گنج

جواب پدر

پدر گفتش که ای مغرور ماندهز اسرا رحقیقت دور مانده
مکن امروز ضایع زندگانیچو میدانی که تو فردا نمانی
ببابل می‌روی ای مرد فرتوتکه سحر آموزی از هاروت و ماروت
هزاران سال شد کان دو فرشتهنگونسارند در چَه تشنه گشته
وزیشان آنگهی تا آب آن چاهمسافت یک وجب نیست ای عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادنکجا دَر می‌توانندت گشادن
چو استاد این چنین باشد پریشانکه خواهد کرد شاگردیِ ایشان
ترا امروز بینم دیو گشتهنخواهی گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل می‌دواندکه سرگردان و غافل می‌دواند
اگر مرگ تو در بابل نبودیترا این آرزو در دل نبودی