گنج

بخش ۱۱ - جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی

چو یارم این پیامم دوش گفته‌ستدر اسرار با ما دوش سفته است
نیندیشم من از دست و زبانماناالحق آینه شرح و بیانم
نیندیشم ز دست و سر به یکبارببازم جسم و جان اندر بر یار
مرا تا یار آنجا یار باشداناالحق دم به دم دیدار باشد
حقیقت آنکه جانان گفت با منز دستم شد در اینجا راه روشن
وگر دانم زبانم راز گویداناالحق همچو دستم باز گوید
ز سر تا پای من گوئی در آنجاحقیقت دوست بگرفته‌ست ما را
ز سر تا پای من بنگر تو مطلقکه بیشک میزند اینجا اناالحق
همه ذرات من حق شد یقین بینحقیقت نور مطلق شد یقین بین
همه ذرات من جانست امروزولیکن بار اعیانست امروز
همه ذرات من در بود بودندز حق گفتند و از حق میشنودند
همه ذرات من جان و جهانندکنون از پرده صورتت جهانند
شب دوشم حقیقت وصل دلدارنمود و گفت کلی اصل دلدار
شب دوشم همه راز نهان گفتمرا یکسر یقین اندر بیان گفت
چو خواهد گشت محبوبم به زاریکنم در عشق شیخا پایداری
چو خواهد گشت محبوبم یقین بازبگویم راز او با پیش بین باز
بخواهم گفت راز او به یکبارکه خواهد کرد اینجا ناپدیدار
مرا تا او بماند من نمانمچو بیشک من نمانم او بمانم
حقیقت حق شناسی کرد منصوربه اینجا ناسپاسی کرد منصور
چه باشد حق شناسی جان بدادندرون جان و دل منت نهادن
دمادم یار می‌آید برِ منکه او آمد حقیقت رهبر من
کنون جانت چو من باشد سخنگویاز آن برد از سخنگویان سخن گوی
همه گفتارها جان و جهان استچه گویم گر از این صورت جهانست
نخواهم صورت اینجا گاه دانماز آن صورت در اینجا در نهانم
چو یار من یقین با صورت آمدنمود عشق را بی صورت آمد
نماند با من این صورت به آخرتو بشنو هان ز منصورت به ظاهر
ندارد صورت جانان در اینجاولیکن صورت پنهان در اینجا
ندارد صورتی در دید توحیدکه یارد مرو را این جایگه دید
که یارد دید جانان بی نشانستنمود ذات او در جسم و جانست
اگر صورت نبودی او نبودینمودی بود بودی و شنودی
سخن او از حقیقت سر اسرارنگر آنکو در این آمد خبردار
خبر هرگز درین صورت نیابدحقیقت سر منصورست نیابد
چو صورت رفت ما مانیم و جاناناگر خواهم بنمائیم جانان
همه در فتنه و ما در بر دوستحقیقت صورت ما صورت اوست
از این صورت شدم در اصل واصلحقیقت آمدیم از اصل واصل
منم جان جنید پاک سیرتیقین میداند این شیخ کبیرت
که من با او ز پیش این راز گفتمابا خود کشتن خود باز گفتم
ابا او روز و شب این گفته‌ام مندر اسرار با او سفته‌ام من
ابا او گفته‌ام در ماه و در سالحقیقت بود خود او را به هر حال
نه چندان بوده‌ام در خدمت اوکه او می‌داند اینجا قربت او
که داند بیشکی جز ذات منصورگدای او بود ذرات منصور
که باشم من که دارالملک شیرازبر من آمد او از بهر این راز
چه مهمانی کنم من در خور اوکه باشد اندر اینجا رهبر او
حقیقت هم سزا و بود باشدکه او در جسم و جان معبود باشد
کنم قربان او پا و سر و دستکه عشق او نباشد از سر دست
کنم قربان او خود را در آنجاکه او از ذات خود بگزید ما را
کنم قربان او خود را حقیقتکه او کل صاحب اسرار شریعت
هزاران جان کنم قربان پایشبه جا آرم در این جاگه وفایش
هزاران جان کنم قربان این دمکه چون او کس ندید از نسل آدم
هزاران جان کنم ایثار اینجاکه من می‌بینمش جانان در اینجا
هزاران جان کنم قربان دیدشبخاصه در سر گفت و شنیدش
حقیقت شیخ ما را ذات پاکستدگر صورت فنا گردد چه باکست
مرا کار است با ذاتش در اینجاکه برمی‌خوانم آیاتش در اینجا
مرا کار است با دیدار او کلکه گویم نزد او اسرار او کل
مرا کار است با این پاک اکبرکه هست او سالکان را پیر و رهبر
مرا کار است تا او راز بیندز اول تا به آخر باز بیند
جمال کعبهٔ جانست پیداحقیقت جان جانانست پیدا
حقیقت کعبهٔ عشاق شیخ استبه معنی و به صورت طاق شیخ است
هزاران کعبه سرگردانِ بودشحقیقت آفرینش در سجودش
هزاران کعبه سرگردانِ ذاتشبمانده اندرین عین صفاتش
هزاران دور می‌باید در اسرارکه تا شیخی چنین آید پدیدار
وصال کعبه جانست بیشکاز آن او جان جانانست بیشک
که اصل کعبه باشد اندر اینجاگشاده بیند او ما را در اینجا
در من زان گشادند از حقیقتکه بسپردم بکل راز شریعت
جنیدا در شریعت کام میرانکه خواهد گشت این ترکیب ویران
جنیدا در شریعت بین حقیقتحقیقت در طبیعت بد شریعت
ره خوف و خطر افتاد دنیاعجب زیر و زبر افتاد دنیا
تمامت انبیا اینجا هلاکشکشیدند و شدند در عین آتش
تمامت سالکان کار دیدهشدند اینجا ز عشقش سر بریده
تمامت عارفان در گفت و گویشتمامت عارفان در جستجویش
همه جانها درین حیرت خرابستهمه دلها از این حسرت کباب است
که داند کاین سپهر کوژ رفتارچگونه اصل این افتاد در کار
بجز منصور کینجا کار بشناختز عشق دوست بود خویش درباخت
حقیقت شیخ دین اصلم در امروزببین بیدست و پا وصلم در امروز
وصال شاه دارد در برابرمنم چون ذره او مانندهٔ خَور
نظر کرده است خور در ذرهٔ خویشمرا کرده‌ست اینجا غرهٔ خویش
کنون این ذره خورشید است بنگرحقیقت عین جاوید است بنگر
نباشد مثل این دیگر بیانیاز این خور یاب اندر جان نشانی