(۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت
یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیاریکی گفتش چرا گرئی چنین زار
بگویم، گفت ازانم خون فشانیکه تا دل سوزدش بر من زمانی
یکی گفتش که او را دل نباشدکسی کین گوید او عاقل نباشد
جوابش داد آن دیوانه پیشهکه او دارد همه دلها همیشه
همه دلها که او دارد شگرفستچه گونه دل ندارد این چه حرفست
همه چیزی که اینجا هست از آنجاستبدو نیک و بلند و پست از آنجاست
پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیزدل تنها نمیگویم همه چیز
ترا گر خَیر و شرّ آید دوایتاز آنجا میتوان کردن روایت
ببین تا خاک جبریل از چه خون کردکه قوم سامری را سرنگون کرد
ولی چون باد ازو در مریم آمدز روح الله حیات عالم آمد
بدان اینجا که خیر و شر از آنجاستاگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بیخبر از قدس پاکیکه اندر تنگنای آب و خاکی
اگر تو زین خراب آزاد گردیچو گنجی در خراب آباد گردی
هم اینجا گرچه زین دل خسته باشیبدل باری بحق پیوسته باشی