گنج

بخش ۱۷ - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۱۰ بیت
کجائی تو که دربود و جودیتمامت را در اینجا بود بودی
حقیقت من رآنی گفتهٔ تومرا این جوهر کل سفتهٔ تو
تو جانی از همه اینجا مبراحقیقت درنهان و جمله پیدا
خدائی در حقیقت تا بدانندهمه اهل شریعت تا بدانند
تو درجان من اینجا کدخدائیحقیقت مر خدائی مینمائی
توی اینجا اناالحق گوی جانانمودستی بمن راز نهان را
توی الله لیکن کس نداندبجز منصور اینجا کس نداند
توی الله در دیدار منصورکه اورا کردهٔ درخویش مشهور
توی الله ای ذات همه توحقیقت عین ذرات همه تو
نخواهم گفت بیش از این چگویمتوی با من کنون دیگر چه جویم
حقیقت شیخ احمد مینگر نورکنون اندر درون جان منصور
حقیقت مدح گو تا زنده گردیچو خورشید یقین تابنده گردی
چنینش مدح گو تا ره بری توکه در دیدار کل پیغمبری تو
چنانش مدح کردی در دو عالمکه تا بنمایمت دیدار مردم
چنینش مدح گو تا رخ نمایدترامانند من پاسخ نماید
چنینش مدح گو تا شاه عشاقترا اینجا کند دلخواه عشاق
چنینش مدح گو گر سالکی توکه بنماید ترا صدهالکی تو
چنینش مدح گو چون من درین دارکه گرداند ترا از خود خبردار
چنینش مدح گو تا با او اینجاترا در جان درینجا گاه پیدا
اباتست این زمان ای شیخ احمدترا بنمود منصور و مؤید
اباتست این زمان در کوی عالمرسانیده ترا در سوی عالم
اباتست این زمان گر تو به بینیورا مانند من صاحب یقینی
اباتست این زمان گر یار خواهینظر کن رویش ار دلدار خواهی
بجز رویش مبین در عالم خاککه تا باشی تو در هر دو جهان پاک
بجز رویش مبین اینجا تو در تنکه گرداند ترا چون ماه روشن
بجز رویش مبین اینجا تو درجانکه دیدارت کند اینجای اعیان
بجز رویش مبین اینجای در دیدکه بنماید عیانت سرّ توحید
بجز رویش مبین اینجا ز ذراتکه گرداند ترا در جملگی ذات
بجز رویش مبین تا در عیانتنماید بیشکی جان و جهانت
بجز رویش مبین گر کاردانیتو میباید که او را یار دانی
تو او را بازدان چون یار کل اوستحقیقت در همه دیدار کل اوست
تو او را باز بین اینجا حقیقتمرو بیرون تو از سرّ شریعت
ترا یکسان کند در وصل اینجانماید دید خود در اصل اینجا
ز دیدش برخور اینجا همچو مردانرخ از آثار شرع او مگردان
ز دیدش هر که در اینجا یقین شدچو منصور اندر اینجا پیش بین شد
از آن من پیش بین واصلانمکه جز او در اناالحق میندانم
از آن من در یقین دیدار دارمکه چون او مونس و غمخوار دارم
مرا با شرع او اینجاست اسرارز شرع او مرا کردست بردار
مرا با شرع او جان در میانستابا دیدش چه جای دید جانست
مرا با شرع او بسیار راز استکه شرع او مرا کل کارساز است
حقیقت شیخ من بسیار گفتمتو یاری من همه با یار گفتم
حقیقت چون تو یاری پس چه جویمتو درجان منی پس باز گویم
یقین بشناس احمد در شریعتکه آخر بازدانی از حقیقت
یقین بشناس احمد را ز تقویکه احمد آمده دیدار مولا
بجز او نیست اینجا تا بدانیورا میزیبد این صاحبقرانی
بجز او نیست اندر هر دو عالمکه دمدم میدمد از جان ودل من
وصال او خدا میدان تو ای شیخکه جز حق نیست اندر جسم و جان شیخ
ز هر سری که میگوئی ازو گویدرون جزء و کل دیدار او جوی
هر آن سالک که اینجا او عیان دیدازو دید ار ذات جان جان دید
هر آن سالک که خاک درگهش شدبه آخر ار نمودی آگهش شد
هر آن سالک که بیند جمله احمدشود در عشق منصور و مؤید
در او زن اگر مرد رهی تواگر از دیدش اینجا آگهی تو
محمد حق شناس ای سالک اینجاکه تا بینی مر او را هالک اینجا
چو منصور است دیدار محمدز عشقش رفته بردار محمد
تو گر شیخا دم بسیار گوئیدر این منزل تو دید یارجوئی
بجز احمد در کس را مزن بازز احمد گرد اینجاگه سرافراز
سرافرازت کند گر در ره اوچو من باشی حقیقت آگه او
ازو آگاه شو گر یار خواهیورا میبین اگر دیدار خواهی
همه دیدار پاک مصطفایستاز آن عالم پر از نور و ضیایست
دو عالم پر ز نور اوست امروزمرا در جان و دل او هست امروز
درون دل چو خورشید منیر استمرا در پایداری دستگیر است
درون دل نموده عین دیدارمرا آورده اینجاگه بگفتار
ویم گفتار در عین زبانستویم اسرار در شرح و بیانست
زنم بیخود درینجاگه اناالحقازو گفتم بر تو سر مطلق
حقیقت مصطفی دانم خدا رادرون خویش بیچون و چرا را
دلم در واصلی بهره ازو یافتز دیدش هرچه دیداینجا نکو یافت
دلم در واصلی او نهان شددر او گم گشت و آنجاجان جان شد
دلم در واصلی یکتای اویستاز آن در جزء و کلی جای اویست
همه جائیست اینجا حاضر ماهز سرّ جملگی او هست آگاه
درون جمله اشیا نگر توحقیقت نور او بین سر بسر تو
سراسر نور اودارد جهان بیندرون جان و دل بگشا جهان بین
بچشم دل ببین نی چشم صورتکه نور اوست جان اندر حضورت
بچشم دل ببین دیدارش اینجاحقیقت جملگی اسرارش اینجا
بچشم دل نظر کن ذات پاکشعیان گشته در این اسرار خاکش
بچشم دل ببین و کن نظر بازکه بنموده ترا انجام و آغاز
خبر کردت ندانستی تو او رااز آن افتادهٔ در گفت و گو را
تمامت واصلان در وصل اینجامحمد یافتندش اصل اینجا
وصال مصطفی اینجا بدیدنداز آن پنهانیش پیدا بدیدند
وصال احمد ایشان را خبر کردشدند اندر ره شرعش همه فرد
اگر مرد رهی با درد اوباشدر اینجا از دل و جان مرد اوباش
اگر با درد او آئی دوائیدر آنجا دم زنی اندر خدایی
ترا تا درد او نبود حقیقتنه بسیاری درو راه شریعت
کجا این سر میسر گردد ای یارکاناالحق گوی از عین الیقین یار
ترا آن لحظه آن آید میسرکه آیی از نمود خویش بر در
فنائی در بقائی باز بینییقین انجام با آغاز بینی
از اول پاکی راهست تقویز بعد دید تقوی عین مولا
درین ره پاکبازان پاکبازندبرو جان را درین ره پاک بازند
درین ره پاکبازان گوی بردندکه از بود وجود خود بمردند
درین ره پاکبازان راه دیدندحقیقت خویشتن بردار دیدند
درین ره پاکبازان محرمانندکه جز جانان ز عالم میندانند
درین ره پاکبازان ذات گشتندبری از جمله ذرات گشتند
درین ره پاکبازان دید دیدندکه در پاکی سوی منزل رسیدند
درین ره پاکبازی کرد منصورچنین کاری نه بازی کرد منصور
درین ره پاکبازی کرد و جاندادز جانان داد تا درد ار جان داد
درین ره پاکبازی زاد راهستپس آنگه در میان دیدار شاهست
درین ره پاکبازی کن که رستیدرون پردهٔ جانان نشستی
درین ره پاکبازی کن که ذاتیگمان کم کن که در عین حیاتی
چو کردی پاکبازی در بر شاهکند ز اسرار کل آن جات آگاه
براه پاکبازان زن قدم توکه ناگه خود به بینی درحرم تو
براه پاکبازارن رو که توفیقترا باشد وز آن بینی تو توفیق
اگر تو پاکباز آئی درین راهچو ما بیشک رسی نزدیک آن شاه
اگر در پاکبازی سر ببازیمثال انبیا سر برفرازی
از آن در پاکبازی سرفرازمکه از کون و مکان من بینیازم
دم پاکان زدم در آشنائیدر اینجا یافتم دید خدائی
دم پاکان زدم تا کل شدم منحقیقت در حقیقت کل بدم من
از آنم کل که اندر پاکبازیبرفتم بر سر عشق مجازی
مرا در عشق کل شرح و بیانستبه هر لحظه هزاران داستان است
مرا در عشقبازی پاکبازیستاز آن ذاتم حقیقت بینیازیست
چو ساقی ازل با ماست امروزدرین جام دلم پیداست امروز
چو ساقی ازل دادست این جامازین مستی همی بینم سرانجام