المقالة الخامسة
دوُم فرزند آمد با پدر گفتکه من در جادوئی خواهم گهر سفت
ز عالم جادوئی میخواهدم دلمرا گر جادوئی آید به حاصل
تماشا میکنم در هر دیاریبشادی میزیم بر هر کناری
گهی در صلح باشم گاه در حرببوَد جولانگه، من شرق تا غرب
زمانی خویشتن را مرغ سازمزمانی همچو مردم سرفرازم
زمانی کوه گیرم چون پلنگانزمانی بحر شورم چون نهنگان
همه صاحب جمالان را به بینمدرون پرده با هر یک نشینم
بهر چیزی که باید راه یابمز ماهی حکمِ خود تا ماه یابم
درین منصب تأمّل کن نکو توازین خوشتر کرا باشد بگو تو