المقالة السّابعة
پسر گفتش که این کاری بلندستکه داند تا علو عشق چندست
بقدر مایه برتر میتوان شدبیک یک پایه بر سر میتوان شد
چنان اَوجی که دارد عشق جان سوزکس آنجا کی رسد آخر بیک روز
بدان شاخی که نرسد دستم آنجاچرا دعوی بود پیوستم آنجا
خیال سحر نتوانم ز سر بردمرا این کار میباید بسر برد
چو این میخواهدم دل چون کنم منوگر خالی شود دل خون کنم من