گنج

فتوت نامه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۰ بیت
الا! ای هوشمند خوب کرداربگویم با تو رمزی چند ز اسرار
چو دانش داری و هستی خردمندبیاموز از فتوت نکتهای چند
که تادر راه مردان ره دهندتکلاه سروری بر سر نهندت
اگر خواهی شنیدن گوش کن باززمانی باش با ما محرم راز
چنین گفتند پیران مقدمکه از مردی زدندی در میان دم
که: هفتاد و دو شد شرط فتوتیکی زان شرطها باشد مروت
بگویم با تو یک یک جملهٔ رازکه تا چشمت بدین معنی شود باز
نخستین، راستی را پیشه کردنچو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را بیاری داشتن دوستنگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
ز بند نفس بد، آزاد بودنهمیشه پاک باید چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نیستهمه کارش به جز روی و ریا نیست
کسی،کو را جوانمردیست در تنببخشاید دلش بر دوست و دشمن
بهر کس خواستی میباید آنتاگر خواهی بخود، نبود زیانت
مکن بدبا کسی کو باتو بدکردتو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد
زبان را در بدی گفتن میآموزپشیمانی خوری تو هم یکی روز
ترا آنگه به آید مردی و زورکه بینی خویشتن را کمتر ازمور
مگو هرگز که: خواهم کردن اینکاراگر دستت دهد میکن بکردار
کسی کو را بخشم اندر رضانیستفتوت درجهان او را روا نیست
فتوت دار چون باشد دلازارنباشد در جهانش هیچ کس یار
درین ره خویشتن بینی نگنجدبجز خاکی و مسکینی نگنجد
فتوت ای برادر، بردباریستنه گرمی ستیزه، بلکه زاریست
بده نان، تا برآید نامت،ای دوستچو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟
زبان ودل یکی کن با همه کسچنان کز پیش باشی، باش از پس
مکن چیزی،که دیدن را نشایداگر گویی شنیدن را نشاید
چو اندر طبع بسیاری نداریمزن دم از طریق بردباری
طریق پارسایی ورز مادامکه نیکو نیست فاسق را سرانجام
مکن با هیچکس تزویر و دستانکه حیلت نیست کار زیردستان
درون را پاک دار از کین مردمکه کین داری نشد آیین مردم
چو خواندندت برو، زنهار میپیچورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ
بجان گر با زمانی اندرین راهنباشد از فتوت جانت آگاه
دماغ از کبر خالی دار پیوستز شیطانی چه گیری عذر بردست؟
تواضع کن، تواضع، برخلایقتکبر جز خدا را نیست لایق
تکبر خیرگی خود را مرنجانکه افزونی جسمست کاهش جان
سخن نرم و لطیف و تازه میگوینه بیرون از حد و اندازه میگوی
مگو راز دلت با هر کسی بازکه در دنیا نیابی محرم راز
حسد را بر فتوت ره نباشدحسود از راه حق آگه نباشد
اخی را چون طمع باشد بفرزند؟ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند
اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آروگر خود میرود سر بر سردار
بخود هرگز مرو راه فتوتبخود رفتن کجا باشد مروت؟
ریاضت کش، که مرد نفس پروربود از گاو و خر بسیار کمتر
مرو ناخوانده، تا خواری نبینیچو رفتی جز جگر خواری نبینی
بچشم شهوت اندر دوست منگرکه دشمن کام گردی، ای برادر
ز کج بینان فتوت راست نایدکه کج بینی فتوت را نشاید
بکام خود منه زنهار! یک گامکه ایمن نیست دایم مرد خودکام
مروت کن تو با اهل زمانهکه تا نامت بماند جاودانه
هزاران تربیت گر هست اخی راندارد دوست زیشان جز سخی را
مدارا کن تو با پیران مسکینببخشا بر جوانان بد آیین
مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمنکه باشد مرد لافی کمتر از زن
فتوت چیست؟ داد خلق دادنبپای دستگیری ایستادن
هر آن کس، کو بخود مغرور باشدبفرسنگ از مروت دور باشد
ادب را گوش دار اندر همه جایمکن بابی ادب هرگز محابای
بخدمت میتوان این ره بریدنبدین چوگان توان گویی ربودن
بعزت باش، تا خواری نبینیچو یاری کردی اغیاری نبینی
گر آید از درت سیلاب خون بازبپوشانش درون پرده راز
مبر نام کسی جز با نکوییاگر اندر فتوت نام جویی
بعصیان در میفکن خویشتن رامجو آخر بلای جان و تن را
هوای نفس خودبشکن، خدا رامده ره پیش خود صاحب هوارا
چنان کن تربیت پیرو جوان راکه خجلت برنیفتد این و آن را
نصیحت در نهانی بهتر آیدگره از جان و بند ازدل گشاید
لباس خود مده هر ناسزا رابگوش جان شنو این ماجرا را
میان تربیت زان روی میبندکه باشد در کنارت همچو فرزند
فتوت جوی، گر دارد قناعتهمه عالم برند ازوی بضاعت
به طاعت کوش، تا دیندار گردیکه بی‌دین را نزیبد لاف مردی
پرستش کن خدای جاودان رامطیع امر کن تن را و جان را
قدم اندر طریق نیستی زنکه هستی بر نمیآیی ازین فن
چوسختی پیشت آید کن صبوریدر آن حالت مکن از صبر دوری
بنعمت در،همی کن شکر یزدانچو محنت در رسد صبرست درمان
چو مهمان در رسد شیرین زبان شوبصد الطاف پیش میهمان شو
تکلف از میان بردار و از پیشبیاور آنچه داری از کم و بیش
باحسان و کرم دلها بدست آرکزین بهتر نباشد در جهان کار
چو احسان از تو خواهد مرد هشیارچو مردان راه خود چالاک بسپار
اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟بباید گشتنت تسلیم دروی
فتوت دار چون شمعست در جمعاز آن سوزد میان جمع چون شمع
ترا با عشق باید صبر همراهکه تاگردی از این احوال آگاه
بگفتار این سخنها راست نایدترا گفتار با کردار باید
چو چشمت روی آن هستی ببیندسخنهای منت، در جان نشیند
مکن زنهار! ازین معنی فراموشهمی کن پند من چون حلقه در گوش
گر این معنی بجا آری، ترا بهبشرط این راه بسپاری، ترا به
اگر خواهی که این معنی بدانیفتوت نامهٔ عطار خوانی
خدا یار تو باشد در دو عالمچه مردانه درین ره میزنی دم