(۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال
یکی صاحب جمال دلستان بودکه از رویش عرق بر بوستان بود
بهاری بود در صحرا بماندهبزیر خیمهٔ تنها بمانده
ازو خیمه سپهری معتبر بودکه زیر خیمه خورشیدی دگر بود
جوانی را نظر ناگه بیفتادز عشق او دلش از ره بیفتاد
چنان در عشق محکم گشت بندشکه پند کس نیامد سودمندش
نبودی صبر یک دم از جمالشولی بوئی نبردی از وصالش
مگر بود اتّفاق غم گسارانکه روزی اوفتاد آغاز باران
همه صحرانشینان میدویدندبزیر خیمه سر در میکشیدند
قضارا عاشق و معشوق دلبردران یک خیمه افتادند همبر
چو از اندازه باران بیشتر شدهمی هر کس بزیر جامه در شد
بزیر خیمه در آن هر دو دلخواهبزیر جامهٔ رفتند آنگاه
بچشم از یکدیگر جان میربودندزلب بر همدگر جان میفزودند
دعا میکرد هر سوزنده جانیکه کم کن ای خدا باران زمانی
ولی میگفت عاشق یا الهیزیادت کن نه کم چندانکه خواهی
کنون کز ابر طوفانی روانستاگر کشتی برانم وقت آنست
بسی بودست قحط غمگسارانکه ترّی نیست این ساعت ز باران
اگر میبارد این تا روز محشرقیامت گردد از شادی میسّر
خدایا نقد گردان آن سعادتکه گردد هر زمان باران زیادت
چو حق ابلیس ملعون را همی خواستهمان چیز او ز حق افزون همی خواست
چو حق بیواسطه با او سخن گفتبرای آن همه از خویشتن گفت
چوامر سجده آمد آن لعین رابخوابانید چشم راه بین را
بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیربرو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر
اگرچه لعنتی از پی درآرمبه پیش غیر او سر کی درآرم
بغیری گرمرا بودی نگاهینبودی حکمم از مه تا بماهی