گنج

(۵) حکایت ایّوب علیه السلام

چنین نقل است که‌ایّوب پیمبرکه عمری در بلایی بود مضطر
هم از گرگان‌ِ دنیا رنج دیدههم از کِرمان بسی سختی کشیده
درآمد جبرئیل و گفت ای پاکچه می‌باشی بنال از جان‌ِ غمناک
که گر باشد ترا هر دم هلاکیازان حق را نباشد هیچ باکی
اگر عمری صبوری پیش آرینهٔ حق گر صبوری بیش داری
چنان تقدیر گردان است پرگارز وَی کس نیست یک نقطه خبردار
نه دل از دل خبر دارد نه جان همولی کاری روان بی این و آن هم