گنج

(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت

یکی پیری چو ماهی یک پسر داشتکه با روی نکو خُلق و هنر داشت
پدر کو را چنان پنداشته بودحساب از وی بسی برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوختچه می‌گویم جگر کو صد جگر سوخت
پدر بی‌خود پی تابوت می‌شدکه هم حیران و هم مبهوت می‌شد
چو خاک افشاند بسیار و فغان کرددلی پُر درد سر بر آسمان کرد
چنین گفت ای که پیوندت نبودستتو معذوری که فرزندت نبودست
فراغت داری از درد من آنگهکه هستی از پس پرده منزّه
گر استغفار بی پایان ندیدیحدیث کلبهٔ احزان شنیدی
پسر را چاه و زندانست آنجاپدر را بیت الاحزانست اینجا
اگر همچون تو پیوندش نبودینبودی شک که مانندش نبودی
پسر را با پدر چل سال پیوستچرا سعی بدو ندهد دمی دست
اگر خطّی بود آن جز خطا نیستوگر حرفی بوَد آن هم روا نیست