(۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه
یکی دیوانه بود از اهل رازینکردی هیچ جز تنها نمازی
کسی آورد بسیاری شفاعتکه تا آمد بجمعه در جماعت
امام القصّه چون برداشت آوازهمی آن غُر نُبیدن کرد آغاز
کسی بعد از نماز از وی بپرسیدکه جانت در نماز از حق نترسید
که بانگ گاو کردی بر سر جمع؟سرت باید بریدن چون سر شمع
چنین گفت او کامامم پیشوا بودبدو چون اقتدای من روا بود
چو در الحمد گاوی میخرید اوز من هم بانگِ گاوی میشنید او
چو او را پیش رو کردم بهر چیزهر آنچ او میکند من میکنم نیز
کسی پیش خطیب آمد بتعجیلسؤالش کرد ازان حالت بتفصیل
خطیبش گفت چون تکبیر بستمدهی مِلکست جائی دور دستم
چو در الحمد خواندن کردم آغازبخاطر اندر آمد گاو دِه باز
ندارم گاو گاوی میخریدمکه از پس بانگ گاوی میشنیدم