گنج

(۱۲) حکایت گناه کار روز محشر

چنین نقلی درستست از پیمبرکه حق گوید بشخصی روز محشر
که ای بنده بیا و نامه برخوانکه تا چه کردهٔ عمری فراوان
چو بنده نامه برخواند سراسرنه بیند جز معاصی چیز دیگر
چو در نامه نه بیند جز سیاهیزبان بگشاید و گوید الهی
بدوزخ می‌روم زین عمر تاوانحقش گوید که پشت نامه برخوان
چو پشت نامه برخواند بیکبارچنان یابد نوشته آخر کار
بتوبه در پشیمان گشته باشدهمه دردیش درمان گشته باشد
بجای هر بدی دانندهٔ رازبداده باشدش ده نیکوئی باز
بدی را چون پشیمان گشته باشدخدا ده نیکوئی بنوشته باشد
چو بنده آن ببیند شاد گرددزهی بنده که چون آزاد گردد
بحق گوید که ای قیّومِ مطلقندیدم ازکرام الکاتبین حق
که من دارم گنه زین بیش بسیارکه ننوشتند بر من آن دو هشیار
بگو کان بر من مسکین نوشتندمگر آن می‌ستردند این نوشتند
که تا چندان که بد کردم ز آغازبهر یک ده نکوئی می‌دهی باز
اگر چه من گناه آلود مردمز فضلت بر گناهان سود کردم
پیمبر از چنین گفتار و کرداربخندید و شدش دندان پدیدار
پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاکزهی گستاخی آخر از کفی خاک
ز سرّی کان میان جان پاکستاگرآگه شوی بیم هلاکست
که می‌داند که این سر عجب چیستچنین سری عجایب را سبب چیست
ترا در پیش چندین پیچ پیچینه زان آمد که یعنی هیچ هیچی
ولی این جمله زان افتاد در راهکه تا از خویش گردی بو که آگاه
چو تو معشوق بودی او چنان کردکه از چشم خود و خلقت نهان کرد
هزاران پردهٔ اسباب بنهاددرون جمله تختِ خواب بنهاد
تو با معشوق زیر پرده بر تختتوانی خفت بی غیری زهی بخت
چو نتوان دید سر تا پای معشوقچنین بهتر که باشد جای معشوق
که جلوه دادن معشوق هرگزمسلَّم نیست پنهان باید از عز