(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بودکه مهر از رشک او آوارهٔ بود
اگر خورشید روی او بدیدیچو مصروع از مه نو میتپیدی
چو پیشانیش لوح سیم بودیبرو از مشک جیم و میم بودی
چو جیم و میم پیچ و خم گرفتیبجیم و میم مُلک جم گرفتی
بابرو حاجبی کردی قمر رابمژگان صیدگه دل گه جگر را
چو فتنه نرگسش میدید شب رنگبصید و شهسواری کردی آهنگ
زهی شبرنگ و صید آخر که او یافتسوار و صید را الحق نکو یافت
لبش هم انگبین و هم شکر بودکه هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود
چو زنبور انگبینش را کمر بستبرای آن شکر نَی نیز در بست
دو نسپه داشت سی مرجان رفیقشدرخشنده چو سی دُر از عقیقش
ز اوج عالم بالا ستارهز هفتم آسمان کردی نظاره
همی هر کس که روی او بدیدیاگر جان داشتی پیشش کشیدی
یکی سرهنگ عاشق شد بران ماهدلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
بدرد افتاد چون درمان نبودشکه جانی درخور جانان نبودش
بسی زیر و زبر آمد دران دردکه هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد
نچندان گشت در خون آن ستم کشکه هرگز گشته باشد هیچ غم کش
مگر آن شاه را از کینه خواهانپدید آمد یکی دشمن ز شاهان
پسر را پیش آن دشمن فرستادچو ماهی ماه در جوشن فرستاد
پسر شد با بسی لشکر یَزَک دارهمه تشنه بخون دل فلک وار
چو آن سرهنگ را حالی خبر شدنمیگویم بپای اما بسر شد
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگکه از آواز شادی مرد دلتنگ
بدست آورد اسپی و روان شدولی با جوشن و برگُستوان شد
میان لشکر آن شاه زادهتنش میشد سوار و جان پیاده
تماشای رخش دزدیده میکردنثارش هر زمان ازدیده میکرد
زهی لذّت خوشا آن زندگانیکه روی یار خود بینی نهانی
رخ یاری که دزدیده توان دیددرون جانش و در دیده توان دید
چو القصه سپه در هم رسیدندبیک حمله دو صف بر هم دریدند
زمین تاریک شد از هر دو کشورفلک روشن نماند از گرد لشکر
علی الجمله ز چرخ کوژ رفتارچنان شهزادهٔ آمد گرفتار
سپه بگریخت آن شهزاده درماندز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچولی او خویش را افکند در پیچ
ببردند آن دو تن را در وثاقییکی را وصل و دیگر را فراقی
نهادند آن دو تن را بند بر پایبهم محبوسشان کردند یک جای
پسر پرسید از سرهنگ آخرکه تو کی آمدی در جنگ آخر
نمیدانم ترا تو از چه خیلیو یا تو در سپاه من طفیلی
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراهکه هستم شاه عالم را هواخواه
چنان بود آرزو از دیرگاهمکه بپذیرد بخدمت بو که شاهم
چو شه را این سفر ناگاه افتادمرا هم نیز عزم راه افتاد
که گفتم در سفرحربی کنم سختمگر پیش شهم یاری دهد بخت
که تا نانی و نامی یابم از توهمه عمرم مقامی یابم از تو
چو بشنید این سخن شهزاده از ویز غم آزاد گشت و شاد از وی
بسی دل گرمیش داد آن سر افرازخود او دل گرم بود از دیرگه باز
دل سرهنگ از شادی چنان بودکه گوئی ملک نقدش صد جهان بود
اگرچه بود آن سرگشته در بندبمردی خویشتن را مینیفکند
شبانروزیش کار آن پسر بودبهر دم خدمت او بیشتر بود
همه شب پای مالیدیش تا روزهمه روزش سخن گفتی دلفروز
چنان گستاخ شد با آن سمن بویکه نبود وصف آن کار سخن گوی
دعا میکرد آن دلخسته هر روزکه یارب این همه ناکامی و سوز
زیادة کن که تا نبوَد جُدائیوزین زندان مده ما را رهائی
مرا چون هست این زندان بهشتیبنفروشم بصد بستانش خشتی
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاهجهانش تیره شد بی روی آن ماه
چنان دلبند چون در بند باشدپدر را صبر آخر چند باشد
چو در راه این چنین خرسنگ افتادبسی آن هر دو شه را جنگ افتاد
چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدارشد آن این را و این آن را خریدار
قرار افتاد کان شاه خردمنددهد دختر بدان شهزاده در بند
برفت آن شاه پیش شاه زادهبدو آن دختر چون ماه داده
بخواند او را و آن سرهنگ را نیزکه کاری نیست با ما جنگ را نیز
نچندان کرد با هر دو نکوئیکه من آن شرح گویم یا تو گوئی
پس آنگه کار آن دختر چنان کردکه ده گنج روان با او روان کرد
چو شهزاده بشهر خویش شد بازز بند و حبس دستش داده دمساز
میان خیل خود آن عالم افروزعروسی کرد و عشرت چل شبانروز
گرفته بود در بر دلستانیدران مدّت ندیدش کس زمانی
دل سرهنگ هر ساعت چنان بودکه با آن نیم جانش بیم جان بود
نه صبرش بود یک دم نه قراریبخون میگشت پرخونش کناری
دران چل روز و چل شب در تب و تابچو شمعی بود یعنی بیخور و خواب
ز بس کز رشک در خون میبغلتیدبهر ساعت دگرگون میبگردید
کسی خو کرده تنها با چنان یارنسوزد جانش افتاده چنان کار
پس از چل روز شهزاده جوانبختبکامی تاج بر سر رفت بر تخت
باستادند جانداران سرافرازکشیده هر یکی تیغی سرانداز
غلامان همچو مژگان صف کشیدهسیه دل جمله و سرکش چو دیده
دگر حال وزیرانش بپرسیهمه چون عرش زیر آورده کرسی
دل آن شاه زاد عالم افروزبدان سرهنگ شد مشغول آن روز
به پیش خویش خواندش چون در آمدسلامش گفت وحالی در سر آمد
بخاک افتاد و هوش از وی جدا شدز حلقش نعرهٔ بی او رها شد
چو با هوش آمد آن افتاده بر خاکازو پرسید آن شهزادهٔ پاک
که ای سرهنگ آخر این چه حالستکه کارت ناله و تن همچو نالست
چنان گشتی که بیماریت بودستمگر بی من جگر خواریت بودست
زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاهدران زندان نبودم از تو آگاه
چو من چل روز هجر تو کشیدمپس از چل روز امروزت بدیدم
ترا دیدم میان کار و باریز مشرق تا بمغرب گیر و داری
چنان خو کرده بودم بی فراقتچنان بودم چنینم نیست طاقت
دران جامه اگر آئی پدیدارتوانم شد دگر بارت خریدار
درین جامه که هستی گر بمانیمیان خسروی و کامرانی
کجا تاب آورد این جان پر جوشکه با این سلطنت گردد هم آغوش
بگفت این و معین شد هلاکشبصد زاری برآمد جان پاکش
اگر تو همتی مردانه یابیشه آفاق را هم خانه یابی
وگر تردامنی تو همچو سرهنگز ضعفت زود آید پای بر سنگ
اگر تو ره روی ای دوست ره بینهمه چیزی لباس پادشه بین
که گر جامه بپوشد شه هزاراننگردی تو ز خیل بیقراران
غلط مشنو یقین میدان چو مردانکه شه را هست دایم جامه گردان
جهان گر پر سفید و پر سیاهستهمی دان کان لباس پادشاهست
دو عالم چون لباس یک یگانستیکی بین کاحولی شرک مُغانست
بسی جامهست شه را درخزانهمبین جامه تو شه را بین یگانه
که هر کو ظاهری دارد نشان اوز باطن بازماند جاودان او
کسانی کز خدا دل زنده باشندبچشم آخرت بیننده باشند
چنین چشمی اگر باشد ترا نیزبچشم آخرت بینی همه چیز
که چشم ظاهرت از نقش اَوباشنپردازد سر موئی بنقّاش
ولی نقّاش را آنست پیشهکه نقش خود بپوشاند همیشه
چو رویش را جمال بیحسابستجمالش را فروغ او حجابست
که گرچه خوبی خورشید فاش استولی هم نور رویش دور باشست
جهانی گر بود تیغی کشیدهبه سلطان ره برند اصحاب دیده
ترا با تیغ و بردابرد لشکرچه کارست، از همه جز شاه منگر
همه چیزی که میبینی پس و پیشگذر باید ترا زان چیز وز خویش
که تا چون نقش برخیزد ز پیشتدهد نقاش مطلق قرب خویشت