گنج

المقالة الرابعة

پسر گفتش دلم حیران بماندستکه بی شه زادهٔ پریان بماندست
چو آن دختر محیّا و عزیزستبگو باری بمن تا آن چه چیزست
که من نادیده او را در فراقشچو شمعم جان بلب پُر اشتیاقش
پدر گفت این حکایة پیش او بازعروسی جلوه داد از پردهٔ راز