(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او
براه بادیه گفت آن یگانهدو جوی آب سیه دیدم روانه
شدم بر پی روان تا آن چه آبستکه چندینیش در رفتن شتابست
بآخر چون بر سنگی رسیدمبخاک ابلیس را افتاده دیدم
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بودزهر چشمیش جوئی خون روان بود
چو باران میگریست و زار میگفتپیاپی این سخن همواره میگفت
که این قصّه نه زان روی چو ماهستولی رنگ گلیم من سیاهست
نمیخواهند طاعت کردن مننهند آنگه گنه بر گردن من
چنین کاری کرا افتاد هرگزندارد مثل این کس یاد هرگز