(۹) حکایت پیر زال سوخته دل
مگر یک روز در بازارِ بغدادبغایت آتشی سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بیکباروزان آتش قیامت شد پدیدار
بره در پیر زالی مبتلائیعصا در درست میآمد ز جائی
کسی گفتش مرو دیوانهٔ توکه افتاد آتشی در خانهٔ تو
زنش گفتا توئی دیوانه تن زنکه حق هرگز نسوزد خانهٔ من
بآخر چون بسوخت آتش جهانینبود آن زال را ز آتش زیانی
بدو گفتند هان ای زالِ دمسازبگو کز چه بدانستی چنین راز
چنین گفت آنگه آن زال فروتنکه یا خانه بسوزد یا دل من
چو سوخت از غم دل دیوانهٔ رانخواهد سوخت آخر خانهٔ را