گنج

(۷) حکایت گبر که پُل ساخت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۸ بیت
یکی گبری که بودی پیر نامشکه جِدّی بود در گبری تمامش
یکی پُل او زمال خویشتن کردمسافر را محبّ از جان و تن کرد
مگر سلطانِ دین محمود یک روزبدان پُل در رسید از راه پیروز
یکی شایسته پُل از سوی ره دیدکه هم نیکو و هم بر جایگه دید
کسی راگفت کین خَیری بلندستکه بنیاد چنین پُل اوفکندست
بدو گفتند گبری پیرنامیز غیرت کرد شاه آنجا مقامی
بخواندش گفت پیری تو ولیکنگمانم آن که هستی خصم مومن
بیا هر زر که کردی خرجِ پُل توبهای آن ز من بستان بکل تو
که چون گبری تو جانت بی درودستترا چونین پُلی زان سوی رودست
وگر نستانی این زر بگذری توکجا با من به پُل بیرون بری تو
زبان بگشاد آن گبر آشکارهکه گر شخصم کند شه پاره پاره
نه بفروشم نه زر بستانم این راکه این بنیاد کردم بهر دین را
شهش محبوس کرد و در عذابش نه نانی داد در زندان نه آبش
بآخر چون عذاب از حد برون شددل گبرش بخاک افتاد وخون شد
بشه پیغام داد و گفت برخیزدرآور پای این ساعت بشبدیز
یکی اُستاد بَر با خود گرامیکه تا پل را کند قیمت تمامی
ازین دلشاد شد شاه زمانهسوی پل گشت باخلقی روانه
چو شاه آنجا رسید و خلقِ بسیاربران پل ایستاد آن گبر هشیار
زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاهتو اکنون قیمت این پل ز من خواه
هلاک خود درین سر پُل کنم سازجواب تو دران سر پل دهم باز
ببین اینک بها ای شاهِ عالیبگفت این و بآب افتاد حالی
چو در آب اوفکند او خویشتن راربودش آب و جان درباخت و تن را
تن و جان باخت و دل از دین نپرداختچو آن بودش غرض با این نپرداخت
در آب افکند خویش آتش پرستیکه تا در دین او ناید شکستی
ولی تو در مسلمانی چنانیکه بربودست آبت جاودانی
چو گبری بیش دارد از تو این سوزمسلمانی پس از گبری بیاموز
که خواهدداشت در آفاق زَهره که پیش حق برد نقد نبهره
قیامت را قوی نقدی ببایدکه آن معیار ناقد را بشاید
در آن ساعت که از جسم تو جان شددلی پر بت بر حق چون توان شد
بینداز این همه بت با تو در پوستکه با بتخانه نتوان شد بر دوست
اگر پای کسی را خفتن آیدازو کی سوی منبر رفتن آید
چو نتوان شد بمنبر پای خفتهبحق نرسد دلی بر جای خفته
اگر یک دم کسی بیدار باشدچه گر یکدم بود بسیار باشد
همه عمرت بغفلت آرمیدیزمانی روی بیداری ندیدی
کرا خوابی چنین بی برگ باشدکه چون بیدار گردد مرگ باشد
غم خویشت چو نیست ای مرد آخرغم تو پس که خواهد خورد آخر
بکَش بی سرکشی باری که داریبدست خویش کن کاری که داری
که کس غم خواری کار تو نکنددمی حمّالی بار تو نکند