبرم یکسانست اینجا نیک یابد
کنون شیخا منم سلطان عالمیقین هم جان و هم جانان عالم
منم جان در تن هر کس حقیقتکه باشدجز من اینجاگه حقیقت؟
منم جان در تن این جمله اینجاهمه نادان ومن درخویش دانا
منم جان در تن ونور دودیدهکسی وصلم در اینجا کل ندیده
که یابد وصل من گر جان شود بازحقیقت بود ما باشد یقین باز
تو شیخا این چنین دان سرّ توحیدکه در توحید موجود است تقلید
شنیدستی قیامت را که گویندقیامت روز امروز است جویند
قیامت روز امروز است اینجااز آنم بخت پیروز است اینجا
قیامت روز امروز است بنگرهمه ذرات من نزدیک آور
قیامت خویشتن داده است کل بازاگرچه مانده اندر عین ذل باز
قیامت دیدهٔ امروز او بینز من بشنو حقیقت صاحب دین
مبین منصور جز دیدار بیچونکه بنموده است دانا بیچه وچون
ابی مثلست در آفاق میدانفتاده اندرین سر طاق میدان
ندارد مثل در آفاق منصورکه بیشک اوفتاده طاق منصور
درین نه طاق روی او پدید استابا تو این زمان گفت و شنید است
مرا ای شیخ دین دیندار اینجاکه میگویم ترا در دار اینجا
جهان میبین تو شادان از رخ منحقیقت گوش کن این پاسخ من
بود منصور ذات لایزالیدرین منزل تجلی جلالی
مرا زیبد که اینجا مینمایددر وصلت اینجا میگشاید
در وصلت گشادم می نه بینیترا منداد دادم می نه بینی
هنوز اندر کمال شیخ اینجانمیدانی یقین گفتار ما را
کمان بگذار و بنگر دید دیدمکه گویم درحقیقت ناپدیدم
کمان بردار و ما را پیشوا بینچو منصور اندر اینجا گه خدابین
منم الله جز من نیست ای خلقوجودذات من یکیست ای خلق
خلایق این زمان ما را پرستنددر اینجاهرکه استاداست هستند
خدای خویشتن منصور باشددرونش بین همه پرنور باشد
خدای جمله منصور است حلاجنهاده برسر شیخ جهان تاج
خدای جملگی منصور شیخ استولکین در میان منصور شیخ است
کجادانند این سرّ می ندانندهمه منصور را بینند وخوانند
همه منصور دانند از حقیقتپرستندش همه اندر شریعت
بجز منصور اینجا نیست اللهکه از اسرار رحمن است آگاه
خبر تا میدهد ز اسرار اینجانمودار است او بردار اینجا
نمودار است رویش باز بیندپرستیدن اگر صاحب یقیناند
خدا منصور و منصوراست خالقوصال اینست اینجا ای خلایق
خلایق جمله درگفتار ماندندهمه در پردهٔ پندار ماندند
همه در پردهاند و مانده کل بازدر اینجا گاه اندر عین ذل باز
منم در پردهٔ جانها حقیقتپدیدارند جانهای حقیقت
تعالی این چه شور است و چه افغانکه تا افکندهام اندر دل و جان
خلایق من خدایم تا به بینندنمودم مینمایم تا به بینند
خلایق من خدایم در نمودارز عشق خویش امروزم بر این دار
خلایق من خدایم چند گویمهمه خواهند تا پیوند جویم
منم پیوندتان اکنون خلایقمنم جان می ندانند این خلایق
صفات ذات من در جمله پیداستدرون جملگی دیدم هویداست
دگر با شیخ گفت ای پیر رهبرزمانی باش و ما را باش غمخور
زمانی شیخ ما را بیوفا باشتو بر ما این زمان تو پیشوا باش
بفرما این زمان کاینجا جُنید استکه سیمرغست اندر خویش صید است
بسی گفتم نخواهد بُرد فرمانمرا امروز ای شیخ جهان بان
ز هر گونه ورا میگویمش بازهمی سوزد دلش بر من سرافراز
نمیدانم ورا معذور دارمنمیخواهم که وی را دور دارم
اگر او عاشق کل پاکباز استحقیقت بیشکی در پایدار است
بفرماید مرا اینجا قصاص اوکه عام الناس را باشد مناص او
فتادستند و نادانان راهندچوامروزی که در دیدار شاهند
نمیدانند شاه خود یقین بازبماندستم درون جان و تن باز
مرا دانندصورت راز داندازین فکرت از ایشان باز ماند
چنان در فکر ماندستند اینجافتاده از خروش بانگ وغوغا
بخواهم کرد اکنون یادگارمبرای شیخ هان برروی دارم
خلایق را بپرس و عالمان بازیقین از ما گمان از جاهلان باز
که منصور است اکنون راز گفتهحقیقت سر جانان بازگفته
چنان بنموده است امروز او بازکه خواهد گشت اندر عشق جانباز
نخواهد باخت جانان روی جانانفکنده دمدمه درکوی جانان
بخواهد باخت جان و سرحقیقتندارد هیچ او سر بر حقیقت
چنین میگوید اینجا پیر حلاجکه امروزم کنید از عشق آماج
چو آیم این زمان اندر دل و جانحقیقت میزنم من دم ز جانان
اگر از عاشقان راه مائیدهمی امروز کل آگاه مائید
نخواهم جان و تن نی عز و نی ذلبخواهم این زمان انداختن کل
دل وجان چون حجاب راه ما بودکنون هم جان و دل آگاه ما بود
چو دل آگاه شد هم جان آگاهشوید آگاه از ما خلق گمراه
کنون سر را بگفتم در قصاصمنظر میکن تو درعین سپاسم
بگو ای شیخ اکنون چون کبیر استدر اینجا کردهام من بینظیر است
نظیرت نیست اندر روی آفاقمرا این قطب در روی جهان طاق