گنج

بخش ۳۸ - در کشف اسرار و توحید کل گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۳ بیت
نمودستی وصال خویش امروزابر چشمت وصال خویش امروز
بخواهی ریخت خون جمله ذراتکمال تست کلی سوی آن ذات
چنان در شور و افغانی در اینجاکه صنع خود تو میدانی در اینجا
اگر دانی در اینجا راز خود بازتو باشی و توئی هم عز و عزاز
در اشترنامه گفتم سرمنصوربنوعی دیگر است این گفته مشهور
ولیکن ایندگر اسرار حال استکسی داند که در عین وصال است
وصال اینجاست کآن در پرده گفتمدر اسرار اندر پرده سفتم
در اینجا پرده آمد پاره پارهحقیقت ذات شد بر خود نظاره
توئی منصور بردار حقیقتدر اینجا گه نمودار حقیقت
نموداری تو در خود باز ماندهعجائب در کمان راز مانده
گمان از پیش خود اینجای بردارکه منصوری کنون آونگ بردار
عجب آونگی اندر دار صورتچنین افتاد عشق تو ضرورت
چو نقش اندر نمود صورت افتادولیکن پرده در اینجا افتاد
کنون چون پرده بگشاده است دریابز عشق پرده و غیبت خبریاب
خبریاب از نمود عشق اینجاکه خود کردی سجود خویش اینجا
تو عشق خویش کی اینجا شناسیکه دانائی و را از ناشناسی
در این معنی دمادم سیرها کنپس آنگه صورتت در حق فنا کن
یقین دار از یقین یک لحظه بیرونمرو تا رازیابی بیچه و چون
یقین دار از یقین بردار اسرارکه از سر یقین یابی رخ یار
اگر از هستی یاری نمودهمکن باور سخنهای شنوده
تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداستوگرنه آنچه نبودنیست پیداست
تو اینجائی خبردارو خبر نهشده آونگ برداری اثر نه
اگر بگشاده عشقت این معمابرآئی از صفت اینجا مسمی
نماند چونشوی از ذات آغازبیابی رفعت این از بیان باز
چو رفعت یافتی اندر مکانتحقیقت فاش گردد لامکانت
چو عین لامکان آید پدیدارشود اینجا مکانت ناپدیدار
چو آنجانیز اینجا در یکی شدیکی باشد ترا کلی یکی شد
یکی بد اوّلت در بینشانیکنون چون با نشانی را بدانی
چو اصل خویش یابی در جهان بازبیابی وصل خوداندر مکان باز
تو اصلی لیک ازذات حقیقیدر این صورت تو ذرات حقیقی
درین صورت بماندستی تو غافلچرا غافل شدی هان گرد واصل
اگر واصل شوی منصور رازییقین دانم که جان و سر ببازی
سر و جان چیست چون اسرار دیدیتو باشی بیشکی گریار دیدی
بجز یار آنچه یابی هیچ باشدهمه نقشی حقیقت هیچ باشد
یقین دلدار باقی هست فانیاگر فانی شوی این سر بدانی
بشرع این صورت اسرار عالمهمه ذاتست بیشک سوی این دم
همه فانی شمر جز دید جانانطلب میکن درون توحید جانان
چو توحیدت شود در بود جان فاشتو بشناسی در اینجا بود نقاش
در اینجا چون شناسای خود آئیبنور عشق بی نیک وبد آیی
چونیک و بد کنی در پیش جانتبگو با خود نکو راز نهانت
وگر خواهی بگفتن پیش هر کسبگیرد راه صورت پیش و از پس
ترا باید نمودن راز اینجاکه کردی در یقین سرباز اینجا
اگر درعشق کردی جان فشانیتو با جانان ابد باقی بمانی
تو باشی او حقیقت در حقیقتنمود ذات او اندر شریعت
طبیعت نبود اینجا با تو دریابدرین سرها که میگوئی تو دریاب
چهارت اصل عنصر سوی دنیاشود فانی وگردی ذات مولا
شود آتش یقین نور عیانیشود اینجا نشانش بی نشانی
حقیقت باز گردد سوی خود بازکه خواهد بود آخر صاحب راز
حقیقت آب سوی آب گرددعیان در سوی او غرقاب گردد
دگر جان خاک یابی اصل در خاکشود محو و بیابی بیشکی پاک
همه اینجای در غرقاب پیداستدرین صورت وی از ترکیب پیداست
چو اینجا عشق نقش خود نمودهستابا خود بیشکی گفت و شنودهست
تو گراو خواهی اینجاگه چنین کنچومردان ذات خود را پیش بین کن
چنین کن تا بیابی وصل جانانفنا شو تا بیابی وصل جانان
چه خواهی کرد صورت چون فنایستدر آخر مرو را عین بقایست
بقا هرگز نیابی سوی صورتمگر وقتی که این دانی ضرورت
تو خواهی شد فنا در آخر کاربراندازی مراین صورت بیکبار
چو صورت رفت جانانت بیابیحقیقت راز پنهانت بیابی
تو باشی لیک بیصورت در اینجاچو او خود کیست مشهورت در اینجا
مرا خود با وصال یار کار استکه دلدارم کنون در عین دار است
وصال یار بر ما گشت اظهاراز آن بردار عشق افتاد عطار
چنان منصور رازم در حقیقتکه در عشقم نمودار حقیقت
چو بر دار است ما را پایداریاز آن با عشق کردم پایداری
مرا چون راز کل با عشق افتاداز آنم عشق خواهد داد بر باد
که دارد تاب این نعمت که خایداگر چون ما خورد خود تا چه آید
بقدر خود خور اینجا لقمه را بازچو مادر آخر اینجا باز سرباز
چو خوان عشق سرباز است اینجااز آن عطار سرباز است اینجا
بخور این لقمه چون از دست شاهستاگر جانت حقیقت هست شاه است
اگر جانت شود آگه ز اسرارتو این خوان راخوری آخر بیکبار
تو میگوئی که تو بنویس و میخوانکنون عطار چون خوردی توآن خوان
که دارد تاب این لقمه که داردکه همچون تو حقیقت پای دارد
هر آنکو همچو تو آید در این سرز سر بیرون شود بر سر نهد سر
چو منصور است بردار حقیقیدرون تو نمودار حقیقی
ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهیچه راز دل چه اسرار آلهی
عجایب جوهری منصور آیدکه جان اوحقیقت نور آید
چو جان ذاتست در عشق تو منصوراز آن خواهیم گفتن راز منصور
نظر درجای من اینجا ترا هستاز آنم از وصالت این چنین مست
چنانم مست کردستی که هشیارنخواهم گفت از این حالت دگر بار
کجا جان مست و کی هشیار گرددکه همچون تو حقیقت یار گردد
توئی ای جان و دل اینجا درونمحقیقت کرده درخود رهنمونم
که داندراز من بیشک تو دانیکه تو راز دل و جان جهانی
همه اینجا توئی و هم تو بینمکه با تو من یقین عین الیقینم
یقین من نیست اینجا گه باظهاردمادم مینمایم سر اسرار
چو در فقرت نمائی لطف با منکنی اسرار با من جمله روشن
مرا قهر تو لطف جاودانستمرین اسرارها روشن از آنست
مرا کاینجا مرا با تست این رازکه خواهم گشت از عشق تو سرباز
چو لطف تست یاری ده درین راهمرا زانم ز عشق دوست آگاه
منت منصور ای دانای بیچونکه خواهم گشت اندر خاک و در خون
منت منصورم اینجا راز گفتهنهان سرّت به هر کس بازگفته
منت منصورم ای جان جهانمکه اسرار توهم بر تو بخوانم
منت منصورم اندر راه عشاقولیکن در رهی آگاه عشاق
توئی جانان و هم تو من چگویمتوئی جمله که گفتی با که گویم
نمود عشق میگوئی و میخوانکه بیشک هم تودانی سرّ جانان
توراز خود همی گوئی درونمبخواهی ریخت ای دلدار خونم
منم آگاه عشق آیا بصورتترا مییابم اینجا گه ضرورت
ضرورت نیست لیکن هست اینجاوصالت کی دهم از دست اینجا
تو تا در جان شوی اسرار گویانکمال عشق خود در شوق جویان
که باشم من تو باشی گاه و بیگاهگدایم مینمایم خویش بر شاه
تو در جانی و هم شاه منی تودرون خورشیدی و کل روشنی تو
اگر بنشینم اندر راهت ای جانتو هم هستی ز خویش آگاه ای جان
توآگاهی نیم من همچو عشاقتوانی میدهم در جمله آفاق
بگویم تابدانندت همه سرکنم اسرارت ای جان جمله ظاهر
بگو عطار این دم جملگی فاشچو دیدی در درون خویش نقاش
بگو عطار هم از جان بیندیشحجاب خویشتن بردار از پیش
بگو عطار هیلاجت دمادمکه حلاجت بود دردم دمادم
منم اسرار او گفته ترا بازتوئی اینجا که با ما گشته دمساز
بوصل اکنون چو جانت میفشانیبگو اسرار ما کل در معانی
ز ما میگوی چون مائیم منصورکه تا اینجا نمائیمت همه نور
ز ما میگوی چون مائیم اینجاکه ما اینجات بنمائیم پیدا
ز ما میگوی و جز ما خود مبین توکه کل اینست اینجا گه یقین تو
مده از دست اینجاگه یقینتکه در یکی نمودارست اینت
چو در یکی خود هستیم وصلتهم از یکی نمودستیم اصلت
چو اصل وصل ما اینجاست با تودوئی ما همی یکتاست با تو
توئی برداشتی جان منی توچو پیدائیم و پنهانیم بنگر
حقیقت نیست جز من تا بدانییقین از ماست کل روشن نهانی
همه روشن بما اینجاست میبینز دید و بود ما پیداست میبین
همه چیزی حقیقت جمله مائیمکه ذات تو به هر کسوت نمائیم
زهی اسرار تو در جان عطارگرفته جان و دل پنهان عطار
توئی با من حقیقت با تو باشممرا کن محو تا من هم تو باشم
تو گفتی من شنفتم هم تو خوانمدمادم سر تو دیدم بخوانم
زهی وصل تو جان و دل ربودهکه با ما خود بگفته خود شنوده
وصالت آتشی کرده است پیدابخواهد سوخت اینجا جمله جانها
بخواهد سوخت هر چیزی که بایدچو نبود هیچ سوی تو شتابد
عجب از عقل بیرونم بماندهعجب در خاک و در خونم بمانده
میان خاک وخونم آشنائی استمیان خاک و خون عین جدائی است
میان خاک و خونم هست آن ذاتبحمدالله کنون در عین آیات
دمادم مینمایم راه توحیددمادم می برون آیم ز تقلید
دم من از جهان از تست زندهحقیقت این دمم اینجا بسنده
دم من اصل کل از آن دم تستحقیقت عین بودم از دم تست
کجائی این زمان عطار اینجایقین شو بر سر اسرار اینجا
ز حلّاج این زمان مانده است باقیعجایب من که کردت دست ساقی
تو گر مست لقائی همچو منصورمشو هان ازوجود خویشتن دور
درین صورت بگو اسرار اینجاکه برخورداری از دلدار اینجا
در این صورت دمادم عین جانستدمادم با تو در شرح و بیانست
چه حاجت نیز گفتن هر زمانتولیکن راز بهر داستانت
شود پیدا دمادم کشف دلدارهمی خوان و همی گوهان تو بردار
سخن با جانست تا تو هم بدانیمراد خویشتن حاصل توانی
سخن با جانست اینجا گه بتحقیقکه جان اینجا زجانان یافت توفیق
سخن اینجا چو با جان اوفتادهستاز آن این شور و افغان در نهاد است
مرا بحریست اندر شور و افغانکه جمله اوست اندر وصل جانان
دل اینجا تا بیابد درّخود بازکجاباز آید او از نیک و بد باز
دل اینجا تا بیابد راز بیچونکجا بیرون شود از خاک و از خون
دل اینجاتا نیابد آنچه گم کردکجا بیرون شود در عشق کل فرد
دل اینجادید در ما روشنائیاز آن پیداست در سرّ خدائی
دل اینجا یافت سالک محرم رازحقیقت پرده از پیشت بر انداز
در اینجا پردهٔ در پیش دارداز آن غم دایماً دل ریش دارد
در اینجا پرده برداری یقین بازدر اینجاکی بود در پیش بین باز
در اینجا پرده را گرمی ندانندبجز یکی نبینند و ندانند
در اینجا وصل او آید پدیداربداند اصل گردد مست هشیار
ز جانان مست خود هشیار باشدز بود جسم خود بیزار باشد
مرا چون کار با دل اوفتاده استاز آنم راز مشکل اوفتاده است
دلم چون واصلست از یار اینجایقین او بیشکی دیدار اینجا
ز جانان دارد و در جان بدیدهستکه جان در یار و در گفت و شنید است
چو دل با جانست دل دیداردانمحقیقت جان در اینجا یار دانم
دلم جز جان نه بیند هیچ غیریکه بیجان کی زید اینجا بسیری
که چون در جان و دل اینجاست واصلز جانانش همه مقصود حاصل
چو جان داردوصال دوست اینجایقین دانم که کلّی اوست اینجا
جمال دوست اندر جانست بنگرحقیقت جان جانانست بنگر
چو جان منصور راز آمد پدیداروی از سرّ اناالحق گشت بیدار
چو درجانست وی مانند عطارمبین چیزی حقیقت جز که دیدار
چو درجانت روی مانند حلاجهمه در ذات جان مییاب محتاج
چو در جانست اینجا سر جانانز جان دریاب راز خویش از جان
ز جان دریاب آنگه شو پدیدارکه جان در جان شده ناید پدیدار
چنان مست جمال جان شدستمکه من از بود خود پنهان شدستم
چنان مست جمال جانم امروزکه هم پیدا و هم پنهانم امروز
چنان مست جمال جانم از شاهکه جانم هست گوئی جملگی شاه
چنان مست جمال ذوالجلالمکه میگردد زبان از عشق لالم
همی خواهم که گویم راز جان بازمرا میگوی اینجا جان جان باز
که راز ما مکن فاش اربگوئیدر این میدانت اندازم چو گوئی
بخواهم گفت من از جان گذشتمچه باشد جان از آن آسان گذشتم
ز جان آسان گذشتم همچو حلاجکنم از بهر تیر عشق آماج
دلم تا جمله مردان باز داندنمود عشق از من باز داند
چو من از جان گذشتم در نهان منز جان گفتم یقین از جان جان من
چنین افتاد اینجاگاه اسرارنمیداند کسی جز غیر عطار
چنین افتاد با عشق آشنائیمرا با دیدن ذات خدائی
خدا در ذات جانست ار نهان تودرون جان نظر کن جان جان تو
خدا با تست ای دل در یقین باشتو منصوری و درعین یقین باش
در این عین یقین ای جان تو بشنودرین گفتارها از جان تو بگرو
تمامت وصل داری در عیانستهمی گویم یقین شرح و بیانست
بیانست از تجلی بازگویمز منصورت حقیقت راز گویم
چو شاه دین یقین منصور از اللهکه در آفاق شد مشهور الله
حقیقت راز برگفت از سردارایا پیر جهان ای شیخ اسرار
چو شبلی آن شنید و گفت خاموشدل پیر دگر آمد فراجوش