گنج

(۷) حکایت آن دزد که دستش بریدند

ببریدند دزدی را مگر دستنزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
بدو گفتند ای محنت رسیدهچه خواهی کرد این دست بریده
چنین گفت او که نام دوستی خاصبر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص
کنون تا زنده‌ام اینم تمامستکه بی این زندگی بر من حرامست
ز دستم گرچه قسمی جز الم نیستچو بر دستست نام دوست غم نیست
چو ابلیس لعین اسرار دان بوداگر سجده نمی‌کرد او ازان بود
ز خلق خود دریغش آمد آن رازنکرد آن سجده، دعوی کرد آغاز
که تا هم او وهم خلق جهان همنه بینند آن دَر و آن آستان هم
که تا نوری ازان در پردهٔ عزنگردد در نظر آلوده هرگز